𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
Season²
PART¹⁰
(جونگکوک+)(مینا×)(تهیونگ÷)(کارآگاهی که جونگکوک استخدام کرده&)
«ویو جونگکوک»
خیلی استرس داشتم این مدت و الان بعد از فهمیدن اینکه قراره تهیونگ و مینا ازدواج کنن بهم یه استرس دیگه هم وارد میکرد و الان فهمیده بودم میخوان پدرم رو راضی کنن تا نایون هم بیاد و الان رفتن داخل اتاق پدرم و من اینجا از استرس دارم منفجر میشم...اگر پدرم موافقت کنه و پس فردا نایون برگرده میتونم بلاخره بعد از 1842 روز نایون رو ببینیم و چی از این بهتر؟اما مطمئنم اگر پدرم موافقت کنه هم یه سری شرایط مسخره میزاره تا جلوی اینکه با نایون باشم رو بگیره...همینطور که فکر میکردم و به در خیره شده بودم...در باز شد و مینا و تهیونگ با قیافه های خوشحال از اتاق اومدن بیرون
×پدرت قبول کرد!
–جدی؟همینطوری؟
÷نه یه سری شرایط گذاشت که تو نباید به نایون نزدیک بشی...
ناامید شدم
×اما من یه راه حل براش دارم!
–راه حل؟
×اوهوم!تو قراره ساقدوش تهیونگ باشی و نایون ساقدوش من...پس توی رقص ساقدوش ها میتونی به نایون نزدیک بشی و اگر پدرت سعی کرد همه چیز رو خراب کنه ما شرایط رو جور میکنیم تا فرار کنید و بهتره خرابش نکنید!
–ایده خوبی بود اما ما فرار نمیکنیم چون فرار کردن چیزی رو درست نمیکنه!
÷خیلی ضدحالی!خب من و مینا باید بریم به کارهامون برسیم!
تهیونگ و مینا رفتن و وقتی منم میخواستم برم دنبال کارهای خودم پدرم از اتاقش من رو صدا زد
=جونگکوک بیا داخل
دوباره استرسم فوران کرد و با ترس از حرفای پدرم رفتم داخل...
–بله پدر؟
=خب قطعا میدونی که نایون برای عروسی مینا و تهیونگ میاد!
–بله پدر
خیلی سخت بود ذوقم رو از این خبر پنهان کنم...
=به نفعته وانمود کنی با لارا خوشحالی و دوستش داری وگرنه!
–میدونم پدر!اما...
=جونگکوک تو هیچ جوره نمیتونی با اون باشی!این باعث شرم خانوادست در ضمن بهتره فکر اون رو از سرت بیرون کنی
–اما پدر میشه بدونم کجا گفته شده که این باعث شرم خانوادست؟اون حتی خواهر واقعیم هم نیست حتی یک درصد هم با من همخون نیست پس کجای عشقمون مشکل داره؟نایون هرگز نمیتونه باعث شرم خاندانت بشه نه به اندازه ای که عروسی که خودت انتخاب کردی قراره این کار رو بکنه؟
=جئون جونگکوک!فکر کردم قبلا راجبش حرف زدیم و تو قرار بود بیخیالش بشی!و درمورد لارا این حرف رو نزن!پدر لارا شریک کاری منه و در ضمن لارا هم دختر خیلی خوب و معصومیه!
–معصوم؟من که اینطور فکر نمیکنم!
با پوزخند گفتم
=چه مدرکی داری؟
هنوز زود بود برای رو کردن مدارکم...باید مدارک بیشتری روی جمع کنم
–الان نمیتونم درمورد مدارک چیزی بگم اما به زودی میفهمید!
=جونگکوک! بهتره کار احمقانه ای نکنی وگرنه این بار تنها کسی که آسیب میبینه تو نیستی!
فقط برای چند ثانیه عصبانی به پدرم خیره شدم و بدون هیچ حرفی از اتاقش خارج شدم و گوشیم رو از جیبم درآوردم...دلم میخواست به نایون زنگ بزنم و بگم مشتاقم برگرده کره اما ممکن بود بازم توی خطر بندازمش و دقیقا وقتی میخواستم گوشیم رو بزارم توی جیبم یه پیام برام اومد از کسی که استخدامش کرده بودم تا توی جمع کردن مدارک کمکم کنه،پیامش رو باز کردم
&قربان وقت دارید؟باید ببینمتون...
وقتی نیاز داشت ببینتم یعنی مدرک جدید داشت و این دقیقا همون چیزی بود که نیاز داشتم
–بیا همون کافه همیشگی!
گوشیم رو خاموش کردم و گذاشتم توی جیبم و با عجله به سمت ماشینم رفتم تا برم به کافه ای که قرار بود اون فرد رو ببینم...بعد از چند مین رانندگی رسیدم و اونجا منتظرم بود به سمت میزی که نشسته بود رفتم و روی صندلی رو به روش نشستم
–چیزی شده؟
&مدارک جدیدی دارم
مدارک رو بهم داد و من پاکت رو باز کردم،پر از عکس و سند و چیز های دیگه بود
&یه ویس هم بود که مجبور شدم براتون بفرستمش!
–ممنون کارت رو خوب انجام دادی...اگر چیز دیگه ای بود بهم بگو
&بله!
میخواستم برم که یهو داستان گل های فرستاده شده برای نایون رو به یاد آوردم
–میتونی یه کار دیگه ام برام بکنی؟بهت پول بیشتری میدم
&چیکار؟
–توی فرانسه یه نفر داره برای نایون...به صورت ناشناس گل میفرسته...میخوام برام پیدا کنی اون فرد کیه اگر فرد خطرناکیه بهم بگی تا جلوش رو بگیرم...
&سعیم رو میکنم!
سرم رو تکون دادم و اون پاکت مدارک رو دستم گرفتم و از کافه خارج شدم و سوار ماشینم شدم و راه افتادم سمت آپارتمانم...
«پایان ویو جونگکوک»
ادامه دارد...
ـــــــــــــــــــــــــــ
شرطا:
15 لایک🌷
10 بازنشر✨
ـــــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ـــــــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
Season²
PART¹⁰
(جونگکوک+)(مینا×)(تهیونگ÷)(کارآگاهی که جونگکوک استخدام کرده&)
«ویو جونگکوک»
خیلی استرس داشتم این مدت و الان بعد از فهمیدن اینکه قراره تهیونگ و مینا ازدواج کنن بهم یه استرس دیگه هم وارد میکرد و الان فهمیده بودم میخوان پدرم رو راضی کنن تا نایون هم بیاد و الان رفتن داخل اتاق پدرم و من اینجا از استرس دارم منفجر میشم...اگر پدرم موافقت کنه و پس فردا نایون برگرده میتونم بلاخره بعد از 1842 روز نایون رو ببینیم و چی از این بهتر؟اما مطمئنم اگر پدرم موافقت کنه هم یه سری شرایط مسخره میزاره تا جلوی اینکه با نایون باشم رو بگیره...همینطور که فکر میکردم و به در خیره شده بودم...در باز شد و مینا و تهیونگ با قیافه های خوشحال از اتاق اومدن بیرون
×پدرت قبول کرد!
–جدی؟همینطوری؟
÷نه یه سری شرایط گذاشت که تو نباید به نایون نزدیک بشی...
ناامید شدم
×اما من یه راه حل براش دارم!
–راه حل؟
×اوهوم!تو قراره ساقدوش تهیونگ باشی و نایون ساقدوش من...پس توی رقص ساقدوش ها میتونی به نایون نزدیک بشی و اگر پدرت سعی کرد همه چیز رو خراب کنه ما شرایط رو جور میکنیم تا فرار کنید و بهتره خرابش نکنید!
–ایده خوبی بود اما ما فرار نمیکنیم چون فرار کردن چیزی رو درست نمیکنه!
÷خیلی ضدحالی!خب من و مینا باید بریم به کارهامون برسیم!
تهیونگ و مینا رفتن و وقتی منم میخواستم برم دنبال کارهای خودم پدرم از اتاقش من رو صدا زد
=جونگکوک بیا داخل
دوباره استرسم فوران کرد و با ترس از حرفای پدرم رفتم داخل...
–بله پدر؟
=خب قطعا میدونی که نایون برای عروسی مینا و تهیونگ میاد!
–بله پدر
خیلی سخت بود ذوقم رو از این خبر پنهان کنم...
=به نفعته وانمود کنی با لارا خوشحالی و دوستش داری وگرنه!
–میدونم پدر!اما...
=جونگکوک تو هیچ جوره نمیتونی با اون باشی!این باعث شرم خانوادست در ضمن بهتره فکر اون رو از سرت بیرون کنی
–اما پدر میشه بدونم کجا گفته شده که این باعث شرم خانوادست؟اون حتی خواهر واقعیم هم نیست حتی یک درصد هم با من همخون نیست پس کجای عشقمون مشکل داره؟نایون هرگز نمیتونه باعث شرم خاندانت بشه نه به اندازه ای که عروسی که خودت انتخاب کردی قراره این کار رو بکنه؟
=جئون جونگکوک!فکر کردم قبلا راجبش حرف زدیم و تو قرار بود بیخیالش بشی!و درمورد لارا این حرف رو نزن!پدر لارا شریک کاری منه و در ضمن لارا هم دختر خیلی خوب و معصومیه!
–معصوم؟من که اینطور فکر نمیکنم!
با پوزخند گفتم
=چه مدرکی داری؟
هنوز زود بود برای رو کردن مدارکم...باید مدارک بیشتری روی جمع کنم
–الان نمیتونم درمورد مدارک چیزی بگم اما به زودی میفهمید!
=جونگکوک! بهتره کار احمقانه ای نکنی وگرنه این بار تنها کسی که آسیب میبینه تو نیستی!
فقط برای چند ثانیه عصبانی به پدرم خیره شدم و بدون هیچ حرفی از اتاقش خارج شدم و گوشیم رو از جیبم درآوردم...دلم میخواست به نایون زنگ بزنم و بگم مشتاقم برگرده کره اما ممکن بود بازم توی خطر بندازمش و دقیقا وقتی میخواستم گوشیم رو بزارم توی جیبم یه پیام برام اومد از کسی که استخدامش کرده بودم تا توی جمع کردن مدارک کمکم کنه،پیامش رو باز کردم
&قربان وقت دارید؟باید ببینمتون...
وقتی نیاز داشت ببینتم یعنی مدرک جدید داشت و این دقیقا همون چیزی بود که نیاز داشتم
–بیا همون کافه همیشگی!
گوشیم رو خاموش کردم و گذاشتم توی جیبم و با عجله به سمت ماشینم رفتم تا برم به کافه ای که قرار بود اون فرد رو ببینم...بعد از چند مین رانندگی رسیدم و اونجا منتظرم بود به سمت میزی که نشسته بود رفتم و روی صندلی رو به روش نشستم
–چیزی شده؟
&مدارک جدیدی دارم
مدارک رو بهم داد و من پاکت رو باز کردم،پر از عکس و سند و چیز های دیگه بود
&یه ویس هم بود که مجبور شدم براتون بفرستمش!
–ممنون کارت رو خوب انجام دادی...اگر چیز دیگه ای بود بهم بگو
&بله!
میخواستم برم که یهو داستان گل های فرستاده شده برای نایون رو به یاد آوردم
–میتونی یه کار دیگه ام برام بکنی؟بهت پول بیشتری میدم
&چیکار؟
–توی فرانسه یه نفر داره برای نایون...به صورت ناشناس گل میفرسته...میخوام برام پیدا کنی اون فرد کیه اگر فرد خطرناکیه بهم بگی تا جلوش رو بگیرم...
&سعیم رو میکنم!
سرم رو تکون دادم و اون پاکت مدارک رو دستم گرفتم و از کافه خارج شدم و سوار ماشینم شدم و راه افتادم سمت آپارتمانم...
«پایان ویو جونگکوک»
ادامه دارد...
ـــــــــــــــــــــــــــ
شرطا:
15 لایک🌷
10 بازنشر✨
ـــــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ـــــــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
- ۱۸۱
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط