{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گل نگاهی به دستهایش انداختخجالت ها کشیدآن دست های کوچک

گل نگاهی به دستهایش انداخت،خجالت ها کشید.آن دست های کوچک اما زخم شده از بازی نابرابر روزگار. با خود گفت،نرگس شاید تنها دختری در این شهر است که از گل نفرت دارد.اما،نرگس ساعت ها در کنار خیابان به چراغ قرمزهای چهار راه چشم می دوخت تا که شاید گل هایش را تا شب نشده به دست فراموشی بسپارد. گل خبر نداشت نرگس عاشق زخم های دستش است.زندگی می کند با همین خارها،باهمین ناجوان مردی ها.نرگس، بخند ،عاشق بمان و اشک بریز که دنیای ما همه ی نرگس ها را بی گناه دفن خواهد کرد.

بشریت انگ پستی را همچون گوشواره ای بدلی قرن هاست که با خود به یدک می کشد و این تو هستی که به سخره گرفته ای تمام جنگ های زمانه را.
دیدگاه ها (۲)

بگذار حرف دل فقط در دل بماند

ارش .کمانت را بگذار ؟بعضی ها شجاعت را نمی بینیند ؟

آمدن مگر چطور می‌تواند باشد؟غیر از این است که عطرت بپیچد ومن...

سلام . مهرت پایدار .حالت بر قرار . اب واینه خوبی .

ادامه پارت نهمبونگی بلند شد و رفت*مادمازل! (فلش بک به روز جش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط