پارت ۱۶۶
وقتی رسیدن پایین، جونگسو، تهیونگ و شوهر جونگهی آماده کنار در ایستاده بودن.
جونگکوک نگاهی کوتاه به اطراف انداخت.
– «جونگهی و نینی هنوز نیومدن؟»
تهیونگ گفت: – «نه، هنوز بالان.»
ات بدون معطلی برگشت سمت پلهها. – «من میرم بالا.»
جونگکوک فقط سر تکون داد.
بالا که رسید، جونگهی جلوی آینه بود و داشت آخرین تار موهاشو مرتب میکرد. نینی روی تخت نشسته بود؛ کوچولو، ساکت، با چشمهایی که همهچی رو فقط نگاه میکرد.
ات گفت: – «تو اول لباستو بپوش. من نینی رو آماده میکنم.»
جونگهی از توی آینه نگاهش کرد و لبخند زد. – «اوکی… فقط آروم باش یکم حالش خوب نیست گریه میکنه.»
– «باشه.»
ات خم شد، نینی رو بهآرومی بلند کرد و لباسشو تنش کرد. دکمهها رو یکییکی بست، یقهی کوچیکشو صاف کرد و کف دستش رو آروم روی کمر نینی کشید تا لباس درست بشینه. نینی فقط با انگشتهاش لبهی لباس رو گرفته بود و تکون نمیخورد.
جونگهی حین بستن گردنبندش گفت: – «خیلی باهاش راحتی.»
ات بدون اینکه سرشو بالا بیاره جواب داد: – «بچهها با نوازش آروم میشن.»
بعد موهای نازک نینی رو شونه کرد. چند تار مو روی پیشونیش افتاده بود. با دقت جمعشون کرد و با یه گیرهی پاپیونی کوچیک بست.
نینی فقط پلک زد و به ات خیره شد.
جونگهی جلو اومد، نگاهی انداخت و گفت: – «قشنگ شد.»
سهتایی از اتاق بیرون رفتن و پلهها رو پایین اومدن.
پایین، همه آماده بودن.
جونگسو گفت: – «خب، بریم؟»
ات مکثی کرد، بعد رو به جونگهی گفت: – «اگه اجازه بدی… نینی رو ما ببریم.»
جونگهی لحظهای به نینی نگاه کرد، بعد به ات. – «مشکلی نداره.»
جونگکوک که کنار ماشین ایستاده بود، در جلو رو باز کرد.
ات نینی رو نشوند، و مطمئن شد راحتِ، بعد خودش کنارش نشست.
جونگهی و شوهرش سوار ماشین جونگسو و تهیونگ شدن.
ماشینها یکییکی راه افتادن.
جونگکوک پشت فرمون نشست، ماشین رو روشن کرد و حرکت کرد.
نینی سرشو به صندلی تکیه داده بود و با نور چراغهای خیابون پلک میزد.
ات دستش رو آروم روی پای نینی گذاشت؛ نه برای نوازش، فقط برای اینکه مطمئن باشه سر جاشه.
جونگکوک بدون اینکه نگاهش کنه گفت: – «خوبه.»
ات کوتاه جواب داد: – «میدونم.»
ماشین به سمت بار میرفت،
و شب، آرومآروم سنگینتر میشد.
جونگکوک نگاهی کوتاه به اطراف انداخت.
– «جونگهی و نینی هنوز نیومدن؟»
تهیونگ گفت: – «نه، هنوز بالان.»
ات بدون معطلی برگشت سمت پلهها. – «من میرم بالا.»
جونگکوک فقط سر تکون داد.
بالا که رسید، جونگهی جلوی آینه بود و داشت آخرین تار موهاشو مرتب میکرد. نینی روی تخت نشسته بود؛ کوچولو، ساکت، با چشمهایی که همهچی رو فقط نگاه میکرد.
ات گفت: – «تو اول لباستو بپوش. من نینی رو آماده میکنم.»
جونگهی از توی آینه نگاهش کرد و لبخند زد. – «اوکی… فقط آروم باش یکم حالش خوب نیست گریه میکنه.»
– «باشه.»
ات خم شد، نینی رو بهآرومی بلند کرد و لباسشو تنش کرد. دکمهها رو یکییکی بست، یقهی کوچیکشو صاف کرد و کف دستش رو آروم روی کمر نینی کشید تا لباس درست بشینه. نینی فقط با انگشتهاش لبهی لباس رو گرفته بود و تکون نمیخورد.
جونگهی حین بستن گردنبندش گفت: – «خیلی باهاش راحتی.»
ات بدون اینکه سرشو بالا بیاره جواب داد: – «بچهها با نوازش آروم میشن.»
بعد موهای نازک نینی رو شونه کرد. چند تار مو روی پیشونیش افتاده بود. با دقت جمعشون کرد و با یه گیرهی پاپیونی کوچیک بست.
نینی فقط پلک زد و به ات خیره شد.
جونگهی جلو اومد، نگاهی انداخت و گفت: – «قشنگ شد.»
سهتایی از اتاق بیرون رفتن و پلهها رو پایین اومدن.
پایین، همه آماده بودن.
جونگسو گفت: – «خب، بریم؟»
ات مکثی کرد، بعد رو به جونگهی گفت: – «اگه اجازه بدی… نینی رو ما ببریم.»
جونگهی لحظهای به نینی نگاه کرد، بعد به ات. – «مشکلی نداره.»
جونگکوک که کنار ماشین ایستاده بود، در جلو رو باز کرد.
ات نینی رو نشوند، و مطمئن شد راحتِ، بعد خودش کنارش نشست.
جونگهی و شوهرش سوار ماشین جونگسو و تهیونگ شدن.
ماشینها یکییکی راه افتادن.
جونگکوک پشت فرمون نشست، ماشین رو روشن کرد و حرکت کرد.
نینی سرشو به صندلی تکیه داده بود و با نور چراغهای خیابون پلک میزد.
ات دستش رو آروم روی پای نینی گذاشت؛ نه برای نوازش، فقط برای اینکه مطمئن باشه سر جاشه.
جونگکوک بدون اینکه نگاهش کنه گفت: – «خوبه.»
ات کوتاه جواب داد: – «میدونم.»
ماشین به سمت بار میرفت،
و شب، آرومآروم سنگینتر میشد.
- ۴.۹k
- ۲۳ آذر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط