{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت بیست‌وپنج عشق سرد: "بیدار میشه…

پارت بیست‌وپنج عشق سرد: "بیدار میشه…

سانمی یه گاز دیگه از پنکیکش زد، با چشم‌هایی که هنوز از خواب کمی پف کرده بودن، به ساعت نگاه کرد:

۹:۱۷ صبح.

تلویزیون داشت قسمت مورد علاقه‌شو پخش می‌کرد ولی فکرمشغولیِ سانمی جای دیگه بود.
نگاهش رفت سمت راهرو… در اتاق سه‌بوم هنوز بسته بود.

قاشق رو گذاشت کنار، یه قلپ آبمیوه خورد و لب زد با خودش:

— «سه‌بوم بیدار میشه… یا بیدارش کنم؟»

یه تای ابروش بالا رفت، سرشو کمی کج کرد، لبخند نصفه زد:

— «مثلاً خواب مونده؟ یا باز داره فیلم بازی می‌کنه که من صداش بزنم؟»

به پنکیکش نگاه کرد، بعد به در اتاق.
زمزمه کرد:

— «این که فعلا خوابه..خودم باید برن
بلند شد.
پابرهنه، آروم‌آروم رفت سمت در.
سه تا تق تق آروم زد.

— «سه‌بوم؟ بیداری؟
صبح شده، فیلم گذاشتم… پنکیکم دارم…
نمیای بخوری؟» (آخرشو کش‌دار گفت، گوگولی‌طور 😭)

هیچ جوابی نیومد.

یه لحظه صبر کرد.
بعد خیلی آروم درو باز کرد، یه کوچولو فقط، که ببینه بیداره یا نه…

سه‌بوم زیر پتو بود. پشتش به در، ولی نفس‌هاش نشون می‌داد بیداره… خیلی وقته.

سانمی یواشکی گفت:

— «ههه خودتو زدی به خواب؟ باشه.
پس پنکیک نمی‌خوری.»

و قبل از اینکه درو ببنده، یواش گفت:

— «ولی اگه دلت خواست، هنوزم داغه… مثل قبل.»

درو بست و برگشت، ولی سه‌بوم زیر پتو لبخند محوی زد…

یه لبخند واقعی… بعد مدت‌ها.
دیدگاه ها (۲)

𝟕𝟎𝟕

سناریووو

سفید و سیاه🤍🖤پارت یازدهم⚡️# قسمت ۱۱: «صبح بعد از اعتراف» 🤍🖤*...

آخرین بحث پارت ۲۴

𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 “𝑰 𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒀𝒐𝒖”𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏صبح با صدای باران شروع شده ...

#in_your_eyespart_11۰"پنج سال بعد"ویو کایلااز صبح زود بیدار ...

بهار بدون تو

پارت ۷۸ |«خوابی پنهان خسته نباشی؟...»آن روز...از صبح، شرکت غ...

dark life = ۳۷

پارت چهل‌وچهارم | ویلای جنگلیشخص سوم. بعد از نزدیک سه ساعت، ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط