دیدم سوکجین با کلی خوراکی و یه دسته گل وارد خونه شد رفتم
دیدم سوکجین با کلی خوراکی و یه دسته گل وارد خونه شد. رفتم سمتش و با تعجب پرسیدم: سوکجین شی این هایی که خریدی چیه؟؟
سوکجین: من برای معذرت خواهی از اینکه خونه رو بهم ریختم و شیطونی کردم این هارو برات خریدم.
خندم گرفت و رفتم بغلش کردم: خداااا تو خیلی کیوتیییی
محکتر از قبل بغلش کردم و لبشو بوسیدم. خوراکی هارو ازش گرفتم و گذاشتم توی یخچال. ساعت ۱۲ شب بود. فیلیکس هنوز خواب بود. میز غذا رو چیدم. لیوان شراب رو روی میز گذاشتم و اون گل رو وسط میز گذاشتم. چراغ هارو خاموش کردم و فقط یه چراغ رو شن بود. نورش قرمز بود. شمع هارو رو شن کردم و رفتم بالا. لباس باز قرمز رنگم رو پوشیدم و رفتم پایین. سوکجین هم با کت و شلوار اومد پایین. اومد جلو و لبام رو بوسید. نشستیم و شروع کردیم به غذا خوردن. اون شب برای من و سوکجین بهترین شب بود و تا اخر به زیبایی به زندگیمون ادامه دادیم.....
خبخبخبخببب بلوبریام یه لایک و کامنت کوچولو میتونه خیلی خوشحالم کنه:))بوس بهتون
سوکجین: من برای معذرت خواهی از اینکه خونه رو بهم ریختم و شیطونی کردم این هارو برات خریدم.
خندم گرفت و رفتم بغلش کردم: خداااا تو خیلی کیوتیییی
محکتر از قبل بغلش کردم و لبشو بوسیدم. خوراکی هارو ازش گرفتم و گذاشتم توی یخچال. ساعت ۱۲ شب بود. فیلیکس هنوز خواب بود. میز غذا رو چیدم. لیوان شراب رو روی میز گذاشتم و اون گل رو وسط میز گذاشتم. چراغ هارو خاموش کردم و فقط یه چراغ رو شن بود. نورش قرمز بود. شمع هارو رو شن کردم و رفتم بالا. لباس باز قرمز رنگم رو پوشیدم و رفتم پایین. سوکجین هم با کت و شلوار اومد پایین. اومد جلو و لبام رو بوسید. نشستیم و شروع کردیم به غذا خوردن. اون شب برای من و سوکجین بهترین شب بود و تا اخر به زیبایی به زندگیمون ادامه دادیم.....
خبخبخبخببب بلوبریام یه لایک و کامنت کوچولو میتونه خیلی خوشحالم کنه:))بوس بهتون
- ۲.۴k
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط