پارت ۱۶۸
بازی چند دور بین بقیه چرخید.
سؤالهای معمولی، خندههای ساختگی، جوابهایی که یا خیلی امن بودن یا زیادی نمایشی.
تا اینکه نوبت افتاد به یونا.
یونا لبخندش رو کش داد و مستقیم به ات نگاه کرد. – «جرئت یا حقیقت؟»
ات بدون مکث گفت: – «جرئت.»
گوشهی لب یونا بالا رفت. – «تا آخر بازی… با آهنگ حرف بزن.»
چند نفر خندیدن.
یونا با رضایت تکیه داد عقب؛ کاملاً معلوم بود مطمئنه ات بلد نیست بخونه.
جونگسو همون لحظه خیلی نامحسوس گوشیشو درآورد و به تهیونگ پیام داد:
«جونگکوک رو بیار اینجا. اوضاع بیریخته.»
ات فقط سر تکون داد. – «باشه.»
بازی ادامه پیدا کرد.
ات هر بار که باید حرف میزد، جملات کوتاهش رو آروم و آهنگین میگفت؛ نه نمایشی، نه اغراقآمیز.
چند نفر متوجه شدن، چند نفر نه.
دوباره نوبت افتاد به یونا.
یونا با حرص پنهان گفت: – «جرئت یا حقیقت؟»
ات گفت: – «جرئت.»
یونا بدون درنگ گفت: – «یه آهنگ بخون.»
چند نفر «اووه» کشدار گفتن.
یونا با اعتمادبهنفس به پشتی صندلی تکیه داد.
ات نینی رو جابهجا کرد، یه نفس آروم کشید و شروع کرد به خوندن.
صداش نه بلند بود، نه نمایشی؛
صاف، کنترلشده، و عجیب آرام.
ملودی توی فضا پخش شد، صدای خندهها خوابید.
همون لحظه، اونطرف سالن، جونگکوک که کنار تهیونگ نشسته بود، سرشو بالا آورد.
ابروهاش درهم رفت. – «…این صدا—»
تهیونگ نگاهش کرد. – «آره.»
وقتی ات خوندنش تموم شد،
چند ثانیه سکوت افتاد.
بعد یکی دست زد.
یکی جیغ کوتاه کشید. – «وااای!»
– «جدی جدی؟!»
یونا فقط یه چشمغرهی سنگین به ات رفت؛ غلیظ، پر از حرص.
بازی دوباره چرخید.
از جونگسو سؤال پرسیدن،
جونگهی هم از یکی از بچهها سؤال کرد.
بعد یکی از رفقای یونا رو به ات کرد. – «جرئت یا حقیقت؟»
ات گفت: – «حقیقت.»
دختر با پوزخند گفت: – «یه حقیقت بگو که دهن گوهخوردهها رو ببنده.»
چند نفر خندیدن.
یونا لبخند کج زد.
ات سرشو بالا آورد. – «باشه.»
و دوباره… شروع کرد به خوندن.
این بار صداش محکمتر بود؛
نه عصبی،
نه تهاجمی،
فقط دقیق، درست جایی که باید.
جونگکوک و تهیونگ ساکت نشسته بودن.
جونگکوک نگاهش ثابت مونده بود روی ات.
آهنگ که تموم شد،
یونا با حرص از جاش بلند شد.
رفت جلو، خودش رو چسبوند به جونگکوک، بازوش رو گرفت و با صدایی تقریباً بلند—طوری که ات بشنوه—گفت: – «کوکییی… میای بعد بار باهم بریم بیرون؟ احساس میکنم دلت برام تنگ شده.»
جونگکوک هنوز جواب نداده بود
که ات، بدون نگاه کردن،
با صدای بلند شروع کرد به خوندنِ یه آهنگ دیگه.
صداش کل فضا رو گرفت.
بعد از تموم شون اهنگ ات،
یونا فکش سفت شد.
دستش رو از بازوی جونگکوک کشید،
از کنار میز رد شد
و با عصبانیت رفت.
اسلایدها اهنگ ها به ترتیبه
سؤالهای معمولی، خندههای ساختگی، جوابهایی که یا خیلی امن بودن یا زیادی نمایشی.
تا اینکه نوبت افتاد به یونا.
یونا لبخندش رو کش داد و مستقیم به ات نگاه کرد. – «جرئت یا حقیقت؟»
ات بدون مکث گفت: – «جرئت.»
گوشهی لب یونا بالا رفت. – «تا آخر بازی… با آهنگ حرف بزن.»
چند نفر خندیدن.
یونا با رضایت تکیه داد عقب؛ کاملاً معلوم بود مطمئنه ات بلد نیست بخونه.
جونگسو همون لحظه خیلی نامحسوس گوشیشو درآورد و به تهیونگ پیام داد:
«جونگکوک رو بیار اینجا. اوضاع بیریخته.»
ات فقط سر تکون داد. – «باشه.»
بازی ادامه پیدا کرد.
ات هر بار که باید حرف میزد، جملات کوتاهش رو آروم و آهنگین میگفت؛ نه نمایشی، نه اغراقآمیز.
چند نفر متوجه شدن، چند نفر نه.
دوباره نوبت افتاد به یونا.
یونا با حرص پنهان گفت: – «جرئت یا حقیقت؟»
ات گفت: – «جرئت.»
یونا بدون درنگ گفت: – «یه آهنگ بخون.»
چند نفر «اووه» کشدار گفتن.
یونا با اعتمادبهنفس به پشتی صندلی تکیه داد.
ات نینی رو جابهجا کرد، یه نفس آروم کشید و شروع کرد به خوندن.
صداش نه بلند بود، نه نمایشی؛
صاف، کنترلشده، و عجیب آرام.
ملودی توی فضا پخش شد، صدای خندهها خوابید.
همون لحظه، اونطرف سالن، جونگکوک که کنار تهیونگ نشسته بود، سرشو بالا آورد.
ابروهاش درهم رفت. – «…این صدا—»
تهیونگ نگاهش کرد. – «آره.»
وقتی ات خوندنش تموم شد،
چند ثانیه سکوت افتاد.
بعد یکی دست زد.
یکی جیغ کوتاه کشید. – «وااای!»
– «جدی جدی؟!»
یونا فقط یه چشمغرهی سنگین به ات رفت؛ غلیظ، پر از حرص.
بازی دوباره چرخید.
از جونگسو سؤال پرسیدن،
جونگهی هم از یکی از بچهها سؤال کرد.
بعد یکی از رفقای یونا رو به ات کرد. – «جرئت یا حقیقت؟»
ات گفت: – «حقیقت.»
دختر با پوزخند گفت: – «یه حقیقت بگو که دهن گوهخوردهها رو ببنده.»
چند نفر خندیدن.
یونا لبخند کج زد.
ات سرشو بالا آورد. – «باشه.»
و دوباره… شروع کرد به خوندن.
این بار صداش محکمتر بود؛
نه عصبی،
نه تهاجمی،
فقط دقیق، درست جایی که باید.
جونگکوک و تهیونگ ساکت نشسته بودن.
جونگکوک نگاهش ثابت مونده بود روی ات.
آهنگ که تموم شد،
یونا با حرص از جاش بلند شد.
رفت جلو، خودش رو چسبوند به جونگکوک، بازوش رو گرفت و با صدایی تقریباً بلند—طوری که ات بشنوه—گفت: – «کوکییی… میای بعد بار باهم بریم بیرون؟ احساس میکنم دلت برام تنگ شده.»
جونگکوک هنوز جواب نداده بود
که ات، بدون نگاه کردن،
با صدای بلند شروع کرد به خوندنِ یه آهنگ دیگه.
صداش کل فضا رو گرفت.
بعد از تموم شون اهنگ ات،
یونا فکش سفت شد.
دستش رو از بازوی جونگکوک کشید،
از کنار میز رد شد
و با عصبانیت رفت.
اسلایدها اهنگ ها به ترتیبه
- ۷.۲k
- ۲۳ آذر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط