دوستیاجباری
#دوستی_اجباری
#پارت_۱۲
نامجون تمام اتفاقات رو برای جونگکوک تعریف کرد . جونگکوکم که دنبال فرصت برای انتقام گرفتن از تهیونگ بود ، تصمیم گرفت از نقطه ضعفش در برابر خودش استفاده کنه .
( * روز بعد * )
همه تعجب کرده بودن . نگاه های متعجب و مر از سوال رو ، روی خودش حس میکرد . ماسک زده بود . دستش توی گچ بود . کلاه هودیشو کشیده بود که کسی نشناستش ولی با این وجود همه میشناختنش . از خودش متنفر بود .
جیمین و هوسوک داشتن تو حیاط قدم میزدن که با دیدنش سریع و ترسیده به سمتش دوییدن .
( جیمین ) : ت-... تهیونگ !؟ ( متعجب )
هیچی نگفت .
( هوسوک ) : چی شده ؟! ( متعجب و ترسیده )
یهو جین رسید و با دیدن تهیونگ همه ی قضیه رو فهمید . به سمتش رفت .
( جین ) : کیم تهیونگ ! ( کمی داد )
جیمین و هوسوک برگشتن و با تعجب به جین نگاه کردن . تهیونگ یکم از جین ترسید . اخه جین سری پیش تهیونگ رو تهدید کرد .
" اگر از پدرت کتک بخوری ، دیگه باهات دوستم نمیمونی . "
اینو گفته بود برای اینکه بتونه تهیونگ رو در برابر باباش قوی تر کنه .
سرش رو گرفت پایین . از این حس ترسی که بقیه بهش وارد میکردن ، متنفر بود .
( تهیونگ ) : ب-... بله ؟! ( گرفته ، ترسیده و بغض )
( جین ) : همین الان بیا به اتاقم ( اعصبانیت و اخم )
تهیونگ با قدم های آروم و لرزون به سمت اتاق جین رفت . در رو باز کرد . جین رو به پنجره بود . دستاش رو پشتش گره کرده بود و به آسمون نگاه می کرد .
تهیونگ رفت داخل . در رو بست و کمی جلو رفت .
( جین ) : یادته بهت چی گفتم ؟!
تهیونگ یک قدم یک قدم عقب میرفت و جین هی بهش نزدیکتر میشد . جین ادامه داد ...
( جین ) : و تو هم قول دادی که نزاری بزنتت . مگه نه ؟
تهیونگ انقدر عقب رفت که به دیوار برخورد کرد . جین چند سانت با تهیونگ فاصله داشت . اون متوجه شد تهیونگ ترسیده و حالش بده ... پس خشونتشو کمتر کرد .
رو دو زانوش نشست . دستای ترسیده و سرد تهیونگ رو تو دستاش گرفت ، تو چشمای غمگین پسر نگاه کرد . خودش بود . جین کوچولو . که گاهی از دست پدرش تو اتاقش میرفت و دستاشو تو دستای عروسکاش میزاشت .
( جین ) : ته ... من اون حرفو زدم تا تو قوی تر بشی .
جین ، تنها دوستی بود که تهیونگ خیلی دوسش داشت و بهش اعتماد داشت . الانم خیلی میترسید که به خاطر بی عرضگیش ، بهترین دوستشو از دست بده .
( تهیونگ ) : تو دیگه نمیخوای با من دوست با شی . ( بغض )
( جین ) : نه نه گوش کن .
تهیونگ با بغض اشک میریخت .
( تهیونگ ) : تو دیگه منو دوست نداری ( بغض و اشک ریختن )
( جین ) : ته ... ته منو نگاه کن .
تهیونگ به جین نگاه کرد .
( جین ) : من هیچوقت جین کوچولوم رو ول نمیکنم .
تهیونگ شروع به گریه کرد . جین اونو بغل کرد و آروم سرشو نوازش میکرد .
( جین ) : تهیونگی ؟
( تهیونگ ) : بله ؟ ( بغض )
( جین ) : ممنونم که به دنیا اومدی .
تهیونگ سعی کرد جلوی گریشو بگیره . این جمله ای بود که دوست داشت از پدرش بشنوه .
( تهیونگ ) : جین هیونگ ؟
( جین ) : بله ؟
( تهیونگ ) : ممنونم که باهام دوست شدی .
جین لبخند ریزی زد و جین کوچولوشو بغل کرد .
تهیونگ وقتی از بغل جین بیرون اومد دید اونم داره گریه میکنه . تعجب کرد .
( تهیونگ ) : جین هیونگ ؟ ... داری گریه میکنی ؟
( جین ) : نه ... نه نه نه من گریه نمیکنم .
و اشکاشو پاک کرد . تهیونگ میخواست بفهمه قضیه چیه . و یه نقشه ریخت . اون خوب میدونست همونجوری خودش جین رو دوست داره ، جینم اونو به همون اندازه دوست داره . گفت ...
( تهیونگ ) : باشه پس دیگه تمومه .
End part 💥
بچه ها من دستم شکسته و دو هفته باید تو گچ باشه ولی براتون پارت طولانی گذاشتم که اگه یه درصد نتونستم پارت بزارم چند روز جبران باشه 🥺💜
حمایت کنیدا 😑🛐
#بی_تی_اس #بنگتن #نامجون #آر_ام #جین #یونگی #شوگا #هوسوک #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #وی #جونگکوک #کوکی #آرمی #بلک_پینک #جنی #لیسا #رزی #جیسو #بلینک #انهایپن #نیکی #جی #جیک #سونگهون #جونگوون #هیسونگ #سونو #انجین #کیپاپ #هیپ_هاپ #موسیقی
#پارت_۱۲
نامجون تمام اتفاقات رو برای جونگکوک تعریف کرد . جونگکوکم که دنبال فرصت برای انتقام گرفتن از تهیونگ بود ، تصمیم گرفت از نقطه ضعفش در برابر خودش استفاده کنه .
( * روز بعد * )
همه تعجب کرده بودن . نگاه های متعجب و مر از سوال رو ، روی خودش حس میکرد . ماسک زده بود . دستش توی گچ بود . کلاه هودیشو کشیده بود که کسی نشناستش ولی با این وجود همه میشناختنش . از خودش متنفر بود .
جیمین و هوسوک داشتن تو حیاط قدم میزدن که با دیدنش سریع و ترسیده به سمتش دوییدن .
( جیمین ) : ت-... تهیونگ !؟ ( متعجب )
هیچی نگفت .
( هوسوک ) : چی شده ؟! ( متعجب و ترسیده )
یهو جین رسید و با دیدن تهیونگ همه ی قضیه رو فهمید . به سمتش رفت .
( جین ) : کیم تهیونگ ! ( کمی داد )
جیمین و هوسوک برگشتن و با تعجب به جین نگاه کردن . تهیونگ یکم از جین ترسید . اخه جین سری پیش تهیونگ رو تهدید کرد .
" اگر از پدرت کتک بخوری ، دیگه باهات دوستم نمیمونی . "
اینو گفته بود برای اینکه بتونه تهیونگ رو در برابر باباش قوی تر کنه .
سرش رو گرفت پایین . از این حس ترسی که بقیه بهش وارد میکردن ، متنفر بود .
( تهیونگ ) : ب-... بله ؟! ( گرفته ، ترسیده و بغض )
( جین ) : همین الان بیا به اتاقم ( اعصبانیت و اخم )
تهیونگ با قدم های آروم و لرزون به سمت اتاق جین رفت . در رو باز کرد . جین رو به پنجره بود . دستاش رو پشتش گره کرده بود و به آسمون نگاه می کرد .
تهیونگ رفت داخل . در رو بست و کمی جلو رفت .
( جین ) : یادته بهت چی گفتم ؟!
تهیونگ یک قدم یک قدم عقب میرفت و جین هی بهش نزدیکتر میشد . جین ادامه داد ...
( جین ) : و تو هم قول دادی که نزاری بزنتت . مگه نه ؟
تهیونگ انقدر عقب رفت که به دیوار برخورد کرد . جین چند سانت با تهیونگ فاصله داشت . اون متوجه شد تهیونگ ترسیده و حالش بده ... پس خشونتشو کمتر کرد .
رو دو زانوش نشست . دستای ترسیده و سرد تهیونگ رو تو دستاش گرفت ، تو چشمای غمگین پسر نگاه کرد . خودش بود . جین کوچولو . که گاهی از دست پدرش تو اتاقش میرفت و دستاشو تو دستای عروسکاش میزاشت .
( جین ) : ته ... من اون حرفو زدم تا تو قوی تر بشی .
جین ، تنها دوستی بود که تهیونگ خیلی دوسش داشت و بهش اعتماد داشت . الانم خیلی میترسید که به خاطر بی عرضگیش ، بهترین دوستشو از دست بده .
( تهیونگ ) : تو دیگه نمیخوای با من دوست با شی . ( بغض )
( جین ) : نه نه گوش کن .
تهیونگ با بغض اشک میریخت .
( تهیونگ ) : تو دیگه منو دوست نداری ( بغض و اشک ریختن )
( جین ) : ته ... ته منو نگاه کن .
تهیونگ به جین نگاه کرد .
( جین ) : من هیچوقت جین کوچولوم رو ول نمیکنم .
تهیونگ شروع به گریه کرد . جین اونو بغل کرد و آروم سرشو نوازش میکرد .
( جین ) : تهیونگی ؟
( تهیونگ ) : بله ؟ ( بغض )
( جین ) : ممنونم که به دنیا اومدی .
تهیونگ سعی کرد جلوی گریشو بگیره . این جمله ای بود که دوست داشت از پدرش بشنوه .
( تهیونگ ) : جین هیونگ ؟
( جین ) : بله ؟
( تهیونگ ) : ممنونم که باهام دوست شدی .
جین لبخند ریزی زد و جین کوچولوشو بغل کرد .
تهیونگ وقتی از بغل جین بیرون اومد دید اونم داره گریه میکنه . تعجب کرد .
( تهیونگ ) : جین هیونگ ؟ ... داری گریه میکنی ؟
( جین ) : نه ... نه نه نه من گریه نمیکنم .
و اشکاشو پاک کرد . تهیونگ میخواست بفهمه قضیه چیه . و یه نقشه ریخت . اون خوب میدونست همونجوری خودش جین رو دوست داره ، جینم اونو به همون اندازه دوست داره . گفت ...
( تهیونگ ) : باشه پس دیگه تمومه .
End part 💥
بچه ها من دستم شکسته و دو هفته باید تو گچ باشه ولی براتون پارت طولانی گذاشتم که اگه یه درصد نتونستم پارت بزارم چند روز جبران باشه 🥺💜
حمایت کنیدا 😑🛐
#بی_تی_اس #بنگتن #نامجون #آر_ام #جین #یونگی #شوگا #هوسوک #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #وی #جونگکوک #کوکی #آرمی #بلک_پینک #جنی #لیسا #رزی #جیسو #بلینک #انهایپن #نیکی #جی #جیک #سونگهون #جونگوون #هیسونگ #سونو #انجین #کیپاپ #هیپ_هاپ #موسیقی
- ۸.۷k
- ۱۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط