{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.

.
سلام بانو !
در سیاهی چشم‌های من
پائیزِ صد ساله شد
خلقِ من تنگتر از سرخ‌ترین غروبی که دیده ای
هذیانِ لحظه‌هایی‌ را می‌گوید که بی‌ آمدن، گذشت
ناچارم بانو
باید چنان بی‌ قرار از خیالِ ریشه‌ام بگریزم
تا خودم را در بارانی که قرار است خیسمان کند، گم کنم
باید چنان بی‌ صدا کنارِ قدم‌هایت بشکنم
تا جاودانه کنم
صلابتِ عشق را
در زرد و نارنجی فصلی که نزدیک است
فصلی که می‌‌آید
تا به یاد آوری دوستت داشتم
تا به یاد آوری دوباره دوست داشته باشی‌
دوست داشته باشی‌
کسی‌ از عطرِ نمناکِ کوچه بگذرد
و بگوید
سلام.بانو !
.
دیدگاه ها (۲)

.کمی آلوده بر بغضم ، کمی سرگرمِ طوفانمکمی ابری کمی تا قسمتی ...

دوست داشتنتتمام نمیشودبا هر نفسدرون منمتولد میشوی ...

.بگردم دورِتو، دورِ نگاهت، دورِ باطل هامرا دیوانه می خوانند،...

.شاعر شدم...که وقتی با موی پریشاندر آغوشم پرسه میزنیشعر مرد...

بسم الله الرحمن الرحیم پیام به مناسبت تاسوعا و عاشورای حسینی...

«قمار عشق »Part:17تهیونگ کوله اش رو برمیداره از استرسی که نا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط