{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خب من یکم فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که اسمش رو میزارم

خب من یکم فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که اسمش رو میزارم ازدواج تحمیلی

داستان پارت 1
دیدگاه ا.ت
*امروز روز خیلی مهمی بود قرار بود سگ های شکاری مافیا بندر و آژانس باهم صلح کنن وقتی رسیدم همه نشسته بودن خیلی آروم رفتم و کنار فوکوچی نشستم سه رئیس شروع کردن به حرف زدن و قرارداد نوشتن تا اینکه موری گفت *

موری: همینجوری که نمیشه باید با ازدواج قرارداد رو محکم کرد و خودش گفت از طرف مافیا چویا

فوکوزاوا : از طرف آژانس دازای

فوکوچی : از طرف سگ های شکاری ا.ت

*چشمام درشت شد من قرار بود با اون دوتا ازدواج کنم؟ من؟
من نمیخواستم ولی مجبور بودم پس قبول کردم

وقتی رفتیم بیرون دازای اومد پیشم *

دازای: سلام خانم کوچولو شنیدم آشپزیت خوبه نه؟ *با یک پوزخند که دلم میخواست بزنمش که یه صدای دیگه اومد چویا بود *

چویا: ماهی خال مه خالی بس کن
دازای: اوه چویا انقدر بدجنس نباش
*و شروع میکنن به دعوا کردن جونو و تکو که تا الان پشت سر من بودم برای آروم کردن من دستشونو میزارن رو شونم بر میگردم و سرم رو تو لباس جونو پنهان میکنم و فکر میکنم چجوری باید این دوتا رو تحمل کنم*

ادامه دارد
˖ ݁𖥔 ݁˖ 𐙚 ˖ ݁𖥔 ݁˖˖ ݁𖥔 ݁˖ 𐙚 ˖ ݁𖥔 ݁˖˖ ݁𖥔 ݁˖ 𐙚 ˖ ݁𖥔 ݁˖
ببخشید اگه بد شد
دیدگاه ها (۳)

MBTI

خب پارت بعد ازدواج تحمیلیپارت ۲وقتی با دازای و چویا رفتیم سم...

🥳🥳۳۰ تایی شدنمون مبارک🥳🥳

خب من گفتم یه سناریو یا از اینجور چیزا مینویسم و الان باید ب...

خانواده بانگو:

تو مال منی فهمیدی پارت ۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط