[تک پارتی BTS]
[تک پارتی BTS]
موضوع::وقتی میبینن یه گوشه از خیابون نشستی داری گریه میکنی
توضیحات::تو ۱۲ سالت بود . یه روز از مدرسه دیر برمیگردی خونه و پدرت عصبانی میشه و تورو کتک میزنه و میندازه بیرون . تو تا نصف شب تو خیابون سرگردون میمونی و آخر یه گوشه میشینی گریه میکنی که اعضا تورو پیدا میکنن
ویو نامی::
ساعت تقریباً ۱۲ شب بود......با بچه ها داشتیم از بار برمیگشتم که وسطای راه دیدم یه دختر بچه کنار خیابون نشسته داره گریه میکنه
🐨:میگم بچها؟؟
🐥:بله؟
🐨:اون دختره بچه رو میبینین؟؟
🐹:چرا اونجا نشسته؟؟
🐱:راننده؟؟
راننده:بله؟
🐱:بزن کنار
........
🐿:خانوم کوچولو چرا اینجا نشستی؟؟
(اسم تورو میزاریم هایمین)
هایمین:چون..هق...با...هق....بابام......منو...هق..از..خونه انداخت بیرون...(با گریه)
🐰:برای چی؟؟
هایمین:(بهشون قضیه رو توضیح دادی)
🐥:یعنی فقط بخاطر این که تو از مدرسه دیر اومدی کُتَکِت زد؟؟(عصبی)
هایمین:هق......بل..بله..
🐨:خب.....الان جایی نداری بری؟؟
هایمین:نه...
🐹:حب میتونی بیای پیش ما(مهربون)
هایمین:ولی.....مزاحمتون میشم(ناراحت)
🐻:این چه حرفیه کوچولو ما خیلی هم خوشحال میشیم(با یه لبخند بزرگ)
هایمین:جدن(خوشحال)
🐨🐹🐱🐿🐥🐻🐰:بله(مهربون)
.........
ویو ادمین::
الان تقریبا ۳ سال میگذره و تو خیلی خوشحال داری پیش اعضا زندگی میکنی و فردا هم تولدته
بچه ها تو حال نشسته بودن ولی تو داخل اتاقت خواب بودی.....
🐨:میگم بچه ها؟؟
🐹🐱🐿🐥🐻🐰:بله؟
🐨:همون طور که میدونین فردا تولد هایمینه
🐹:نظرتون چیه براش داخل یه رستوران تولد بزرگ بگیریم؟؟
🐥:ایده ی خوبیه..
🐱:خب پس...هممون باید تا فردا همه چی رو آماده کنیم
...فردا...
ویو هایمین::
صدای پرنده ها و نور خورشید اتاقو پر کرده بود....
و همین باعث شد من بیدار شم.
طبق معمول اول رفتم wc و کارای لازم رو انجام دادم(چیه فک کردی مو به مو از دستشویی کردنش هم مینویسم🙄🙄)و بعدش مسواک زدم
لباس هامو عوض کردم و رفتم پایین
پسرا همه بیدار بودن و داشتن صبحونه درست میکردن که یهو منو دیدن
🐨🐹🐱🐿🐥🐻🐰:سلام کوچولو صبحت بخیر😊
هایمین:سلام صبح شما هم بخیر😊
...بعد ناهار...
ویو هایمین::
تو اتاقم نشسته بودم داشتم جلد سوم ناتوان رو میخوندم که یهو جیمین از پایین داد زد.....
🐥:هایمیننننننننن(داد) زود بیااااااااااااااا(همچنان عربده نه هااا عععررررررربببببددددههههههههههه)
ترسیدم و سریع رفتم پایین تو حیاط که یهو با چیزی که دیدم خشکم زده بود.......
بچه ها وسط حیات یه چادر بزرگ زده بودن و داخلش یه کیک بود که روش نوشته بود(hippie brt die haimin🎀)
کلن با چیزای که دیدم پشمام ریخته بود که بچه ها باهم گفتن...
🐨🐹🐱🐿🐥🐻🐰:تولدت مبارککککککک
بدو بدو پریدم بغلشون و گفتم:شما بهترین هدیه ی زندگی من هستین خوشحالم از این که دارمتون😁😁
خب خببببب توتفرنگی هاااااااا🎀🎀🎀
این هم از اولین تک پارتی مونن
حتما نظرتو در مورد تک پارتی بهم بگو و اگه دوست دارین بگین بازم براتون مینویسم😊😊
موضوع::وقتی میبینن یه گوشه از خیابون نشستی داری گریه میکنی
توضیحات::تو ۱۲ سالت بود . یه روز از مدرسه دیر برمیگردی خونه و پدرت عصبانی میشه و تورو کتک میزنه و میندازه بیرون . تو تا نصف شب تو خیابون سرگردون میمونی و آخر یه گوشه میشینی گریه میکنی که اعضا تورو پیدا میکنن
ویو نامی::
ساعت تقریباً ۱۲ شب بود......با بچه ها داشتیم از بار برمیگشتم که وسطای راه دیدم یه دختر بچه کنار خیابون نشسته داره گریه میکنه
🐨:میگم بچها؟؟
🐥:بله؟
🐨:اون دختره بچه رو میبینین؟؟
🐹:چرا اونجا نشسته؟؟
🐱:راننده؟؟
راننده:بله؟
🐱:بزن کنار
........
🐿:خانوم کوچولو چرا اینجا نشستی؟؟
(اسم تورو میزاریم هایمین)
هایمین:چون..هق...با...هق....بابام......منو...هق..از..خونه انداخت بیرون...(با گریه)
🐰:برای چی؟؟
هایمین:(بهشون قضیه رو توضیح دادی)
🐥:یعنی فقط بخاطر این که تو از مدرسه دیر اومدی کُتَکِت زد؟؟(عصبی)
هایمین:هق......بل..بله..
🐨:خب.....الان جایی نداری بری؟؟
هایمین:نه...
🐹:حب میتونی بیای پیش ما(مهربون)
هایمین:ولی.....مزاحمتون میشم(ناراحت)
🐻:این چه حرفیه کوچولو ما خیلی هم خوشحال میشیم(با یه لبخند بزرگ)
هایمین:جدن(خوشحال)
🐨🐹🐱🐿🐥🐻🐰:بله(مهربون)
.........
ویو ادمین::
الان تقریبا ۳ سال میگذره و تو خیلی خوشحال داری پیش اعضا زندگی میکنی و فردا هم تولدته
بچه ها تو حال نشسته بودن ولی تو داخل اتاقت خواب بودی.....
🐨:میگم بچه ها؟؟
🐹🐱🐿🐥🐻🐰:بله؟
🐨:همون طور که میدونین فردا تولد هایمینه
🐹:نظرتون چیه براش داخل یه رستوران تولد بزرگ بگیریم؟؟
🐥:ایده ی خوبیه..
🐱:خب پس...هممون باید تا فردا همه چی رو آماده کنیم
...فردا...
ویو هایمین::
صدای پرنده ها و نور خورشید اتاقو پر کرده بود....
و همین باعث شد من بیدار شم.
طبق معمول اول رفتم wc و کارای لازم رو انجام دادم(چیه فک کردی مو به مو از دستشویی کردنش هم مینویسم🙄🙄)و بعدش مسواک زدم
لباس هامو عوض کردم و رفتم پایین
پسرا همه بیدار بودن و داشتن صبحونه درست میکردن که یهو منو دیدن
🐨🐹🐱🐿🐥🐻🐰:سلام کوچولو صبحت بخیر😊
هایمین:سلام صبح شما هم بخیر😊
...بعد ناهار...
ویو هایمین::
تو اتاقم نشسته بودم داشتم جلد سوم ناتوان رو میخوندم که یهو جیمین از پایین داد زد.....
🐥:هایمیننننننننن(داد) زود بیااااااااااااااا(همچنان عربده نه هااا عععررررررربببببددددههههههههههه)
ترسیدم و سریع رفتم پایین تو حیاط که یهو با چیزی که دیدم خشکم زده بود.......
بچه ها وسط حیات یه چادر بزرگ زده بودن و داخلش یه کیک بود که روش نوشته بود(hippie brt die haimin🎀)
کلن با چیزای که دیدم پشمام ریخته بود که بچه ها باهم گفتن...
🐨🐹🐱🐿🐥🐻🐰:تولدت مبارککککککک
بدو بدو پریدم بغلشون و گفتم:شما بهترین هدیه ی زندگی من هستین خوشحالم از این که دارمتون😁😁
خب خببببب توتفرنگی هاااااااا🎀🎀🎀
این هم از اولین تک پارتی مونن
حتما نظرتو در مورد تک پارتی بهم بگو و اگه دوست دارین بگین بازم براتون مینویسم😊😊
- ۱۲۰
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط