سناریو نامجون
سناریو نامجون
وقتی دعوا میکنیم وبچتون از اتاق میاد بیرون ومیگه بابا مامان رو نزن
نامجون: داشتم ا/ت رو میزد و دعوا میکردم که پسرمون اومد و گفت
پسرتون: داد میزنه میگه بابا مامان رو نزن
نامجون هم دست از کارش میکشه و به بچه میگه
نامجون: پسرم من مامان رو نمیزم فقط دارم تنبیهش میکنم
پسرتون: دروغ نگو من خود صدای ناله و گریه مامان رو شنیدم
ا/ت: پسر ناراحت نباش بابات راست مگه من کار بدی کردم و بابات رو عصبانی کردم و مارو ببخش که باعث شدیم که گریه کنی
پسرتون: باشه و میپره بغل دوتاشون
ا/ت هم بزور بلند میشه و طوری رفتار میکنه که حالش خوبه ولی خوب نیست
ویو نامجون /
فهمیدم که ا/ت حالش خوب نیست و از کاری که باهاش کردم پشیمونم ولی خب تقصیر خودش بود چون بودن اجازه من رفته بود بار وای ولش کن حال من باید از دلش در بیارم بلند شدم داشتم میرفتم سمت در که ا/ت گفت
ا/ت: جایی میری؟
نامجون: ها بامنی
ا/ت: جز تو کسی رفته سمت در
نامجون: نه
ا/ت: خب حالا جواب سوالم رو بده
نامجون: بعدا میفهمی زود میام
چند مین بعد
ویو ا/ت
رو مبل با گوشیم ور میرفتم که یاد دعوامون افتادم و گریم گرفت بعد صدای زنگ به صدا در اومد رفتم در رو باز کردم که دیدم نامجون با یک دسته گل بزرگ ذستش بود دیدم
نامجون: در رو زدم ا/ت در رو باز کرد اولش تعجب کرد بعد دیدم بغض کرد
ادامه دارد.....
وقتی دعوا میکنیم وبچتون از اتاق میاد بیرون ومیگه بابا مامان رو نزن
نامجون: داشتم ا/ت رو میزد و دعوا میکردم که پسرمون اومد و گفت
پسرتون: داد میزنه میگه بابا مامان رو نزن
نامجون هم دست از کارش میکشه و به بچه میگه
نامجون: پسرم من مامان رو نمیزم فقط دارم تنبیهش میکنم
پسرتون: دروغ نگو من خود صدای ناله و گریه مامان رو شنیدم
ا/ت: پسر ناراحت نباش بابات راست مگه من کار بدی کردم و بابات رو عصبانی کردم و مارو ببخش که باعث شدیم که گریه کنی
پسرتون: باشه و میپره بغل دوتاشون
ا/ت هم بزور بلند میشه و طوری رفتار میکنه که حالش خوبه ولی خوب نیست
ویو نامجون /
فهمیدم که ا/ت حالش خوب نیست و از کاری که باهاش کردم پشیمونم ولی خب تقصیر خودش بود چون بودن اجازه من رفته بود بار وای ولش کن حال من باید از دلش در بیارم بلند شدم داشتم میرفتم سمت در که ا/ت گفت
ا/ت: جایی میری؟
نامجون: ها بامنی
ا/ت: جز تو کسی رفته سمت در
نامجون: نه
ا/ت: خب حالا جواب سوالم رو بده
نامجون: بعدا میفهمی زود میام
چند مین بعد
ویو ا/ت
رو مبل با گوشیم ور میرفتم که یاد دعوامون افتادم و گریم گرفت بعد صدای زنگ به صدا در اومد رفتم در رو باز کردم که دیدم نامجون با یک دسته گل بزرگ ذستش بود دیدم
نامجون: در رو زدم ا/ت در رو باز کرد اولش تعجب کرد بعد دیدم بغض کرد
ادامه دارد.....
- ۱۵۰
- ۱۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط