{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ببخشید من پستای این داستانو به دلایل اشتباه توی داستانام

ببخشید من پستای این داستانو به دلایل اشتباه توی داستانام پاک کردم،جای اینکه خواستگار برن برای الناز،خواستگار اومد براشون تو خونه و میدونید که تو خواستگاری خانواده پسر میره خونه خانواده دختر😭😂💔من اینو یادم رفته بود اشتباه کرده بودم...
و خب حالا بگم که این ادامه همون داستان خواستگاری مادر الناز از حمیده که قرار شد حمید اینا برای خواستگاری برن خونه الناز اینا تا به توافق برسن.

💃🏻🕺🏻صحنه اول|شب شده و صحنه خونه حمید رو نشون داد:همه یه طرف میرن و خلاصه استرس دارن.هر کی تو یه طرف خونه داره یه کاری انجام میده.فاطمه(مامان حمید)از همه بیشتر استرس داره و سر راهش به یکی گیر میده(کار هرروز مادرا😭😂).حمید(که همون دوماد خوشتیپمونه🌝🎀)جلوی آینه با کت و شلوار مشکی با دکمه های بسته و کراوات مشکیش جلوی آینه ایستاده داره با دستاش موهای فرشو مرتب می‌کنه.موهاشو خودش یکم بلند نگه داشته برای این روز.همه دیرشون شده و مثلا باید ساعت ۷ اونجا باشن.فاطمه سر راهش هر کی که زورش میرسه نفرین میکنه بدبختو.بعد حالا نوبت میرسه به حمید‌.فاطمه میاد و حمیدو میبینه که با بی خیالی داره موهاشو مرتب میکنه.یه جوری داد میزنه که حمید از جاش میپره.

👵🏻فاطمه : خدا ذلیلت نکنه پسر!دیرمون شد!برو کفشاتو واکس بزن جای این ادا اطوارا!!!😐😡

🧑🏻‍💼حمید(*بدبخت رید تو خودش😂💔/رو بهش کرد و با ترس و استرس یه لبخند کجی زد و با لکنت گفت) : چشم چشم چشم الان میرم...(رو به اطراف کرد،انگار که داره دنبال به چیزی میگرده/دستاش روی جیباش ور میرن)یه لحظه الان میرم...فقط یه سوال،کو سوییچم؟!

👵🏻فاطمه : من چه بدونم سوییچت کجاست؟!هی میگم برو یه کیلو میوه برا اونجا بخر بریم😐انگار نه انگار انگار من با این نیستم،وایساده داره با موهاش ور میره😐

🧑🏻‍💼حمید(اعتراض کرد) : تو راه میخرم خب😐خب مامان من مثلا دومادما!باید حاضر بشم خوشتیپ بشم...

👵🏻فاطمه(با صدایی که بیخیالی توش موج میزنه) : خب حالاااا!یه جوری میگه انگار بابات همسن تو بود عین رونالدو لباس میپوشید😒برو میوه‌تو بخر بیا بعد هر چی تیپ میخوای بزن.فقط دیر نکنیا،حداکثرش ساعت ۷ باید اونجا باشیم🤨عا راستی یادم بنداز سر راهمون وایتکسم بخریم تموم شده.(خواست برود)

🧑🏻‍💼حمید(با کلافگی) : مادر من وایتکسو میخوای چیکار الان؟!😐یه وقت دیگه میخریم دیرمون میشه.من رفتم حیاط شمام بیاین‌.

حمید رفت سمت در که بره بیرون‌.فاطمه رفت سمت میز و با کلافگی سرشو تکون داد.(البته معلومه که تو دلش داره هزار تا فحش میده بهش😂)بعد دستمال رنگیشو از جیبش در اورد و مشغول تمیز کردن میز کنار مبل خونه شد.همزمان زیر لب با خودش از روی خشمش غر میزنه.

👵🏻فاطمه : خدا بگم چیکارت نکنه مرد...هی میگم زیر لیوانت یه چیزی بزار لکه نندازه اینجا.حالا هی من بگم هی تو گوش نکن.پسرتم عین خودته دیگه...یه گوشش دره یه گوشش دروازه.(داد زد)سمیرا(خواهر بزرگتر حمید)دختر چیکار میکنی دیرمون شد!بیا بریم دیگه!

👩🏻‍💼سمیرا(از اونور،از اتاقش داد زد) : حاضرم مامان،الان میام.

یهو سلمان(بابای حمید)پشت سر فاطمه ظاهر شد.

👴🏻سلمان(با تعجب) : فاطمه؟😐

فاطمه ترسید و پرید بالا.در حالی که نفس نفس میزنه و دستش روی قلبشه شروع کرد به نفرین کردنش.

👵🏻فاطمه : خدا نکشتت مرد...ترسیدم!😭یه اهونی اوهونی☹️چی میگی؟!

👴🏻سلمان : ما قراره بریم مهمون،مهمون که قرار نیست بیاد خونمون!😐میزو ولش کن بیا برو حاضر شو!

👵🏻فاطمه(با طعنه) : فعلا که دارم کثیف کاریای جنابعالیو جمع میکنم😒تموم کردم میرم حاضر میشم تو نگران نباش.(دوباره شروع به پاک کردن میز کرد در حالی که با صدای بلند داره غر میزنه)هزار دفعه گفتم وقتی لیوانتون رو میز لکه انداخت تمیزش کنین.انقدر گوش نکردی پسرتم اینجوری شده.وای اصلا نمیدونم دیگه چیکار میخوام بکنم از دست شما ها😭آخر سر منو سکته میدین پدر پسری!

👴🏻سلمان(وسط حرفاش یواشکی رفته بیرون تا صدای غر هاشو نشنوه😂) : ...

فاطمه یهو برگشت دید سلمان نیست.یه لحظه جا خورد.ولی بعدش چون عادت کرده به این رفتارا شروع کرد خودشو نفرین کردن😂💔

فاطمه : بیا.رفت😐اِی خدا منو بکشه من از دست شما راحت شم(و ادامه غر زدن ها)
دیدگاه ها (۰)

🎞️نام فیلم:سوگوار عشق🎞️نوع:سریالی🎞️ژانر:طنز/درام/راز آلود/عا...

اولین تیزر کوتاه منتشر شدددد😍❗"تقلا"🛑بازیگران:منصور نصیری،نس...

عشق در تاریکی 25 × هوووف از دست تو + هی هی😁دیگه چیزی نگفتیم ...

my exp.24همون شب، جونگ‌کوک دوباره یه پیغام به ا.ت فرستاد.“شن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط