ادامه پارت نهم
ادامه پارت نهم
بونگی بلند شد و رفت*
مادمازل!
(فلش بک به روز جشن بعد از غذا خوردن )
*پادشاه رو به مردم کرد*
کسی شعبده بلده!
*یک نفر از بین مردم بلند شد*
من میتونم خوب قصه تعریف کنم سرورم
اوه بیا جلوتر!
*مرد شروع به تعریف داستان کرد*
در زمان های خیلی دور دو عاشق زندگی میکردن این دو عاشق یکی اشراف و دیگری خدمتکار بود وقتی اینها در حال بغل کردن هم بودند یک خدمتکار دیگه این صحنه رو دید و گزارش داد وقتی قرار بود دختره خدمتکار اعدام بشه
*وزیر اعظم گفت*
پس دختره اعدام شد؟
نه
*پادشاه با تعجب گفت*نه؟پس چیشد
چون قرار بود مجرم ها آخرین خواستشون رو بگن دختر میخواست صورت اشراف زاده رو ببینه
*ژنرال جئون گفت*
ولی عشق مقدسه چرا اخه؟این منصفانه نیست
*پادشاه گفت*ژنرال درست میگه کسی که عاشقِ باید به عشقش برسه!خب بعدش چیشد؟
برای همین اشراف زاده برای آخرین بار خواست دختره رو بغل کنه
*ملکه گفت* دختره بیچاره اعدام شد؟
نه
*یک دختر خانوم از داخل جمعیت گفت*
چطور ممکنه!!
* الهه ماه که خبر دار شده بود موقع اعدام دختر بیچاره نخ قرمزی به دور تا دور دخترک و اشراف زاده از اسمان انداخت و باعث شد ازشون محافظت کنه و همچنین یک جفت دستبند نخ قرمز بهشون داد هرجا میرفتن همیشه دستبند نخ قرمز داشتن که باعث میشد از عشقشون محافظت بشه!میگن هنوزم الهه ماه هستش و نخ قرمز رو یه جوری به دست مردم میرسونه... علاحضرت من خودم توی جنگل بسته به درخت گردنبند نخ قرمز رو پیدا کردم و وقتی گمش کرده بودم متوجه گردنبند نخ قرمز دیگه شدم فرقش با مال من این بود که اون با ده تا نخ قرمز نازک و مال من با یدونه درست شده بود!
*پادشاه گفت*
مگه فرقی دارن؟
اره خب علاحضرت تعداد نخ های نازک همون تعداد خاطرخواه هست همسر من خاستگار زیاد داشته!
خب ادامش؟
من اون کناره بوته های گل نرگس بود!
*یکی از محافظ ها گفت*خب بعدش چیشد؟
همسرم گردنبند من رو پیدا کرده بود وقتی داشت
میرفت گل بچینه عاشق هم شدیم
*ملکه گفت*
علاحضرت روز خواستگاری به من این انگشتر نخ قرمز رو داده بود!
اوو بانوی من..انگار این افسانه واقعیه!
*پادشاه گفت*خب من از یک بچه با چشم های آبی گرفتم اون گفت اینها انگشترای عشقن منم گرفتم!
*مرد رو به ملکه کرد*
اوو بانوی من شما..
*پادشاه با حسادت گفت*
دیگه نگو بانوی من
چرا علاحضرت
اون فقط بانو و ملکه منه!
*ملکه مادر گفت*انگار پسرم رو عروسم حسابی حساسه!😄
*بقیه وزیرا خندیدن😂😂*
(فلش بک به موقع نوازندگی)
٫نوازنده کیم درحالِ نواختن بود٫
آهنگ:flying (anathema)
Started a search to no avail
نوری که در پشت پرده می تابد تا آن را بیابد
A light that shines behind the veil trying to find it
و در اطراف ما همه جا همه چیزهایی است که می توانستیم به اشتراک بگذاریم
And all around us everywhere is all that we could ever share
اگر فقط می توانستیم آن را ببینیم
If only we could see it
باور کن حقیقتی وجود دارد که فراتر از من است
Believe there's truth that's beyond me
زندگی همیشه در حال تغییر بافندگی سرنوشت
Life ever changing weaving destiny
(و) انگار دارم بالای سرت پرواز می کنم
(And) it feels like I'm flying above you
خواب ببین که دارم میمیرم تا حقیقت را پیدا کنم
Dream that I'm dying to find the truth
انگار سعی میکنی منو پایین بیاری
Seems like your trying to bring me down
بازگشت به زمین بازگشت به زمین
Back down to earth back down to earth
لایه های غبار و دیروز
Layers of dust and yesterdays
سایه هایی که در مه چیزی که نمی توانستم بگویم محو می شوند
Shadows fading in the haze of what I couldn't say
و با اینکه گفتم دستام بسته است
And though I said my hands were tied
زمانه تغییر کرده است و اکنون می بینم که برای اولین بار آزاد هستم
Times have changed and now I find I'm free for the first time
الان خیلی به همه چیز نزدیک شده
Feel so close to everything now
عجیب است که چگونه زندگی در زمان در حال حاضر معنا پیدا می کند
Strange how life makes sense in time now
*ژنرال جئون غرق در زیبایی نوازنده بود*
اون پسر...
*و در آخر نوازنده با پیانو اهنگ را به اتمام رسوند*
*همه دست زدن*
*همه شروع به تقدیم هدایایی به پادشاه کردند*
جیمین جلو آمد و چرم آهو رو با گل ها تقدیم کرد...
(فلش بک موقع اتمام جشن تهیونگ درحال رفتن به خونه بود که...)
باید برم کلاس آنلاین بایییی
بونگی بلند شد و رفت*
مادمازل!
(فلش بک به روز جشن بعد از غذا خوردن )
*پادشاه رو به مردم کرد*
کسی شعبده بلده!
*یک نفر از بین مردم بلند شد*
من میتونم خوب قصه تعریف کنم سرورم
اوه بیا جلوتر!
*مرد شروع به تعریف داستان کرد*
در زمان های خیلی دور دو عاشق زندگی میکردن این دو عاشق یکی اشراف و دیگری خدمتکار بود وقتی اینها در حال بغل کردن هم بودند یک خدمتکار دیگه این صحنه رو دید و گزارش داد وقتی قرار بود دختره خدمتکار اعدام بشه
*وزیر اعظم گفت*
پس دختره اعدام شد؟
نه
*پادشاه با تعجب گفت*نه؟پس چیشد
چون قرار بود مجرم ها آخرین خواستشون رو بگن دختر میخواست صورت اشراف زاده رو ببینه
*ژنرال جئون گفت*
ولی عشق مقدسه چرا اخه؟این منصفانه نیست
*پادشاه گفت*ژنرال درست میگه کسی که عاشقِ باید به عشقش برسه!خب بعدش چیشد؟
برای همین اشراف زاده برای آخرین بار خواست دختره رو بغل کنه
*ملکه گفت* دختره بیچاره اعدام شد؟
نه
*یک دختر خانوم از داخل جمعیت گفت*
چطور ممکنه!!
* الهه ماه که خبر دار شده بود موقع اعدام دختر بیچاره نخ قرمزی به دور تا دور دخترک و اشراف زاده از اسمان انداخت و باعث شد ازشون محافظت کنه و همچنین یک جفت دستبند نخ قرمز بهشون داد هرجا میرفتن همیشه دستبند نخ قرمز داشتن که باعث میشد از عشقشون محافظت بشه!میگن هنوزم الهه ماه هستش و نخ قرمز رو یه جوری به دست مردم میرسونه... علاحضرت من خودم توی جنگل بسته به درخت گردنبند نخ قرمز رو پیدا کردم و وقتی گمش کرده بودم متوجه گردنبند نخ قرمز دیگه شدم فرقش با مال من این بود که اون با ده تا نخ قرمز نازک و مال من با یدونه درست شده بود!
*پادشاه گفت*
مگه فرقی دارن؟
اره خب علاحضرت تعداد نخ های نازک همون تعداد خاطرخواه هست همسر من خاستگار زیاد داشته!
خب ادامش؟
من اون کناره بوته های گل نرگس بود!
*یکی از محافظ ها گفت*خب بعدش چیشد؟
همسرم گردنبند من رو پیدا کرده بود وقتی داشت
میرفت گل بچینه عاشق هم شدیم
*ملکه گفت*
علاحضرت روز خواستگاری به من این انگشتر نخ قرمز رو داده بود!
اوو بانوی من..انگار این افسانه واقعیه!
*پادشاه گفت*خب من از یک بچه با چشم های آبی گرفتم اون گفت اینها انگشترای عشقن منم گرفتم!
*مرد رو به ملکه کرد*
اوو بانوی من شما..
*پادشاه با حسادت گفت*
دیگه نگو بانوی من
چرا علاحضرت
اون فقط بانو و ملکه منه!
*ملکه مادر گفت*انگار پسرم رو عروسم حسابی حساسه!😄
*بقیه وزیرا خندیدن😂😂*
(فلش بک به موقع نوازندگی)
٫نوازنده کیم درحالِ نواختن بود٫
آهنگ:flying (anathema)
Started a search to no avail
نوری که در پشت پرده می تابد تا آن را بیابد
A light that shines behind the veil trying to find it
و در اطراف ما همه جا همه چیزهایی است که می توانستیم به اشتراک بگذاریم
And all around us everywhere is all that we could ever share
اگر فقط می توانستیم آن را ببینیم
If only we could see it
باور کن حقیقتی وجود دارد که فراتر از من است
Believe there's truth that's beyond me
زندگی همیشه در حال تغییر بافندگی سرنوشت
Life ever changing weaving destiny
(و) انگار دارم بالای سرت پرواز می کنم
(And) it feels like I'm flying above you
خواب ببین که دارم میمیرم تا حقیقت را پیدا کنم
Dream that I'm dying to find the truth
انگار سعی میکنی منو پایین بیاری
Seems like your trying to bring me down
بازگشت به زمین بازگشت به زمین
Back down to earth back down to earth
لایه های غبار و دیروز
Layers of dust and yesterdays
سایه هایی که در مه چیزی که نمی توانستم بگویم محو می شوند
Shadows fading in the haze of what I couldn't say
و با اینکه گفتم دستام بسته است
And though I said my hands were tied
زمانه تغییر کرده است و اکنون می بینم که برای اولین بار آزاد هستم
Times have changed and now I find I'm free for the first time
الان خیلی به همه چیز نزدیک شده
Feel so close to everything now
عجیب است که چگونه زندگی در زمان در حال حاضر معنا پیدا می کند
Strange how life makes sense in time now
*ژنرال جئون غرق در زیبایی نوازنده بود*
اون پسر...
*و در آخر نوازنده با پیانو اهنگ را به اتمام رسوند*
*همه دست زدن*
*همه شروع به تقدیم هدایایی به پادشاه کردند*
جیمین جلو آمد و چرم آهو رو با گل ها تقدیم کرد...
(فلش بک موقع اتمام جشن تهیونگ درحال رفتن به خونه بود که...)
باید برم کلاس آنلاین بایییی
- ۱.۷k
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط