آتیشی که از بارون شروع شد
آتیشی که از بارون شروع شد
part 45
ویوی ا. ت
فضای اتاق سنگین شده بود.
جونگکوک حتی پلک هم نمیزد.
انگار جمله پدرش هنوز توی ذهنش تکرار میشد.
«او کشته شده بود.»
ا. ت: جونگکوک...
جوابی نداد.
ا. ت: جونگکوک؟
این بار آرومتر دستم رو به بازوش زدم.
برگشت سمتم.
جونگکوک: چی؟
ا. ت: خوبی؟
چند ثانیه نگام کرد.
جونگکوک: نه.
جوابش اونقدر صادقانه بود که چیزی برای گفتن پیدا نکردم.
ا. ت: میخوای بشینی؟
جونگکوک: نه.
ا. ت: آب بخوری؟
جونگکوک: نه.
ا. ت: بیسکویت؟
جونگکوک بهم خیره شد.
ا. ت: چی؟ برای بعضیها غذا خوردن توی شرایط سخت کمک میکنه.
جونگکوک: تو واقعاً برای هر مشکلی راهحل غذایی داری؟
ا. ت: تقریباً.
برای چند ثانیه، گوشه لبش کمی بالا رفت.
اما دوباره نگاهش به عکس برگشت.
ویوی جونگکوک
جونگکوک: چه کسی او را کشت؟
پدرم چیزی نگفت.
جونگکوک: پدر!
پدر جونگکوک: هنوز نمیتوانم بگویم.
جونگکوک: بعد از این همه سال هنوز نمیتوانی؟
پدر جونگکوک: اگر میدانستم چه اتفاقی میافتد، هیچوقت آن جعبه را پنهان نمیکردم.
جونگکوک: تو میدانستی؟
پدر جونگکوک: میدانستم جعبه وجود دارد.
جونگکوک: و میدانستی داخلش چه چیزی است؟
پدر جونگکوک: نه.
جونگکوک: پس چرا از آن میترسی؟
پدرم ساکت شد.
جونگکوک: چون داخل آن، اسم قاتل پدربزرگم نوشته شده؟
پدر جونگکوک: شاید.
جونگکوک: یا چون اسم خودت داخل آن است؟
اتاق ساکت شد.
ا. ت به من نگاه کرد.
پدرم آروم گفت:
پدر جونگکوک: مراقب حرف زدنت باش.
جونگکوک: جواب بده!
پدر جونگکوک: من پدرت هستم.
جونگکوک: و شاید قاتل پدربزرگم.
ویوی ا. ت
برای اولین بار بود که جونگکوک رو اینطوری میدیدم.
عصبانی بود.
اما پشت عصبانیتش...
چیزی شبیه درد بود.
جونگکوک به سمت پدرش رفت.
ا. ت: جونگکوک...
جونگکوک: نه.
ا. ت: فقط...
جونگکوک: من باید جوابم رو بگیرم.
پدرش از جاش بلند شد.
پدر جونگکوک: اگر میخواهی حقیقت را بدانی، باید به جایی بروی که همهچیز از آنجا شروع شد.
جونگکوک: کجا؟
پدر جونگکوک: خانه قدیمی خانواده.
جونگکوک: آن خانه سالهاست خالی است.
پدر جونگکوک: نه.
جونگکوک: چی؟
پدر جونگکوک: خالی نیست.
جونگکوک بهش خیره شد.
پدر جونگکوک: مادرت آخرین بار آنجا دیده شد.
جونگکوک: سه سال پیش؟
پدر جونگکوک: بله.
جونگکوک: و تو این را از من پنهان کردی؟
پدر جونگکوک: برای محافظت از تو.
جونگکوک خنده کوتاه و تلخی کرد.
جونگکوک: همه همین را میگویند.
ا. ت: کیا؟
جونگکوک به من نگاه کرد.
جونگکوک: همه کسایی که از من چیزی پنهان میکنن.
ویوی ا. ت
پدر جونگکوک به سمت قفسه رفت.
یه کلید قدیمی برداشت.
پدر جونگکوک: این کلید خانه است.
جونگکوک کلید رو از دستش گرفت.
جونگکوک: چرا الان میدی؟
پدر جونگکوک: چون دیگه نمیتوانم جلویت را بگیرم.
جونگکوک: چه چیزی آنجاست؟
پدر جونگکوک: چیزی که ممکنه آرزو کنی هیچوقت پیداش نکنی.
جونگکوک: من از حقیقت نمیترسم.
پدر جونگکوک به من نگاه کرد.
پدر جونگکوک: شاید تو نترسی.
بعد نگاهش به من افتاد.
پدر جونگکوک: اما ممکنه دختر مین بترسه.
جونگکوک فوری جلوتر اومد.
جونگکوک: ا. ت با من میآد.
ا. ت: چی؟
جونگکوک: تو با من میآیی.
ا. ت: من هنوز نگفتم...
جونگکوک به من نگاه کرد.
جونگکوک: میآیی؟
چند لحظه ساکت شدم.
ا. ت: آره.
جونگکوک: مطمئنی؟
ا. ت: نه.
جونگکوک: پس چرا میآیی؟
ا. ت: چون تو وقتی تنها میری جاهای خطرناک، تصمیمهای بد میگیری.
جونگکوک: من؟
ا. ت: بله.
جونگکوک: چه تصمیم بدی گرفتم؟
ا. ت: مثلاً اینکه با من آشنا شدی.
جونگکوک چند لحظه ساکت موند.
بعد آروم گفت:
جونگکوک: این یکی شاید بدترین تصمیمم نباشه.
قلبم برای لحظهای عجیب زد.
ا. ت: چی؟
جونگکوک: هیچی.
ا. ت: نه، تو یه چیزی گفتی.
جونگکوک: برو لباستو عوض کن
ادامه
لایک20 کامنت 15🎀🤍
#جونگکوک
part 45
ویوی ا. ت
فضای اتاق سنگین شده بود.
جونگکوک حتی پلک هم نمیزد.
انگار جمله پدرش هنوز توی ذهنش تکرار میشد.
«او کشته شده بود.»
ا. ت: جونگکوک...
جوابی نداد.
ا. ت: جونگکوک؟
این بار آرومتر دستم رو به بازوش زدم.
برگشت سمتم.
جونگکوک: چی؟
ا. ت: خوبی؟
چند ثانیه نگام کرد.
جونگکوک: نه.
جوابش اونقدر صادقانه بود که چیزی برای گفتن پیدا نکردم.
ا. ت: میخوای بشینی؟
جونگکوک: نه.
ا. ت: آب بخوری؟
جونگکوک: نه.
ا. ت: بیسکویت؟
جونگکوک بهم خیره شد.
ا. ت: چی؟ برای بعضیها غذا خوردن توی شرایط سخت کمک میکنه.
جونگکوک: تو واقعاً برای هر مشکلی راهحل غذایی داری؟
ا. ت: تقریباً.
برای چند ثانیه، گوشه لبش کمی بالا رفت.
اما دوباره نگاهش به عکس برگشت.
ویوی جونگکوک
جونگکوک: چه کسی او را کشت؟
پدرم چیزی نگفت.
جونگکوک: پدر!
پدر جونگکوک: هنوز نمیتوانم بگویم.
جونگکوک: بعد از این همه سال هنوز نمیتوانی؟
پدر جونگکوک: اگر میدانستم چه اتفاقی میافتد، هیچوقت آن جعبه را پنهان نمیکردم.
جونگکوک: تو میدانستی؟
پدر جونگکوک: میدانستم جعبه وجود دارد.
جونگکوک: و میدانستی داخلش چه چیزی است؟
پدر جونگکوک: نه.
جونگکوک: پس چرا از آن میترسی؟
پدرم ساکت شد.
جونگکوک: چون داخل آن، اسم قاتل پدربزرگم نوشته شده؟
پدر جونگکوک: شاید.
جونگکوک: یا چون اسم خودت داخل آن است؟
اتاق ساکت شد.
ا. ت به من نگاه کرد.
پدرم آروم گفت:
پدر جونگکوک: مراقب حرف زدنت باش.
جونگکوک: جواب بده!
پدر جونگکوک: من پدرت هستم.
جونگکوک: و شاید قاتل پدربزرگم.
ویوی ا. ت
برای اولین بار بود که جونگکوک رو اینطوری میدیدم.
عصبانی بود.
اما پشت عصبانیتش...
چیزی شبیه درد بود.
جونگکوک به سمت پدرش رفت.
ا. ت: جونگکوک...
جونگکوک: نه.
ا. ت: فقط...
جونگکوک: من باید جوابم رو بگیرم.
پدرش از جاش بلند شد.
پدر جونگکوک: اگر میخواهی حقیقت را بدانی، باید به جایی بروی که همهچیز از آنجا شروع شد.
جونگکوک: کجا؟
پدر جونگکوک: خانه قدیمی خانواده.
جونگکوک: آن خانه سالهاست خالی است.
پدر جونگکوک: نه.
جونگکوک: چی؟
پدر جونگکوک: خالی نیست.
جونگکوک بهش خیره شد.
پدر جونگکوک: مادرت آخرین بار آنجا دیده شد.
جونگکوک: سه سال پیش؟
پدر جونگکوک: بله.
جونگکوک: و تو این را از من پنهان کردی؟
پدر جونگکوک: برای محافظت از تو.
جونگکوک خنده کوتاه و تلخی کرد.
جونگکوک: همه همین را میگویند.
ا. ت: کیا؟
جونگکوک به من نگاه کرد.
جونگکوک: همه کسایی که از من چیزی پنهان میکنن.
ویوی ا. ت
پدر جونگکوک به سمت قفسه رفت.
یه کلید قدیمی برداشت.
پدر جونگکوک: این کلید خانه است.
جونگکوک کلید رو از دستش گرفت.
جونگکوک: چرا الان میدی؟
پدر جونگکوک: چون دیگه نمیتوانم جلویت را بگیرم.
جونگکوک: چه چیزی آنجاست؟
پدر جونگکوک: چیزی که ممکنه آرزو کنی هیچوقت پیداش نکنی.
جونگکوک: من از حقیقت نمیترسم.
پدر جونگکوک به من نگاه کرد.
پدر جونگکوک: شاید تو نترسی.
بعد نگاهش به من افتاد.
پدر جونگکوک: اما ممکنه دختر مین بترسه.
جونگکوک فوری جلوتر اومد.
جونگکوک: ا. ت با من میآد.
ا. ت: چی؟
جونگکوک: تو با من میآیی.
ا. ت: من هنوز نگفتم...
جونگکوک به من نگاه کرد.
جونگکوک: میآیی؟
چند لحظه ساکت شدم.
ا. ت: آره.
جونگکوک: مطمئنی؟
ا. ت: نه.
جونگکوک: پس چرا میآیی؟
ا. ت: چون تو وقتی تنها میری جاهای خطرناک، تصمیمهای بد میگیری.
جونگکوک: من؟
ا. ت: بله.
جونگکوک: چه تصمیم بدی گرفتم؟
ا. ت: مثلاً اینکه با من آشنا شدی.
جونگکوک چند لحظه ساکت موند.
بعد آروم گفت:
جونگکوک: این یکی شاید بدترین تصمیمم نباشه.
قلبم برای لحظهای عجیب زد.
ا. ت: چی؟
جونگکوک: هیچی.
ا. ت: نه، تو یه چیزی گفتی.
جونگکوک: برو لباستو عوض کن
ادامه
لایک20 کامنت 15🎀🤍
#جونگکوک
- ۲۵۶
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط