دبیرستانمخفیمن
#دبیرستان_مخفی_من
پارت 4
در با صدای آرامی باز شد. نور کمی از اتاق بیرون زد. هانا نفسش را حبس کرد و قدم به داخل گذاشت.
اتاق، بزرگتر از چیزی بود که انتظار داشت. دیوارها با پارچههای مخمل سیاه پوشیده شده بودند، و تنها منبع نور، چلچراغی بود که از سقف آویزان بود و نوری طلایی اما سرد به فضا میپاشید.
پشت میز بزرگی که با نقشهای عجیب و چندین کتاب قدیمی پوشیده شده بود، مردی نشسته بود. موهایی نقرهای، چشمانی خاکستری و نگاهی که انگار از اعماق ذهن آدم خبر داشت.
رئیس: خوش اومدی... کیم هانا.
هانا: شما کی هستید؟ چرا اسم منو میدونید؟
رئیس: اینجا جایی نیست که بخوای همهچی رو بدونی. اما زمانش که برسه، همهچی رو خودت میفهمی.
هانا: یعنی چی؟ چرا من؟
(لئو، کوک و تهیونگ کنار در ایستاده بودن و چیزی نمیگفتن.)
رئیس: چون تو فرق داری... اون کمد، فقط برای آدمایی باز میشه که یه نشونه توی وجودشونه. و تو… نشونهرو داری.
هانا (آشفته): من فقط یه دانشآموز معمولیم!
رئیس (لبخند مرموزی زد): اون چیزی نیست که تو فکر میکنی. پدرت کی بود، هانا؟
(هانا با تعجب عقب رفت)
هانا: چی؟ پدرم؟ اون سالهاست که گم شده... اصلاً نمیدونم کجاست!
رئیس: پس وقتشه حقیقت رو بفهمی. پدرت، یکی از اعضای اصلی سازمان ما بود... ولی خیانت کرد.
(سکوت همهجا رو پر کرد.)
هانا: نه... امکان نداره...
رئیس: خواهی فهمید، هانا. فقط باید انتخاب کنی...
با ما باشی...
یا بمیرى.
(کوک جلو اومد، نگاهش جدی بود)
کوک: اگه تصمیم گرفتی، فردا نیمهشب بیا پشت زمین ورزش. راه برگشتی نیست.
(در باز شد. هانا بیرون رفت، ولی دیگه مثل قبل نبود... همهچی تغییر کرده بود.)
ادامه دارد...
پارت 4
در با صدای آرامی باز شد. نور کمی از اتاق بیرون زد. هانا نفسش را حبس کرد و قدم به داخل گذاشت.
اتاق، بزرگتر از چیزی بود که انتظار داشت. دیوارها با پارچههای مخمل سیاه پوشیده شده بودند، و تنها منبع نور، چلچراغی بود که از سقف آویزان بود و نوری طلایی اما سرد به فضا میپاشید.
پشت میز بزرگی که با نقشهای عجیب و چندین کتاب قدیمی پوشیده شده بود، مردی نشسته بود. موهایی نقرهای، چشمانی خاکستری و نگاهی که انگار از اعماق ذهن آدم خبر داشت.
رئیس: خوش اومدی... کیم هانا.
هانا: شما کی هستید؟ چرا اسم منو میدونید؟
رئیس: اینجا جایی نیست که بخوای همهچی رو بدونی. اما زمانش که برسه، همهچی رو خودت میفهمی.
هانا: یعنی چی؟ چرا من؟
(لئو، کوک و تهیونگ کنار در ایستاده بودن و چیزی نمیگفتن.)
رئیس: چون تو فرق داری... اون کمد، فقط برای آدمایی باز میشه که یه نشونه توی وجودشونه. و تو… نشونهرو داری.
هانا (آشفته): من فقط یه دانشآموز معمولیم!
رئیس (لبخند مرموزی زد): اون چیزی نیست که تو فکر میکنی. پدرت کی بود، هانا؟
(هانا با تعجب عقب رفت)
هانا: چی؟ پدرم؟ اون سالهاست که گم شده... اصلاً نمیدونم کجاست!
رئیس: پس وقتشه حقیقت رو بفهمی. پدرت، یکی از اعضای اصلی سازمان ما بود... ولی خیانت کرد.
(سکوت همهجا رو پر کرد.)
هانا: نه... امکان نداره...
رئیس: خواهی فهمید، هانا. فقط باید انتخاب کنی...
با ما باشی...
یا بمیرى.
(کوک جلو اومد، نگاهش جدی بود)
کوک: اگه تصمیم گرفتی، فردا نیمهشب بیا پشت زمین ورزش. راه برگشتی نیست.
(در باز شد. هانا بیرون رفت، ولی دیگه مثل قبل نبود... همهچی تغییر کرده بود.)
ادامه دارد...
- ۴.۶k
- ۲۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط