{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

با خشونت و تحقیر انتظار داشت با علاقه و انگیزه واسش ناله

با خشونت و تحقیر انتظار داشت با علاقه و انگیزه واسش ناله کنم ،اونم منی که تا به حال هیچ تجربه ... ای نداشتم.
وقتی کیرشو کرد توم از درد جیغ خفه ای کشیدم.
میترسیدم صدام بره بیرون و الا جوری جیغ می‌کشیدم که ستون های خونه بلرزه،از صادق و بقیه افرادش خجالت میکشیدم.
به سینم چنگ زد و گفت:
-باید یکم با این نخودچیا ... وربرم تا بزرگ تر بشه
با اینا که نمیتونی به توله ت شیر بدی
از درد به خودم پیچیدم و با بغض نالیدم:
-تو یه حیوون کثیفی...
یه روانی که باید تو تیمارستان بستری بشه
دستش رو بالا برد و چنان سیلی محکمی روی سینه م کوبید که از نفسم بالا نمی‌اومد.
اینجوری لالم میکرد:
- زبون وا کردی تخم سگ توله فریدون باید خفه باشه خفهههه لال شو الان بزار لذتمو ببرم همیشه باید برینی تو اعصابم؟
ناله ای کردم و گفتم:
-اگه حامله بشم..این .بچه خودتم هست...چرا در موردش اینجوری میگی؟
نیشخندی زد و سرش رو توی گردنم فرو برد.
عطر تنم رو نفس کشید و گفت:
-بچه ای که خون نجس تو توی بدنش باشه رو نمیخوام
حالا یکم برام ناله.. کن...اینقدر ضد حال نباش
هر دو نفس نفس میزدیم و بدن های گره خورده مون خسته و خیس از عرق بود من توی اون لحظه احتیاج به یه بغل بدون هوس داشتم.
یه بویی.. ،یه لمس و نوازش پر محبت تا حس نکنم فقط ازم سو استفاده کرده تا خودش رو اروم کنه شاپور انقدر خوشتیپ و جذاب بود ک گاهی میگفتم درد هایی ک سرش میکشم فدای زیبایی و جذابیتش
مثل تمام روزای گذشته وقتی حالش جا اومد خودش رو عقب کشید یکم مکث کرد و حالش ک اومد سرجاش بدون اینکه حالم براش مهم باشه به طرف لباس هاش رفت:
-خودت و جمع و جور کن برو اتاقت
تا فردا شب نمیخوام ریخت و قیافه تو ببینم
وسائل و لباسای مورد نیازت و برای مهمونی میفرستم برات
با چنان نفرت و انزجاری حرف می‌زد که پشتم میلرزید.
با سرگیجه ای که داشتم با هزار بدبختی از روی میز پایین اومدم و لباسام رو پوشیدم.
قفسه سینه م تیر می‌کشید و سنگین بود،انگار که قلبم داشت آخرین تپش هاش رو زندگی می کرد.
دستم رو به دیوار گرفتم و آروم آروم به سمت در رفتم اما صداش متوقفم کرد:
-هوی...سرت و عین گوساله پایین انداختی کجا میری؟
بغضم رو قورت دادم و در حالیکه از درد مچاله شده بودم گفتم:
-خودت...خودت گفتی برم
-بدون شلوار.. کدوم گوری میری؟ مشکل نداری کصتو بادیگارد هام ببینن؟ میخوای دست همشون تورو بچرخونم؟ نکنه سیر نشدی؟
تازه متوجه شده بودم که شلوار نپوشیدم.
اونقدر از جونم سیر شده بودم که اصلا متوجه نشدم لختم دوباره برگشتم و بعد از پوشیدن شلوارم از اون جهنم رفتم و برگشتم اتاق خودم.
اونجا امنیت بیشتری داشتم و لااقل کمتر میدیدمش.
با اینکه دلم می‌خواست بخوابم اما تن بی حالم رو کشوندم توی حموم تا اون همه کثافت رو بشورم.
زیر دوش وایسادم تا در حالیکه حتی دستام جون نداشت خودم رو بشورم.
گرسنه بودم و درد قفسه سینه م داشت بیچاره م میکرد.
تنم رو مثل یه چیز نجس دست کشیدم و شستم.
شنیده بودم لذت زیادی داره اما من فقط درد و نفرت حس میکردم.
برای من تبدیل شده بود به فوبیا.
بعد از حموم موهام رو با یکی از تیشرت هام پیچیدم و روی تشک نشستم.
یدونه از قرصام رو توی دهنم گذاشتم و بدون آب قورت دادم.
فقط ۸ تا دونه قرص برام مونده بود برای همین تا لحظه آخر تحمل میکردم.
۶ ماه دیگه باید توی اون خونه دووم میاوردم البته اگه قبل از اون قلبم کم نمیاورد و از حرکت نمی‌ایستاد لباس قرمزی رو که شاپور فرستاده بود رو توی بغل صادق انداختم و گفتم:
-من اینو واسه هیچ مهمونی ای نمی‌پوشم
برو به رییست بگو...
صادق سری به تاسف تکون داد و گفت:
-من بهش میگم ولی باور کن اگه خودش بیاد خیلی اذیت میشی
لطفا بدون بحث بپوش
چون شاپور روش خودش و داره که مجبورت کنه اینو بپوشی
خودت بهتر میدونی!
پام رو زمین کوبیدم و غر زدم:
-با این لباس کوفتی همه جام معلومه
حداقل یه پوشیده تر میخرید
-دیگه من این و نمیدونم
بپوش و حرفم نزن
ارایشتم که عکسش و بهت دادم
رژ قرمز فراموش نشه
جواهراتی هم که آوردم بنداز که شاپور تاکید داشت روش
نفسم رو پر صدا بیرون فرستادم و صادق که اوضاع رو وخیم دیده بود فرار رو بر قرار ترجیح داد و از اتاق بیرون رفت.
من تا حدودی بلد بودم خودم رو آرایش کنم.
شاپور هم بهترین لوازم آرایش و از بهترین برندها برام فرستاده بود.
لجبازی رو کنار گذاشتم و مشغول شدم.
از صبح قلبم تیر می‌کشید و تحمل درد جدید رو نداشتم.
کارم که تموم شد به خودم توی آینه قدی که تازه به اتاقم اضافه شده بود نگاه کردم.
همه چیز رو دوست داشتم.
حتی لباس زیادی جذابی که شاپور انتخاب کرده بود.
درسته که خجالت میکشیدم اما از حق نگذریم واقعا بهم می‌اومد.
با صدای در توی جام پریدم،حتی ندیده هم میدونستم کی اومده.
دیدگاه ها (۰)

نگاهم از توی آیینه بهش افتاد ،کت و شلوار مشکی رنگ پوشیده بود...

۰همه توی اون مهمونی یه طور عجیبی بهم نگاه میکردن،احساس می کر...

با قدمای کوتاه به طرفش رفتم و مقابلش که رسیدم پاهاش رو از هم...

صادق زیر چشمی بهم نگاهی انداخت و بعد از مکث کوتاهی از اتاق ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط