{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بزرگترینآرزو

#بزرگترین_آرزو
P21

زیپ چمدونشو به سرعت بست و بعد از برداشتن پالتوش ، بیرون از اتاق اومد..
تقریبا با صدای بلندی خطاب به همهٔ اونا گفت:
+نمیخواد چیزی رو جمع کنین! من به هیچکدوم ازینا احتیاج ندارم.. بهش بگین همش مال خودش !

بی معطلی به همراه چمدونش ازونجا خارج شد..
موبایلشو بیرون آورد و فورا با جانگ می تماس گرفت:
+چی از جونم میخوای ؟!
_آها.. این شد... خب چرا از اول همینو نگفتی که حالا کارِت به خیابونا نکشه؟!
+حرفتو میزنی یا قطع کنم؟!
_درهر دو صورت توضرر میبینی.. پس اینکه قطع کنی یا نه بستگی به خودت داره..

از روی غِیض دندوناشو روی هم فشار داد..
+لعنتی؛ همین الان قابلیت اینو دارم که دستم بهت برسه ، تیکه تیکه ات کنم!!!
_آه حیف شد.. چون میخواستم حضوری بهت بگم.. خب پس اشکالی ندارع.. چون اعصاب نداری و بیشتر ازین پیش بریم میترسم کار دست خودت بدی بهت میگم..

مکثی کرد.. انگار منتظر واکنشی ازون بود..اما کاترینا انقدری از دستش شکار بود که به همین راحتیا نمیخواست باهاش همکلام بشه..
_اوکی.. فقط کافیه برای یک مدت نقش نامزدمو بازی کنی و بعد یه عروسی کوچیک و تمام..
+چییی؟؟!
_البته بعدش خیلی راحت جدا میشیم فقط این وسط پدرم نباید بویی ببره.. چون تنها شرطش برای دادن ارثیش به من ازدواجمه..
+خاک تو سرِت کنن که بخاطر پول پای منم کشیدی وسط گند بازیات!
_بالاخره هرکسی تو دنیا یه آرزوی بزرگ داره که برای رسیدن بهش هرکاری میکنه.. همین خودِ تو، برای دادستان شدن دست به چه پرونده هایی که نزدی.
+کدوم احمقی گفته که من بزرگترین آرزوم دادستان شدنه؟!
_من.
+الحق که احمقی..
_اینارو ولش کن.. امشب یه دورهمیه خانوادگی داریم.. میخوام توهم بیای تا بعنوان نامزدم معرفیت کنم..
+و بعدش؟!
_به کارن میگم خونه رو بهت پس بده..

چشماشو روی هم گذاشت..
مردد بود برای نه گفتن،
جایی نداشت بره ، هیچ آشناسی!
شاید دلیلش پدر و مادرش بود..
اونطور که پدرش تعریف میکرد، اونا همو خیلی دوست داشتن اما خوانواده هاشون مخالف ازدواجشون بودن؛ و همین قانع کننده دلیلیه که حتی نمیدونه فامیلاش کجا زندگی میکنن!
با صدای ضعیفی که از سرِ بغض بود گفت:
+باید... فکر کنم.

و قبل ازینکه اون حرفی بزنه وتلفن رو قطع کرد..
سرشو روی فرمون گذاشت و به فکر فرو رفت.. فکر کردن به اشتباهات گذشته .. اشتباهاتی که حتی مطمئن نبود واقعا غلطن یا ن؟!
همه‍ٔ اتفاقات اخیر مثل یک نوار ضبط از جلوی چشماش عبور میکرد ..گاهی بعضی جاهارو دوباره مرور میکرد تا اشتباهشو پیدا کنه.!
اما سردر نمیورد .. چرا اینهمه خودشو به آبُ آتیش زد تا بی گناهیِ یک غریبه رو ثابت کنه..
اون حتی تغییر رفتار و گفتار اونو تو خونهٔ خودش و بازداشگاه دیده بود..
دیدگاه ها (۴)

#بزرگترین_آرزوP22(کوک)کارای اداری و تحویل وسایلش تقریبا تا ب...

_دنبالِ اونی من میگیرید ؟دختر کوچولو ی زیبایی ، با موهای مش...

#سناریو_تصویری_درخواستی:)حالا پسندتون هست اصلا؟!

#بزرگترین_آرزوP20مهلتی برای دفاع نداد و گوشی رو قطع کرد..قطر...

black flower(p,322)

بهرام:خدایا…فکر کنم حالِ تواز حالِ منم بدتره.یکی باید بیادحا...

از پله ها اومدم پایین و سمت در رفتم که با صدای فیلیکس رومو ط...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط