عادت بدی داشت
عادت بدی داشت
تا تقی به توقی میخورد میگفت خدافظ و میرفت
دعوامون که میشد اونقد باید استرس میگرفتم که نکنه بازم بیاد بگه اصلا خدافظ و بعد بره و بعد چند وقت برگرده
وقتی هم که میرفت تموم راه هایی که بتونم باهاش در ارتباط باشمو میبست از همه جا بلاکم میکرد
من میموندمو یه صفحه چته بلاک شده که هر چقد صدا میکردم کسی نبود که جواب بده
همیشه ! همیشه ی همیشه ترس از دست دادنش لذت داشتنشو ازم میگرفت
اونقدر گفت خدافظ..!
اونقدر ترسوند...!
اونقدر گریمو در اورد ..!
اونقدر رفت که دیگه عادت کردم
به رفتنش به نبودنش عادت کردم
فهمیدم انقدر منو از رفتنش ترسونده انقدر خودش رو از من گرفته که دیگه ترسی برام نمونده ، فهمیدم خیلی وقته خودم رو برای نداشتنش آماده کردم
فهمیدم خیلی وقته که از دلم رفته :)
بهار دست نوشته
تا تقی به توقی میخورد میگفت خدافظ و میرفت
دعوامون که میشد اونقد باید استرس میگرفتم که نکنه بازم بیاد بگه اصلا خدافظ و بعد بره و بعد چند وقت برگرده
وقتی هم که میرفت تموم راه هایی که بتونم باهاش در ارتباط باشمو میبست از همه جا بلاکم میکرد
من میموندمو یه صفحه چته بلاک شده که هر چقد صدا میکردم کسی نبود که جواب بده
همیشه ! همیشه ی همیشه ترس از دست دادنش لذت داشتنشو ازم میگرفت
اونقدر گفت خدافظ..!
اونقدر ترسوند...!
اونقدر گریمو در اورد ..!
اونقدر رفت که دیگه عادت کردم
به رفتنش به نبودنش عادت کردم
فهمیدم انقدر منو از رفتنش ترسونده انقدر خودش رو از من گرفته که دیگه ترسی برام نمونده ، فهمیدم خیلی وقته خودم رو برای نداشتنش آماده کردم
فهمیدم خیلی وقته که از دلم رفته :)
بهار دست نوشته
- ۲.۲k
- ۲۶ بهمن ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط