رمان عشق من واقعیه
رمان عشق من واقعیه
آتش خشم | part69
با بیا تویی که گفت دستم رو سمت دستگیره برم و در رو باز کردم
£ بیا بشین
رفتم و درست روبهروش نشستم
- با من چکار داشتین پدر ...
£ میخوام در مورد سوهو باهات صحبت کنم
آه بازم اون یابو ...
- بله بفرمایید
£ سوهو تازه آزاد شده و باید درست و حسابی به زندگیش بچسبه
- بله درسته ... خب اینا به من چه ربطی داره
£ فقط میخواستم بگم که زیاد به این دختره نیلا نچسب ... بزار به زندگیش با سوهو برسه ... دیر یا زود من میمیرم و یکی از شما دوتا وارث شرکت میشه ... و بعد از شما هم شرکت وارث میخواد و نباید برای به دنیا اومدن وارث بعدی انقدر وقت رو تلف کرد
یه چند وقت بزار سرشون تو لاک خودشون باشه بلکه سوهو نیلا رو حامله کنه ....
این دختره زیاد به دردمون نمیخوره .. همین که وارث رو به دنیا آورد پرتش میکنیم بیرون ...
ازدواج اجباری اون و سوهو هم مربوط به تسویه حساب منو پدرش میشه که الان دیگه تسویه میشه
دست و پای جونگ کوک گر گرفته بود ...
داشت توی آتش خشم میسوخت
و هر کلمه از حرفای پدرش هیزمی روی اون آتیش بود....
دختری که عاشقش شده و بود الان بچه اون توی شکمش بود قراره همچین بلایی سرش بیاد ...
صددرصد که نمیتونست اجازشو بده
بدون یک کلمه حرف زدن با صورتی سرد و اخم غلیظی که بین ابروهاش نقش بسته بود از اتاق خارج شد
انقدر عصبانی بود که اگر تا چند لحضه دیگه اونجا وایمیستاد ممکن بود پدرش رو بکشه
بی معطلی سوار ماشین شد و اولین کاری که کرد با تهیونگ تماس گرفت
جواب نمیداد...
باید چکار میکرد....
..........
+ خب فکر کنم الان دیگه باید شیرینی هارو بزاریم توی فر
♡ ارههه
توی تمام مدتی که داشتن شیرینی درست میکردن نیلا حالتتهوع داشت ولی به روی خوش نیورد
هر چقدر کا فکر میکرد دلیلی رو نمیفهمید
شیرینی هایی که باهم با عشق و علاقه درست کرده بودن سلیقه ی زیادی به خرج داده بودن رو با ظرافت گذاشت توی فر
رفت و کنار هانا نشست
هانا به زمین خیره شده بود معلوم بود که ذهنش درگیره
آروم دستش رو گذاشت روی شونه ی هانا و گفت
+ میگم هانا .. چیزی شده ؟ ... خوبی ؟
♡ هومم ؟ .. آره خوبم
+ فکر نکمااا ... ببین میتونی با من صادق باشی اگه کمکی از دستم بریاد برات انجام میدم
♡ خب راستشش...
همین که خوابت حرفش رو بزنه صدا باز شدن در با کلید توسط جونگ کوک توی خونه پیچید
...........
× حالت خوبه ؟
یونا با عربده جواب داد
÷ نهههههههههه
× عزیزم
÷ فقط گمشووووووو
× مگه بچه نمیخواستی خب ؟
÷ کی گفته من بچه میخواستم؟
× خب خودت گفتی به نیلا و جونگ کوک حسودیم میشه
÷ گفتم ولی نگفتم همین امشب منم بچه میخوام که
× ببین دیگه کاریه که شده سخت نگیر ...
÷ یعنی چیی ما حتا هنوز ازدواج هم نکردیم
× تا آخر این هفته ازدواج هم میکنیم
÷ انقدر آسون که نیست بعدشم بابا بفهمه چی فکر میکنه
جیمین جلو رفت و دستاشو دور کمر یونا حلقه کرد
× مهم نیست .. مهم اینه که تو دیگه واسه خودمی پرنسس
یونا تک خنده ای کرد
÷ عوضی
که زنگ خونه به صدا دراومد ........
پرنسسای مننن💗🎀
شرط :
لایک ۴۵
کامنت ۴۰
بازنشر ۱۵
آتش خشم | part69
با بیا تویی که گفت دستم رو سمت دستگیره برم و در رو باز کردم
£ بیا بشین
رفتم و درست روبهروش نشستم
- با من چکار داشتین پدر ...
£ میخوام در مورد سوهو باهات صحبت کنم
آه بازم اون یابو ...
- بله بفرمایید
£ سوهو تازه آزاد شده و باید درست و حسابی به زندگیش بچسبه
- بله درسته ... خب اینا به من چه ربطی داره
£ فقط میخواستم بگم که زیاد به این دختره نیلا نچسب ... بزار به زندگیش با سوهو برسه ... دیر یا زود من میمیرم و یکی از شما دوتا وارث شرکت میشه ... و بعد از شما هم شرکت وارث میخواد و نباید برای به دنیا اومدن وارث بعدی انقدر وقت رو تلف کرد
یه چند وقت بزار سرشون تو لاک خودشون باشه بلکه سوهو نیلا رو حامله کنه ....
این دختره زیاد به دردمون نمیخوره .. همین که وارث رو به دنیا آورد پرتش میکنیم بیرون ...
ازدواج اجباری اون و سوهو هم مربوط به تسویه حساب منو پدرش میشه که الان دیگه تسویه میشه
دست و پای جونگ کوک گر گرفته بود ...
داشت توی آتش خشم میسوخت
و هر کلمه از حرفای پدرش هیزمی روی اون آتیش بود....
دختری که عاشقش شده و بود الان بچه اون توی شکمش بود قراره همچین بلایی سرش بیاد ...
صددرصد که نمیتونست اجازشو بده
بدون یک کلمه حرف زدن با صورتی سرد و اخم غلیظی که بین ابروهاش نقش بسته بود از اتاق خارج شد
انقدر عصبانی بود که اگر تا چند لحضه دیگه اونجا وایمیستاد ممکن بود پدرش رو بکشه
بی معطلی سوار ماشین شد و اولین کاری که کرد با تهیونگ تماس گرفت
جواب نمیداد...
باید چکار میکرد....
..........
+ خب فکر کنم الان دیگه باید شیرینی هارو بزاریم توی فر
♡ ارههه
توی تمام مدتی که داشتن شیرینی درست میکردن نیلا حالتتهوع داشت ولی به روی خوش نیورد
هر چقدر کا فکر میکرد دلیلی رو نمیفهمید
شیرینی هایی که باهم با عشق و علاقه درست کرده بودن سلیقه ی زیادی به خرج داده بودن رو با ظرافت گذاشت توی فر
رفت و کنار هانا نشست
هانا به زمین خیره شده بود معلوم بود که ذهنش درگیره
آروم دستش رو گذاشت روی شونه ی هانا و گفت
+ میگم هانا .. چیزی شده ؟ ... خوبی ؟
♡ هومم ؟ .. آره خوبم
+ فکر نکمااا ... ببین میتونی با من صادق باشی اگه کمکی از دستم بریاد برات انجام میدم
♡ خب راستشش...
همین که خوابت حرفش رو بزنه صدا باز شدن در با کلید توسط جونگ کوک توی خونه پیچید
...........
× حالت خوبه ؟
یونا با عربده جواب داد
÷ نهههههههههه
× عزیزم
÷ فقط گمشووووووو
× مگه بچه نمیخواستی خب ؟
÷ کی گفته من بچه میخواستم؟
× خب خودت گفتی به نیلا و جونگ کوک حسودیم میشه
÷ گفتم ولی نگفتم همین امشب منم بچه میخوام که
× ببین دیگه کاریه که شده سخت نگیر ...
÷ یعنی چیی ما حتا هنوز ازدواج هم نکردیم
× تا آخر این هفته ازدواج هم میکنیم
÷ انقدر آسون که نیست بعدشم بابا بفهمه چی فکر میکنه
جیمین جلو رفت و دستاشو دور کمر یونا حلقه کرد
× مهم نیست .. مهم اینه که تو دیگه واسه خودمی پرنسس
یونا تک خنده ای کرد
÷ عوضی
که زنگ خونه به صدا دراومد ........
پرنسسای مننن💗🎀
شرط :
لایک ۴۵
کامنت ۴۰
بازنشر ۱۵
- ۹۴۴
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط