انتقام خونین
انتقام خونین
پارت۳۱
چشمام روباز کردم که دیدم مرد پیری بقلمه وداره بهم نگاه می کنه نشستم علامت مرده^
^دخترم بهوش اومدی
رومینا:بله ببخشید شماکی هستید
^من و پدربزرگتم از سمت پدری
رومینا:اه... اونوقت میکنم نجات داد
^من....البته نجات دادند هم همینجوری نیست باید بامن بیای چین
رومینا:اونوقت چرا
^نمیخوای که بکشمت
رومینا:نمیتونی بامن کاری کنی من بزگترین مافیای کل کشورم
^درسته من باتو نمی تونم ولی با بچه ی توی شکمت که می تونم
رومینا:بب...بچه .....درمورد کدوم بچه صحبت می کنی؟؟
^نمیدونی بچهی مین یونگی
رومینا:یه...یعنی من حاملم
(شخصیت جدید)
پدربزرگ طرف پدری رومینا مرد کص~افته که ۶۹سالشه و نزدیک مردنشه
رومینا:باشه میام
ویو رومینا
(نمی تونستم حا~صل عش~ق منو یونگی رو بکشم واین حس مادرانه پس گفتم باشه از اون جایی هم که پدربزرگمه نمی تونم نه بگم اون وقتی بچه بودم به من خیلی اهمیت میداد)
رومینا:ولی اینو بدون که من فقط بخاطر بچه میام تو حق نداری با اون کاری کنی
^باشه
رومینا:کی میریم
^فردا
ویویونگی تا الان یک روزه رومینا رو پیدا نکردیم دارم دیوونه میشم نمی دونم چیکار کنم همه جارو کشتم
@یونگی چیزی ازش پیداشده
یونگی:سریع بگو
@اون الان فرانسس....و تصادف کرده....(یونگی پریده وست حرف آنجلو)
یونگی:چییی؟؟؟چیشدهههه؟؟؟؟؟حالش خوبه؟؟؟داره چیکار میکنه؟؟؟
@بزار ادامش رو بگم خب بعد از تصادف یکی اونو برده خونش ومی خواهد برودکشوردیگه
(وقتی رومینا فرار کرد موقعی که بهش تهمت زدن همه دنبالش کشتن ولی اون اون موقع توی اتاق عمل بود چون دستش زخم شده بود خوب زخمش خیلی بد نبود که بگم بچش چیزیش بشه)
یونگی:ادامش
@بعد اون فردا از این کشورمیره
یک پارت دیگه مونده تا رمان تموم بشه 😁
پارت۳۱
چشمام روباز کردم که دیدم مرد پیری بقلمه وداره بهم نگاه می کنه نشستم علامت مرده^
^دخترم بهوش اومدی
رومینا:بله ببخشید شماکی هستید
^من و پدربزرگتم از سمت پدری
رومینا:اه... اونوقت میکنم نجات داد
^من....البته نجات دادند هم همینجوری نیست باید بامن بیای چین
رومینا:اونوقت چرا
^نمیخوای که بکشمت
رومینا:نمیتونی بامن کاری کنی من بزگترین مافیای کل کشورم
^درسته من باتو نمی تونم ولی با بچه ی توی شکمت که می تونم
رومینا:بب...بچه .....درمورد کدوم بچه صحبت می کنی؟؟
^نمیدونی بچهی مین یونگی
رومینا:یه...یعنی من حاملم
(شخصیت جدید)
پدربزرگ طرف پدری رومینا مرد کص~افته که ۶۹سالشه و نزدیک مردنشه
رومینا:باشه میام
ویو رومینا
(نمی تونستم حا~صل عش~ق منو یونگی رو بکشم واین حس مادرانه پس گفتم باشه از اون جایی هم که پدربزرگمه نمی تونم نه بگم اون وقتی بچه بودم به من خیلی اهمیت میداد)
رومینا:ولی اینو بدون که من فقط بخاطر بچه میام تو حق نداری با اون کاری کنی
^باشه
رومینا:کی میریم
^فردا
ویویونگی تا الان یک روزه رومینا رو پیدا نکردیم دارم دیوونه میشم نمی دونم چیکار کنم همه جارو کشتم
@یونگی چیزی ازش پیداشده
یونگی:سریع بگو
@اون الان فرانسس....و تصادف کرده....(یونگی پریده وست حرف آنجلو)
یونگی:چییی؟؟؟چیشدهههه؟؟؟؟؟حالش خوبه؟؟؟داره چیکار میکنه؟؟؟
@بزار ادامش رو بگم خب بعد از تصادف یکی اونو برده خونش ومی خواهد برودکشوردیگه
(وقتی رومینا فرار کرد موقعی که بهش تهمت زدن همه دنبالش کشتن ولی اون اون موقع توی اتاق عمل بود چون دستش زخم شده بود خوب زخمش خیلی بد نبود که بگم بچش چیزیش بشه)
یونگی:ادامش
@بعد اون فردا از این کشورمیره
یک پارت دیگه مونده تا رمان تموم بشه 😁
- ۱۰۶
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط