با همین دست به دستان تو عادت کردم

با همین دست، به دستان تو عادت کردم
این گناه است ولی جان تو عادت کردم    

جا برای من گنجشک زیاد است، ولی
به درختان خیابان تو عادت کردم

گرچه گلدان من از خشک شدن می‌ترسد
به ته خالی لیوان تو عادت کردم    

دستم اندازه‌ی یک لمس بهاری سبز است
بس‌که بی‌پرده به دستان تو عادت کردم    

مانده‌ام آخر این شعر چه باشد انگار
به ندانستن پایان تو عادت کردم
دیدگاه ها (۴)

از دست تو امشب شده فکرم متلاشیآرام نگیرم ، مگر از من شده باش...

خیال می کردم عشق عروسکی است که می توان با آن بازی کرد، ولی ا...

آمدم در عمق چشمانت،تماشایت کنم !با نگاهی عاشقانه، بلکه شیدای...

.

فرار من

#Gentlemans_husband#season_Third#part_306_وای اره لیلی همچی ...

سرجوخه1Part ⁵این دفعه هیونجین دهن باز کرد: حق نداری بری تو ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط