پآرت ⁴
پآرت ⁴
نوا و میسو کنار نیمکت وایساده بودن. میسو داشت از جیسون میگفت.
— امروز صبح دوباره بهم نگاه کرد. جدی!
— میسو، شاید تصادفیه.
— نه! من حس میکنم!
— باشه باشه. حس میکنی.
میسو نگاهش کرد. — تو چته؟ چرا انقدر ساکتی؟ درضمن دیرم اومدی گفتم حتما نمیای
— هیچی چیزیم نیست، اون یونگی بلندم نکرد!
— معلومه که چیزی هست. صورتت قرمزه.
— نیست.
— هست. چی شده؟
نوا جواب نداد. فقط به زمین نگاه کرد.
میسو نزدیک شد. — نوا، بیا رو راست. چی شده؟
نوا نفس عمیقی کشید. — امروز صبح... اشتباهی رفتم تو کلاس یونگی.
میسو ابرو بالا انداخت. — چی؟! جدی؟!
— آره. جلوی همه. جلوی معلم.
برای همین در اومدم
میسو خندید. — وای... کاش بودم!
— خندهدار نیست!
— هست! خیلی هم هست!
نوا زد تو شونهش. — بسه دیگه!
میسو هنوز میخندید. — باشه باشه. ولت میکنم.
*ویو سالن غذاخودی*
نوا و میسو سر میز نشسته بودن. میسو داشت میخورد ولی نوا فقط به غذا نگاه میکرد.
— نوا، چرا نمیخوری؟
— حوصله ندارم.
— بازم حوصله؟ امروز صبحم همین بود.
نوا جواب نداد. فقط به یه طرف نگاه میکرد.
میسو دنبال نگاهش رفت. یونگی بود. نشسته بود سر یه میز دیگه با چند تا از بچههای کلاسش.
— آها. — میسو لبخند زد.
— چی آها؟
— داری به یونگی زل میزنی.
— نزدم!
— زدی کلک. از وقتی نشستیم، یه لحظه هم ازش چشم برنداشتی.
نوا سرخ شد. — دارم غذا میخورم.
— با چشم؟ — میسو خندید.
نوا زد تو شونهش. — بسه!
میسو خندید. — باشه باشه.
*ویو میز یونگی*
یونگی داشت با دوستاش حرف میزد. ناگهان یه دختر اومد و نشست کنارش. موهاش بلند بود. لباسش مرتب. یه لبخند مصنوعی روی لبش.
— یونگی! — صداش نازک و کشدار بود.
یونگی نگاهش کرد. — هان وو؟
— چرا امروز صبح نیومدی بوفه؟ منتظرت بودم.
— حوصله نداشتم.
— آخه... — هان وو لبش رو غنچه کرد. — من انقدر منتظرت بودم!
— ببخشید. — یونگی برگشت به غذاش.
هان وو نزدیکتر شد. — یونگی، امشب میای خونه ما؟ مامانم گفته بیا شام.
— نمیتونم. کار دارم.
— آخه چرا؟! — هان وو دستش رو گذاشت رو بازوی یونگی. — بیا دیگه! خیلی دلم برات تنگ شده!
یونگی دستش رو کشید. — هان وو، دارم غذا میخورم.
— باشه باشه. — هان وو خندید. — ولی قول بده امشب بیای.
یونگی جواب نداد. فقط به غذاش نگاه کرد.
*ویو میز نوا*
نوا داشت به اون صحنه نگاه میکرد. اون دختر. اون دست. اون لبخند.
میسو گفت: — اون هان ووئه. تو کلاس یونگیه.
— میدونم.
— ازش خوشت نمیاد؟
— نه داره دیوونم میکنه شیبآل...
— چرا؟
نوا جواب نداد. فقط به اونها نگاه میکرد.
میسو گفت: — اون خیلی لوسه. همش به یونگی میچسبه. ولی یونگی بهش اهمیت نمیده.
— میدونم.
— پس چرا اینجوری نگاهش میکنی؟
نوا برگشت. — چطوری؟
— انگار داری ازش متنفر میشی.
برگشت سمت می سو، چرا باید متنفر بشم؟ اون برادرمه... آم خب فرقی نداره بلخره باهم زندگی میکنیم چ برادر باشه چ نه
می سو واکنش خاصی نداشت و اهی کشید
*ویو میز یونگی*
هان وو هنوز نشسته بود. داشت حرف میزد. یونگی فقط گوش میداد.
— یونگی...
— برات کادو گرفتم! — هان وو یه جعبه کوچیک از کیفش درآورد.
— لازم نبود.
— بگیر دیگه! — هان وو جعبه رو گذاشت جلوش. — بازش کن!
یونگی جعبه رو باز کرد. یه دستبند بود. — مرسی. ولی لازم نبود.
— دوستش داری؟
— آره. مرسی.
هان وو خندید. — پس فردا شب میای خونه ما؟
یونگی جعبه رو گذاشت کنار. — هان وو، من فردا برنامه دارم.
— چه برنامهای؟
— خانوادگی.
هان وو لبش رو غنچه کرد. — آخه... ولی من انقدر زحمت کشیدم!
— مرسی. ولی نمیتونم.
هان وو بلند شد. — باشه. ولی تو خونهی ما همیشه خوش اومدی.
رفت. یونگی به جعبه نگاه کرد. بعد گذاشتش کنار و برگشت به غذاش.
* ویو میز نوا همون لحظه*
نوا داشت همهچی رو میدید. اون دختر. اون دستبند. اون دعوت.
میسو گفت: — دیدی؟ بهش اهمیت نمیده.
— با پوسخند،، آره.
— ولی تو هنوز ناراحتی؟
نوا جواب نداد. فقط بلند شد.
— کجا میری؟
— میرم بیرون. هوا بخورم.
— باشه. زود بیا.
نوا رفت بیرون. ایستاد کنار دیوار. به آسمون نگاه کرد.
*چرا اینقدر ناراحتم؟*
*چون اون دختره... چون اون بهش میچسبه...*
*چون... چون من دیگه نمیدونم حق دارم ناراحت باشم یا نه.*
نوا نفس عمیقی کشید. بعد برگشت تو.
و...
شرط ۱۵ لایک ۵ بازنشر
نوا و میسو کنار نیمکت وایساده بودن. میسو داشت از جیسون میگفت.
— امروز صبح دوباره بهم نگاه کرد. جدی!
— میسو، شاید تصادفیه.
— نه! من حس میکنم!
— باشه باشه. حس میکنی.
میسو نگاهش کرد. — تو چته؟ چرا انقدر ساکتی؟ درضمن دیرم اومدی گفتم حتما نمیای
— هیچی چیزیم نیست، اون یونگی بلندم نکرد!
— معلومه که چیزی هست. صورتت قرمزه.
— نیست.
— هست. چی شده؟
نوا جواب نداد. فقط به زمین نگاه کرد.
میسو نزدیک شد. — نوا، بیا رو راست. چی شده؟
نوا نفس عمیقی کشید. — امروز صبح... اشتباهی رفتم تو کلاس یونگی.
میسو ابرو بالا انداخت. — چی؟! جدی؟!
— آره. جلوی همه. جلوی معلم.
برای همین در اومدم
میسو خندید. — وای... کاش بودم!
— خندهدار نیست!
— هست! خیلی هم هست!
نوا زد تو شونهش. — بسه دیگه!
میسو هنوز میخندید. — باشه باشه. ولت میکنم.
*ویو سالن غذاخودی*
نوا و میسو سر میز نشسته بودن. میسو داشت میخورد ولی نوا فقط به غذا نگاه میکرد.
— نوا، چرا نمیخوری؟
— حوصله ندارم.
— بازم حوصله؟ امروز صبحم همین بود.
نوا جواب نداد. فقط به یه طرف نگاه میکرد.
میسو دنبال نگاهش رفت. یونگی بود. نشسته بود سر یه میز دیگه با چند تا از بچههای کلاسش.
— آها. — میسو لبخند زد.
— چی آها؟
— داری به یونگی زل میزنی.
— نزدم!
— زدی کلک. از وقتی نشستیم، یه لحظه هم ازش چشم برنداشتی.
نوا سرخ شد. — دارم غذا میخورم.
— با چشم؟ — میسو خندید.
نوا زد تو شونهش. — بسه!
میسو خندید. — باشه باشه.
*ویو میز یونگی*
یونگی داشت با دوستاش حرف میزد. ناگهان یه دختر اومد و نشست کنارش. موهاش بلند بود. لباسش مرتب. یه لبخند مصنوعی روی لبش.
— یونگی! — صداش نازک و کشدار بود.
یونگی نگاهش کرد. — هان وو؟
— چرا امروز صبح نیومدی بوفه؟ منتظرت بودم.
— حوصله نداشتم.
— آخه... — هان وو لبش رو غنچه کرد. — من انقدر منتظرت بودم!
— ببخشید. — یونگی برگشت به غذاش.
هان وو نزدیکتر شد. — یونگی، امشب میای خونه ما؟ مامانم گفته بیا شام.
— نمیتونم. کار دارم.
— آخه چرا؟! — هان وو دستش رو گذاشت رو بازوی یونگی. — بیا دیگه! خیلی دلم برات تنگ شده!
یونگی دستش رو کشید. — هان وو، دارم غذا میخورم.
— باشه باشه. — هان وو خندید. — ولی قول بده امشب بیای.
یونگی جواب نداد. فقط به غذاش نگاه کرد.
*ویو میز نوا*
نوا داشت به اون صحنه نگاه میکرد. اون دختر. اون دست. اون لبخند.
میسو گفت: — اون هان ووئه. تو کلاس یونگیه.
— میدونم.
— ازش خوشت نمیاد؟
— نه داره دیوونم میکنه شیبآل...
— چرا؟
نوا جواب نداد. فقط به اونها نگاه میکرد.
میسو گفت: — اون خیلی لوسه. همش به یونگی میچسبه. ولی یونگی بهش اهمیت نمیده.
— میدونم.
— پس چرا اینجوری نگاهش میکنی؟
نوا برگشت. — چطوری؟
— انگار داری ازش متنفر میشی.
برگشت سمت می سو، چرا باید متنفر بشم؟ اون برادرمه... آم خب فرقی نداره بلخره باهم زندگی میکنیم چ برادر باشه چ نه
می سو واکنش خاصی نداشت و اهی کشید
*ویو میز یونگی*
هان وو هنوز نشسته بود. داشت حرف میزد. یونگی فقط گوش میداد.
— یونگی...
— برات کادو گرفتم! — هان وو یه جعبه کوچیک از کیفش درآورد.
— لازم نبود.
— بگیر دیگه! — هان وو جعبه رو گذاشت جلوش. — بازش کن!
یونگی جعبه رو باز کرد. یه دستبند بود. — مرسی. ولی لازم نبود.
— دوستش داری؟
— آره. مرسی.
هان وو خندید. — پس فردا شب میای خونه ما؟
یونگی جعبه رو گذاشت کنار. — هان وو، من فردا برنامه دارم.
— چه برنامهای؟
— خانوادگی.
هان وو لبش رو غنچه کرد. — آخه... ولی من انقدر زحمت کشیدم!
— مرسی. ولی نمیتونم.
هان وو بلند شد. — باشه. ولی تو خونهی ما همیشه خوش اومدی.
رفت. یونگی به جعبه نگاه کرد. بعد گذاشتش کنار و برگشت به غذاش.
* ویو میز نوا همون لحظه*
نوا داشت همهچی رو میدید. اون دختر. اون دستبند. اون دعوت.
میسو گفت: — دیدی؟ بهش اهمیت نمیده.
— با پوسخند،، آره.
— ولی تو هنوز ناراحتی؟
نوا جواب نداد. فقط بلند شد.
— کجا میری؟
— میرم بیرون. هوا بخورم.
— باشه. زود بیا.
نوا رفت بیرون. ایستاد کنار دیوار. به آسمون نگاه کرد.
*چرا اینقدر ناراحتم؟*
*چون اون دختره... چون اون بهش میچسبه...*
*چون... چون من دیگه نمیدونم حق دارم ناراحت باشم یا نه.*
نوا نفس عمیقی کشید. بعد برگشت تو.
و...
شرط ۱۵ لایک ۵ بازنشر
- ۲۱۹
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط