بزرگترینآرزو
#بزرگترین_آرزو
P22
(کوک)
کارای اداری و تحویل وسایلش تقریبا تا بعد از ظهر طول کشید، بعد از بیرون اومدن از بازداشگاه یراست راه خونه رو درپیش گرفت..
وارد خونه اش شد و بعد از در آوردن لباسش خودشو روی تخت ولو کرد..
خسته شده بود.. خستگی فقط مختص به جسم نیست! اون روح و ذهنش خسته بود..تمام مدتی که بازداشت کرده بودنش فقط به اون دختر ها فکر میکرد..
دخترایی که برای آسایش بیشتر بهشون جا داده بود، حالا بهش تهمت تجاوز و قتل اونارو زده بودن!
برای لحظه ای ذهنش سمت مموری رفت..
اون مدرکی بود که ثابت میکرد ..کارِن رقیب کاریش.. پشت همهٔ کار های خیر خواهانه اش قاچاقِ مواد انجام میده..
گوشیش رو برداشت و با مدیر برنامه اش تماس گرفت.. اون رو روی بلندگو گذاشت و بعد چشماشو بست و منتظر شد جوابی دریافت کنه..
_درخدمتم آقا.. کاری دارین؟
_همین الان مموری رو بیار خونه..
_مموری؟ ولی شما که قبل از این قضایا اونو ازم گرفتین..
با شدت چشماشو باز کردم و به سمت موبایل سر چرخوند..
_من ازت گرفتم؟!
نگاهشو دور تا دور اتاق گردوند..
و روزی که اون اتفاق ها افتاده بود رو دوباره مرور کرد..
به خاطر داشت زمانی که مموری رو از اون دریافت کرد اونو روی میز گذاشت و بعد ازینکه آماده شد و خواست برایِ دادن اون به پاسگاه بره اونو داخل جیب کتش گذاشت و از خونه بیرون زد و چون بخت باهاش یار نبود پلیسا دنبالش بودن و....
شدت اخمش غلیض تر شد..
_مموری تو جیب کتمه.. و کتم؟
با به یاد آوردن اون روز دستی به موهاش کشید با صدای رسانایی خطاب به مدیر برنامه اش گفت:
_مموری خونه یِ دادستان کیمِ..
مکث کوتاهی کرد .. این سربه هوایی ها ازش غیر ممکن بود و این اتفاق بدجوری ذهنشو آشفته میکرد..
_همین حالا برو خونش و به هر بهانه ای شده اون کت رو بگیر .. نه.. فقط مموری!
دوباره روی تخت ولو شد.. اگه اون کت به دست کارن رسیده باشه ؛ باید قید همیچیو بزنه و قبل از افتادن هر اتفاقی فرار کنه!..
ساعدشو روی پیشونیش قرار داد و بعد از مدت کوتاهی دوباره شماره ای گرفت و اونو روی گوشش گذاشت:
_نیازی نیست بری، خودم میرم دنبالش.. فقط...
درموردِ اون قتل و تجاوز خیلی ریز تحقیق کن.. طوری که هیچکسی ازش بو نبره.
....................................
پله های آپارتمانی که توش نجات پیدا کرده بود رو دوتا یکی بالا رفت و مقابل در ایستاد..
بعد از کمی احساس مردد بودن ، بالاخره زنگ درو فشرد و منتظر موند..
اما در همون لحظه صدای نازک و بچه گونه ای نگاهشو به سمتش کشید..
_دنبالِ اونی من میگردید ؟
ادامه پارت پست بعدی...
P22
(کوک)
کارای اداری و تحویل وسایلش تقریبا تا بعد از ظهر طول کشید، بعد از بیرون اومدن از بازداشگاه یراست راه خونه رو درپیش گرفت..
وارد خونه اش شد و بعد از در آوردن لباسش خودشو روی تخت ولو کرد..
خسته شده بود.. خستگی فقط مختص به جسم نیست! اون روح و ذهنش خسته بود..تمام مدتی که بازداشت کرده بودنش فقط به اون دختر ها فکر میکرد..
دخترایی که برای آسایش بیشتر بهشون جا داده بود، حالا بهش تهمت تجاوز و قتل اونارو زده بودن!
برای لحظه ای ذهنش سمت مموری رفت..
اون مدرکی بود که ثابت میکرد ..کارِن رقیب کاریش.. پشت همهٔ کار های خیر خواهانه اش قاچاقِ مواد انجام میده..
گوشیش رو برداشت و با مدیر برنامه اش تماس گرفت.. اون رو روی بلندگو گذاشت و بعد چشماشو بست و منتظر شد جوابی دریافت کنه..
_درخدمتم آقا.. کاری دارین؟
_همین الان مموری رو بیار خونه..
_مموری؟ ولی شما که قبل از این قضایا اونو ازم گرفتین..
با شدت چشماشو باز کردم و به سمت موبایل سر چرخوند..
_من ازت گرفتم؟!
نگاهشو دور تا دور اتاق گردوند..
و روزی که اون اتفاق ها افتاده بود رو دوباره مرور کرد..
به خاطر داشت زمانی که مموری رو از اون دریافت کرد اونو روی میز گذاشت و بعد ازینکه آماده شد و خواست برایِ دادن اون به پاسگاه بره اونو داخل جیب کتش گذاشت و از خونه بیرون زد و چون بخت باهاش یار نبود پلیسا دنبالش بودن و....
شدت اخمش غلیض تر شد..
_مموری تو جیب کتمه.. و کتم؟
با به یاد آوردن اون روز دستی به موهاش کشید با صدای رسانایی خطاب به مدیر برنامه اش گفت:
_مموری خونه یِ دادستان کیمِ..
مکث کوتاهی کرد .. این سربه هوایی ها ازش غیر ممکن بود و این اتفاق بدجوری ذهنشو آشفته میکرد..
_همین حالا برو خونش و به هر بهانه ای شده اون کت رو بگیر .. نه.. فقط مموری!
دوباره روی تخت ولو شد.. اگه اون کت به دست کارن رسیده باشه ؛ باید قید همیچیو بزنه و قبل از افتادن هر اتفاقی فرار کنه!..
ساعدشو روی پیشونیش قرار داد و بعد از مدت کوتاهی دوباره شماره ای گرفت و اونو روی گوشش گذاشت:
_نیازی نیست بری، خودم میرم دنبالش.. فقط...
درموردِ اون قتل و تجاوز خیلی ریز تحقیق کن.. طوری که هیچکسی ازش بو نبره.
....................................
پله های آپارتمانی که توش نجات پیدا کرده بود رو دوتا یکی بالا رفت و مقابل در ایستاد..
بعد از کمی احساس مردد بودن ، بالاخره زنگ درو فشرد و منتظر موند..
اما در همون لحظه صدای نازک و بچه گونه ای نگاهشو به سمتش کشید..
_دنبالِ اونی من میگردید ؟
ادامه پارت پست بعدی...
- ۴.۳k
- ۰۸ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط