پارت ۷۸ |«خوابی پنهان خسته نباشی؟...»
پارت ۷۸ |«خوابی پنهان خسته نباشی؟...»
آن روز...
از صبح، شرکت غرق در شلوغی بود.
مانلی از یک اتاق به اتاق دیگر میرفت و آخرین تغییرات لباسهای اجرا را انجام میداد.
حتی فرصت نکرده بود درست غذا بخورد.
---
شب...
کمکم همهی کارمندها شرکت را ترک کردند.
صدای راهروها آرام شده بود.
فقط نور اتاق طراحی هنوز روشن بود.
---
مانلی پشت میز نشسته بود.
مداد هنوز بین انگشتهایش بود.
میخواست فقط چند دقیقه استراحت کند...
اما خستگی تمام روز، فرصت نداد.
آرام سرش روی میز قرار گرفت...
و خوابش برد.
---
چند دقیقه بعد...
تهیونگ برای برداشتن کیفش از کنار اتاق طراحی رد شد.
نور روشن اتاق توجهش را جلب کرد.
آرام در را زد.
«مانلی...؟»
جوابی نیامد.
در را کمی باز کرد.
مانلی روی میز خوابش برده بود.
---
لبخند محوی روی لب تهیونگ نشست.
زیر لب گفت:
«بازم بدون استراحت کار کردی...»
نگاهی به کولر انداخت که مستقیم به سمت او میوزید.
از روی مبل، پتوی نازکی برداشت.
خیلی آرام...
روی شانههای مانلی انداخت تا سردش نشود.
---
همان لحظه...
یکی از برگههای طراحی از روی میز روی زمین افتاد.
تهیونگ خم شد، آن را برداشت و دوباره کنار دست مانلی گذاشت.
بعد چند لحظه به طرحها نگاه کرد.
لبخند زد.
«مثل همیشه... عالی شدن.»
---
قبل از رفتن...
یک لحظه مکث کرد.
به چهرهی آرام مانلی نگاه کرد و خیلی آهسته گفت:
«خسته نباشی...»
بعد بیصدا از اتاق بیرون رفت.
---
چند دقیقه بعد...
مانلی آرام از خواب بیدار شد.
پتو را روی شانههایش دید.
با تعجب اطراف را نگاه کرد.
هیچکس آنجا نبود.
فقط روی میز، لیوان آبی قرار داشت که قبل از خواب آنجا نبود.
لبخند خیلی کوچکی روی لبش نشست.
زیر لب زمزمه کرد:
«کار تو بود... مگه نه؟»
---
در همان لحظه...
تهیونگ در راهروی شرکت قدم میزد.
لبخند کمرنگی روی صورتش بود.
دلش فقط یک آرزو داشت...
اینکه مانلی، کمتر خودش را خسته کند.
---
پایان پارت ۷۸... 🤍🌙
«گاهی مراقبت، بیصدا انجام میشود؛ اما بیشتر از هر جملهای در دل میماند.»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فکر کردین الان تهیونگی یه حرف عاشقانه میزنه
مانلی هم بیداره میشنوه نه نه نه
آن روز...
از صبح، شرکت غرق در شلوغی بود.
مانلی از یک اتاق به اتاق دیگر میرفت و آخرین تغییرات لباسهای اجرا را انجام میداد.
حتی فرصت نکرده بود درست غذا بخورد.
---
شب...
کمکم همهی کارمندها شرکت را ترک کردند.
صدای راهروها آرام شده بود.
فقط نور اتاق طراحی هنوز روشن بود.
---
مانلی پشت میز نشسته بود.
مداد هنوز بین انگشتهایش بود.
میخواست فقط چند دقیقه استراحت کند...
اما خستگی تمام روز، فرصت نداد.
آرام سرش روی میز قرار گرفت...
و خوابش برد.
---
چند دقیقه بعد...
تهیونگ برای برداشتن کیفش از کنار اتاق طراحی رد شد.
نور روشن اتاق توجهش را جلب کرد.
آرام در را زد.
«مانلی...؟»
جوابی نیامد.
در را کمی باز کرد.
مانلی روی میز خوابش برده بود.
---
لبخند محوی روی لب تهیونگ نشست.
زیر لب گفت:
«بازم بدون استراحت کار کردی...»
نگاهی به کولر انداخت که مستقیم به سمت او میوزید.
از روی مبل، پتوی نازکی برداشت.
خیلی آرام...
روی شانههای مانلی انداخت تا سردش نشود.
---
همان لحظه...
یکی از برگههای طراحی از روی میز روی زمین افتاد.
تهیونگ خم شد، آن را برداشت و دوباره کنار دست مانلی گذاشت.
بعد چند لحظه به طرحها نگاه کرد.
لبخند زد.
«مثل همیشه... عالی شدن.»
---
قبل از رفتن...
یک لحظه مکث کرد.
به چهرهی آرام مانلی نگاه کرد و خیلی آهسته گفت:
«خسته نباشی...»
بعد بیصدا از اتاق بیرون رفت.
---
چند دقیقه بعد...
مانلی آرام از خواب بیدار شد.
پتو را روی شانههایش دید.
با تعجب اطراف را نگاه کرد.
هیچکس آنجا نبود.
فقط روی میز، لیوان آبی قرار داشت که قبل از خواب آنجا نبود.
لبخند خیلی کوچکی روی لبش نشست.
زیر لب زمزمه کرد:
«کار تو بود... مگه نه؟»
---
در همان لحظه...
تهیونگ در راهروی شرکت قدم میزد.
لبخند کمرنگی روی صورتش بود.
دلش فقط یک آرزو داشت...
اینکه مانلی، کمتر خودش را خسته کند.
---
پایان پارت ۷۸... 🤍🌙
«گاهی مراقبت، بیصدا انجام میشود؛ اما بیشتر از هر جملهای در دل میماند.»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فکر کردین الان تهیونگی یه حرف عاشقانه میزنه
مانلی هم بیداره میشنوه نه نه نه
- ۷۰
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط