تاجوطوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۳: انتخاب خطرناک
سوآ هنوز شوکه وسط کلاس ایستاده بود.
«لبخند زد؟!
اون؟!
ولیعهدی که انگار با احساسات قهره؟!»
میرا از کنار لب زمزمه کرد:
— دختر… چرا ولیعهد داره فقط تو رو نگاه میکنه؟!
تو دیشب دقیقاً چه غلطی کردی؟!
سوآ با استرس زیر لب گفت:
— نزدیک بود زیر ماشینش برم، همین.
— همین؟! مردم نهایتاً با کراششون توی کافه آشنا میشن، تو نزدیک بود زیر ماشین سلطنتی له شی!
سوآ خواست جواب بدهد که صدای سرد جونگکوک کل کلاس را ساکت کرد.
— پروژه طراحی نمایشگاه سلطنتی، فقط برای یک نفر انتخاب میشود.
همه با هیجان صاف نشستند.
جونگکوک آرام بین میزها قدم زد.
محافظها پشت سرش مثل NPC های ترسناک بازیها حرکت میکردند.
هرکس نمونه کارش را جلو میگذاشت و با استرس توضیح میداد.
اما جونگکوک تقریباً به هیچکس نگاه نمیکرد.
تا اینکه جلوی میز سوآ ایستاد.
سوآ یخ زد.
جونگکوک پوشه طراحیاش را برداشت.
چند صفحه را نگاه کرد.
طرحها پر از رنگ، نور و حس زندگی بودند؛ درست برعکس دنیای سرد خودش.
چشمهایش کمی باریک شد.
— اینا کار توئه؟
سوآ با تردید سر تکان داد.
— بله.
— زیادی شلوغه.
اخم سوآ فوراً برگشت.
— چون زندگی قراره رنگ داشته باشه، قربان.
کل کلاس:
«یا خدا این دختر دوباره شروع کرد…»
جونگکوک آرام سر بلند کرد و مستقیم به چشمانش خیره شد.
چند ثانیه سکوت سنگینی بینشان ماند.
بعد ناگهان گفت:
— انتخاب شدی.
کلاس منفجر شد.
— چییی؟!
— اون؟!
— ولیعهد جدیه؟!
خود سوآ هم شوکه شده بود.
— صبر کن… من؟!
جونگکوک پوشه را بست.
— از فردا وارد قصر میشی.
و بعد خیلی آرام، طوری که فقط خودش بشنود، اضافه کرد:
— این بار حواست باشه جلوی ماشینم نپری.
سوآ با حرص نگاهش کرد.
— شما هم حواستون باشه مثل آدم رانندگی کنین.
محافظها در دلشان مراسم ختم گرفتند.
اما برخلاف انتظار همه…
جونگکوک دوباره آن لبخند خیلی کمرنگ را زد.
لبخندی که انگار حتی خودش هم متوجهش نشده بود.
و همان لحظه،
یهجین که پشت در کلاس ایستاده بود و همهچیز را دیده بود…
با چشمانی پر از خشم به سوآ خیره شد.
「ادامه دارد…」
پارت ۳: انتخاب خطرناک
سوآ هنوز شوکه وسط کلاس ایستاده بود.
«لبخند زد؟!
اون؟!
ولیعهدی که انگار با احساسات قهره؟!»
میرا از کنار لب زمزمه کرد:
— دختر… چرا ولیعهد داره فقط تو رو نگاه میکنه؟!
تو دیشب دقیقاً چه غلطی کردی؟!
سوآ با استرس زیر لب گفت:
— نزدیک بود زیر ماشینش برم، همین.
— همین؟! مردم نهایتاً با کراششون توی کافه آشنا میشن، تو نزدیک بود زیر ماشین سلطنتی له شی!
سوآ خواست جواب بدهد که صدای سرد جونگکوک کل کلاس را ساکت کرد.
— پروژه طراحی نمایشگاه سلطنتی، فقط برای یک نفر انتخاب میشود.
همه با هیجان صاف نشستند.
جونگکوک آرام بین میزها قدم زد.
محافظها پشت سرش مثل NPC های ترسناک بازیها حرکت میکردند.
هرکس نمونه کارش را جلو میگذاشت و با استرس توضیح میداد.
اما جونگکوک تقریباً به هیچکس نگاه نمیکرد.
تا اینکه جلوی میز سوآ ایستاد.
سوآ یخ زد.
جونگکوک پوشه طراحیاش را برداشت.
چند صفحه را نگاه کرد.
طرحها پر از رنگ، نور و حس زندگی بودند؛ درست برعکس دنیای سرد خودش.
چشمهایش کمی باریک شد.
— اینا کار توئه؟
سوآ با تردید سر تکان داد.
— بله.
— زیادی شلوغه.
اخم سوآ فوراً برگشت.
— چون زندگی قراره رنگ داشته باشه، قربان.
کل کلاس:
«یا خدا این دختر دوباره شروع کرد…»
جونگکوک آرام سر بلند کرد و مستقیم به چشمانش خیره شد.
چند ثانیه سکوت سنگینی بینشان ماند.
بعد ناگهان گفت:
— انتخاب شدی.
کلاس منفجر شد.
— چییی؟!
— اون؟!
— ولیعهد جدیه؟!
خود سوآ هم شوکه شده بود.
— صبر کن… من؟!
جونگکوک پوشه را بست.
— از فردا وارد قصر میشی.
و بعد خیلی آرام، طوری که فقط خودش بشنود، اضافه کرد:
— این بار حواست باشه جلوی ماشینم نپری.
سوآ با حرص نگاهش کرد.
— شما هم حواستون باشه مثل آدم رانندگی کنین.
محافظها در دلشان مراسم ختم گرفتند.
اما برخلاف انتظار همه…
جونگکوک دوباره آن لبخند خیلی کمرنگ را زد.
لبخندی که انگار حتی خودش هم متوجهش نشده بود.
و همان لحظه،
یهجین که پشت در کلاس ایستاده بود و همهچیز را دیده بود…
با چشمانی پر از خشم به سوآ خیره شد.
「ادامه دارد…」
- ۳۸۶
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط