پارت
crazy man:پارت6
ویو راوی :
الان ساعت 4 و 16 دقیقه بود که هیسونگ
وارد عمارت شد از پله ها با ناله های ریز
بالا میرفت ..
وارد اتاق ا.ت شد :
ا.ت نگاهشو از گوشیش گرفت و به هیسونگی
داد که بدنش پر خون شده بود
ا.ت:هیسونگگ!!!! (با تعجب و ترس)
هیسونگ: بفرما پرنسس(حال بد)
ا.ت از جاش بلند شد با شتاب به سمت
هیسونگ رفت ،هیسونگ رو بغل کرد
بدون اینکه بخواد وزنش رو روی خودش بندازه
بلافاصله هیسونگ رو انداخت رو تخت:
هیسونگ:اَه (ناله دار و دردناک)
ا.ت:ببخشید نمیخواستم اذیت شی چرا این جور شدی؟!
هیسونگ:عیب نداره پرنسسم من تیر نخوردم
از اکیپ اونوری تیر خوردن من فقط زخم شدم
یه زخم معمولی همین
ا.ت: هیسونگ چرا بهم اون موقع نگفتی؟
بعدشم این زخم خیلی باز و عمیق
هست
هیسونگ:نمیخواستم ذهنت رو درگیر کنم
ولش کنم عشقم الان باید بریم مراسم پدرت
پس زود خوبم کن
و هیسونگ چشاشو بست
ا.ت رفت توی آشپزخونه و توی کابینت ها رو
گشت جعبه کمک های اولیه رو پیدا کرد
رفت توی اتاقش :
ا.ت: هیسونگ الان خوبت میکنم
(سریع و با استرس گفت)
بعد ۲۰ مین کار هیسونگ تموم شد
هیسونگ چشاشو باز کرد و
عمیق نگاه ا.ت میکرد و بعدش لب زد :
ا.ت بیا بریم
ا.ت: تو حالت خوب نیست خودم میرم
هیسونگ: نمیشه تنها نمیشه حداقل با
راننده برو
ا.ت :باشه تو همینجا بمون تا وقتی که برگردم
ویو راوی: ا.ت رفت خاکسپاری پدرش
کلی هم گریه کرد و بعد ساعت ۸ شب با
راننده مخصوص
عمارت برگشت عمارت
رفت داخل اتاقش لامپ خاموش بود
حضور هیسونگ رو روی تخت خوابش حس کرد
لامپ رو روشن کرد که دید هیسونگ چشماش
رو باز کرد:
هیسونگ:بیب برگشتیی
ا.ت:آره برگشتم حالت چطوره؟
هیسونگ:خوب شدم این زخما خیلی چیز کمیه
ا.ت: هیسونگ تو..... تو ..... من تورو دوست دارم
هیسونگ: من که بهت گفتم تو هم عاشقم میشی (باذوق )
ا.ت : من عاشقت بودم نیاز نبود که عاشقت بشم
هیسونگ......
هیسونگ واکنشی نشون اما قند تو دلش آب .
شد با این حرف ا.ت
ا.ت رفت و روی تخت نشست
هیسونگ بلافاصله دست ا.ت
رو گرفت گذاشت رو قلبش
ا.ت: هیسونگ چرا انقدر قلبت تند میزنه ؟!
هیسونگ :بخاطر تو تند میزنه و
هیسونگ نه عشقم!! (جدی و رمانتیک)
ا.ت با یه خنده ملایم و صدای شیرینش لب زد:
چشممم عشقم
هیسونگ :اگر میخوای حالم بهتر شه بهتره با
یه کیس همراهم کنی . قبوله ؟؟؟
ا.ت:قبوله
هیسونگ چونه ی ا.ت رو به خودش نزدیک تر
کرد و بعدش آروم لب های خودش رو به نرمی و آرومی روی نرم لب های ا.ت گذاشت و
عمیق و با هیجان میبوسید
بعد از چند دقیقه هر دوتاتون به دلیل کم
آوردن نفس ازت جدا شد
و بهت گفت:
ا.ت ، ممنون که عاشقمی بهت قول میدم از خودت هم بیشتر دوست داشته باشم
و بعدش به ا.ت گفت :
فردا برای کارهای ازدواجمون هماهنگ میکنیم
قبوله؟؟
ا.ت:آره قبوله فعلا الان بخوابیم تا صبح پاشیم
و به کارامون رسیدگی کنیم
شرط پارت بعدی : ۱۰ تا لایک 😉🙈
ویو راوی :
الان ساعت 4 و 16 دقیقه بود که هیسونگ
وارد عمارت شد از پله ها با ناله های ریز
بالا میرفت ..
وارد اتاق ا.ت شد :
ا.ت نگاهشو از گوشیش گرفت و به هیسونگی
داد که بدنش پر خون شده بود
ا.ت:هیسونگگ!!!! (با تعجب و ترس)
هیسونگ: بفرما پرنسس(حال بد)
ا.ت از جاش بلند شد با شتاب به سمت
هیسونگ رفت ،هیسونگ رو بغل کرد
بدون اینکه بخواد وزنش رو روی خودش بندازه
بلافاصله هیسونگ رو انداخت رو تخت:
هیسونگ:اَه (ناله دار و دردناک)
ا.ت:ببخشید نمیخواستم اذیت شی چرا این جور شدی؟!
هیسونگ:عیب نداره پرنسسم من تیر نخوردم
از اکیپ اونوری تیر خوردن من فقط زخم شدم
یه زخم معمولی همین
ا.ت: هیسونگ چرا بهم اون موقع نگفتی؟
بعدشم این زخم خیلی باز و عمیق
هست
هیسونگ:نمیخواستم ذهنت رو درگیر کنم
ولش کنم عشقم الان باید بریم مراسم پدرت
پس زود خوبم کن
و هیسونگ چشاشو بست
ا.ت رفت توی آشپزخونه و توی کابینت ها رو
گشت جعبه کمک های اولیه رو پیدا کرد
رفت توی اتاقش :
ا.ت: هیسونگ الان خوبت میکنم
(سریع و با استرس گفت)
بعد ۲۰ مین کار هیسونگ تموم شد
هیسونگ چشاشو باز کرد و
عمیق نگاه ا.ت میکرد و بعدش لب زد :
ا.ت بیا بریم
ا.ت: تو حالت خوب نیست خودم میرم
هیسونگ: نمیشه تنها نمیشه حداقل با
راننده برو
ا.ت :باشه تو همینجا بمون تا وقتی که برگردم
ویو راوی: ا.ت رفت خاکسپاری پدرش
کلی هم گریه کرد و بعد ساعت ۸ شب با
راننده مخصوص
عمارت برگشت عمارت
رفت داخل اتاقش لامپ خاموش بود
حضور هیسونگ رو روی تخت خوابش حس کرد
لامپ رو روشن کرد که دید هیسونگ چشماش
رو باز کرد:
هیسونگ:بیب برگشتیی
ا.ت:آره برگشتم حالت چطوره؟
هیسونگ:خوب شدم این زخما خیلی چیز کمیه
ا.ت: هیسونگ تو..... تو ..... من تورو دوست دارم
هیسونگ: من که بهت گفتم تو هم عاشقم میشی (باذوق )
ا.ت : من عاشقت بودم نیاز نبود که عاشقت بشم
هیسونگ......
هیسونگ واکنشی نشون اما قند تو دلش آب .
شد با این حرف ا.ت
ا.ت رفت و روی تخت نشست
هیسونگ بلافاصله دست ا.ت
رو گرفت گذاشت رو قلبش
ا.ت: هیسونگ چرا انقدر قلبت تند میزنه ؟!
هیسونگ :بخاطر تو تند میزنه و
هیسونگ نه عشقم!! (جدی و رمانتیک)
ا.ت با یه خنده ملایم و صدای شیرینش لب زد:
چشممم عشقم
هیسونگ :اگر میخوای حالم بهتر شه بهتره با
یه کیس همراهم کنی . قبوله ؟؟؟
ا.ت:قبوله
هیسونگ چونه ی ا.ت رو به خودش نزدیک تر
کرد و بعدش آروم لب های خودش رو به نرمی و آرومی روی نرم لب های ا.ت گذاشت و
عمیق و با هیجان میبوسید
بعد از چند دقیقه هر دوتاتون به دلیل کم
آوردن نفس ازت جدا شد
و بهت گفت:
ا.ت ، ممنون که عاشقمی بهت قول میدم از خودت هم بیشتر دوست داشته باشم
و بعدش به ا.ت گفت :
فردا برای کارهای ازدواجمون هماهنگ میکنیم
قبوله؟؟
ا.ت:آره قبوله فعلا الان بخوابیم تا صبح پاشیم
و به کارامون رسیدگی کنیم
شرط پارت بعدی : ۱۰ تا لایک 😉🙈
- ۲۷۰
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط