{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دبیرستانمخفیمن

#دبیرستان_مخفی_من
پارت ۶

صبح زود بود و باران هنوز آرام روی پنجره‌های مدرسه هوسون می‌بارید. هانا پشت میز رئیس نشست، نگاهش خیره به نقشه‌ها و اسناد روی میز بود. لئو کنار او ایستاده بود و دستورات را با لحنی سرد اما محترمانه به او می‌داد.

لئو: «اولین قانون مافیا، وفاداریه. باید یاد بگیری چطور در این دنیا دوام بیاری، هانا.»
هانا: «اما من... من نمی‌دونم از کجا شروع کنم.»
لئو (لبخند کم‌رنگی زد): «این کاریه که باید انجام بدی. تمرین، آموزش، و یادگیری هر روز.»

در همین حال، در سالن مدرسه، جیوون و تهیونگ کنار هم بودند.
جیوون با لبخند خجالتی گفت: «تهیونگ، می‌دونی... من از وقتی هانا وارد شده، یه چیزایی تغییر کرده تو دلم.»
تهیونگ، با نگاه نرم‌تر: «منم همین‌طور، جیوون. شاید بهتره با هم بیشتر وقت بگذرونیم.»

همزمان، کوک به هانا نزدیک شد، چشمانش پر از احساسی پیچیده.
کوک: «یادت باشه، هانا، تو تنها نیستی. من همیشه پشتت هستم، حتی وقتی خودت نمی‌دونی.»
هانا با نگاهی پر از تردید و امید: «ولی تو چرا اینقدر مرموزی؟ واقعاً کی هستی؟»

ناگهان صدای زنگ مدرسه همه را به خود آورد. اما این بار، نه برای درس و مدرسه، بلکه برای نبردی پنهان که فقط آنها می‌دانستند.

در گوشه‌ای تاریک، گروهی جدید با چشم‌هایی پر از نفرت نقشه می‌کشیدند... دشمنانی که منتظر لحظه‌ی مناسب برای حمله بودند.

ادامه دارد ...

کیوتا حمایت فراموش نشه🎀
دیدگاه ها (۱)

#دبیرستان_مخفی_منپارت ۷شب بود و سکوت سنگین مدرسه هوسون را فر...

#دبیرستان_مخفی_منپارت8 هانا: صدای چی بود *با صدای ضعیف*کوک: ...

#دبیرستان_مخفی_منپارت 5باران آرام آرام شروع به باریدن کرد. ه...

#دبیرستان_مخفی_من پارت 4در با صدای آرامی باز شد. نور کمی از ...

#دبیرستان_مخفی_منپارت ۶صبح زود بود و باران هنوز آرام روی پنج...

#دبیرستان_مخفی_منپارت ۷شب بود و سکوت سنگین مدرسه هوسون را فر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط