{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ماجرای مرا پایانی نبود

ماجرای مرا پایانی نبود
اگر عطر تو
از صندلی برنمی‌خاست
دستم را نمی‌گرفت
و به خیابان نمی‌برد..
دیدگاه ها (۱)

«درخواستی» رمان «عطر باران و لبخند تو»پارت ۲: صندلی کنار پنج...

@nouyan

تلافی کن تمام نبودنت راوقتی تمام راه‌هابن بست بودمرا به خیاب...

این دکلمه ی استاد شمس لنگرودی خیلی زیباست حیفه که نشنویم...👌...

تو کیستی ...که اینگونه بی تو بی تابمشب از هجوم خیالت نمی‌برد...

💜💜و عمر ،شیشہ ے عطر‌‌‌‌‌‌ است ، پس نمی‌ماند ، پرندہ تا بہ اب...

ای کاش وقتی خوابم می برد دیگه تو خواب دست و پاهام نمی لرزيد😔...

نمی دانم روزی که بمیرم کی خبر مرگ مرا به تو می دهد آیا تو آن...

تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم شب از هجوم خیالت نمی بر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط