{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تاجوطوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۲: دختری که تعظیم نکرد
ماشین سلطنتی در سکوت داخل محوطه قصر حرکت می‌کرد.
باران هنوز روی شیشه‌های تیره می‌خورد و فضای داخل ماشین سنگین‌تر از همیشه بود.
جونگ‌کوک بدون هیچ حرفی به بیرون خیره شده بود؛ اما تصویر آن دخترِ خیس و عصبانی مدام جلوی چشمش می‌آمد.
«خیلی هم مغرور بودی آقای ولیعهد!»
فکش کمی منقبض شد.
محافظ کنارش با احتیاط گفت:
— قربان… لازم هست درباره اون دختر تحقیق کنیم؟
جونگ‌کوک چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
— نه.
اما چند لحظه بعد اضافه کرد:
— فقط اسمش رو پیدا کنین.
محافظ در دلش:
«خب معلومه علاقه‌مند شدی قربان، ما هم بچه نیستیم دیگر…»
ولی جرئت نکرد بلند بگوید. چون هنوز قصد زنده ماندن داشت.
━━━━━━━━━━━━━━━
صبح روز بعد…
سوآ با عجله وارد دانشگاه طراحی شد.
— ببخشید دیر کردم!
دوستش «میرا» فوراً سمتش دوید.
— دختره دیوونه! دیشب توی اخبار بودی!!
— چی؟!
میرا موبایلش را جلوی صورتش گرفت.
تیتر خبر:
«دختری ناشناس جلوی ماشین ولیعهد ایستاد!»
عکسش تار بود، اما خودش بود.
کاملاً خودش.
سوآ نزدیک بود سکته کند.
— یا خدا… من بدبخت شدم.
در همان لحظه صدای همهمه کل کلاس را ساکت کرد.
استاد با هیجان گفت:
— همه توجه کنین. امروز از خاندان سلطنتی برای انتخاب طراح نمایشگاه سلطنتی نماینده اومده.
کل کلاس منفجر شد.
— سلطنتی؟!
— شوخی می‌کنین؟!
— یعنی ممکنه وارد قصر بشیم؟!
سوآ زیر لب غر زد:
— فقط کم مونده دوباره اون یخچال متحرک رو ببینم.
درِ کلاس باز شد.
و انگار دنیا تصمیم گرفته بود دقیقاً همین بلا را سرش بیاورد.
جونگ‌کوک وارد کلاس شد.
کت و شلوار مشکی، نگاه سرد، صورت بی‌احساس…
همان‌قدر ترسناک و خیره‌کننده.
کل کلاس فوراً تعظیم کرد.
فقط یک نفر ماتش برده بود.
سوآ.
چشم‌های جونگ‌کوک مستقیم روی او قفل شد.
بعد…
خیلی آرام لبخند محوی زد.
لبخند؟!
خودِ ولیعهد؟!
و همان لحظه سوآ فهمید:
بدجوری گیر افتاده.
「ادامه دارد…」
دیدگاه ها (۴)

دوستان خوشحال میشم اگه دوست عزیزمون رو فالو کنیدhttps://wisg...

خب دوستان سلام... قبل از اینکه برم سراغ اصل مطلب یه چیزی راج...

#تاج_و_طوفانپارت ۱ برخورد با ولیعهد 👑باران آروم روی خیابون‌ه...

معرفی:

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط