{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شروع ✨

شروع ✨
از همین الانم خودشو پشت روندن ماشین سیستم آخر به سمت گرون ترین و بهترین جاهای دنیا میدید. اما چرا تو هیچکدوم از رویاهاش کامیل نبود؟!
یوشیرو هم هنوز نمی‌دونست میخواست با اینجا چیکار کنه. تو برنامه هاش داشتن اینجا نبود. ولی داشتنش بهتر از نداشتنش بود.
ریندو پوزخندی زد. حالا دیگه به سختی میتونست نگاهش از روی کامیل برداره. دختری که با هم ترسید اما این بار حتی نتونست پشت شونه های شوهرش قایم شه.
یوشیرو پشت میز نشست. ریندو کارت هاشو داد تا باریستا پخش کنه. تقلب کردن تو کارت بازی اصلا سخت نیست. فقط یکم زمان برای جابه جا کردن کارتا لازم داری و دقت و حوصله. ریندو برای برنده شدن همه‌ی اینارو داشت. اگر نداشت که به اینجا نمیرسید. ریندو هایتانی بزرگ نمیشد. کسی که اسمش لرزه مینداخت به دیوارهای ژاپن.
بازی که میخواستن بکنن ساده. تو این بازی هرکی کارتای بهتری تو دستش باشه اون برندس. فقط باید کارت خودت رو نیاوردی بیرون. اگه عددش بزرگتر از کارت حریفت باشه برنده ای.
اول چهارتا کارت پخش میشه به هر بازیکن. بعد کارت هارو وسط میندازن و دونه دونه برمیدارن تا بلاخره یه نفر همه کارتای خوبو جمع کنه. هیچکی بیشتر از هفت تا کارت نمیتونست برداره.
کارتای پایین شیش تا امتیاز منفی داشت و بعد از تموم شدن فرصتا به دستای همدیگه نگاه میکردن. هرکی کارتای بهتری داشت برنده میشد.
ریندو جوری ترتیب دیده بود که به رسم ادب چهارتا کارت اصلی به نفر روبرویی بده. پس چهارتا از کارتای بی اهمیت رو گذاشته بود رو
یوشیرو برداشت. به دستش نگاه کرد. خیلی افتضاح بود تنها امیدش این بود که دست ریندو هم به اندازه اون افتضاح باشه.
به چشمای ریندو خیره ‌شد اما هیچی بروز نمی‌داد. یکم اعتماد به نفس گرفت. دست پیشم دقیقا همینطوری شد که باخت.
کارا دیگه ای برداشت. سرباز خشت بود. خیالش راحت شد. نمی‌دونست اینم کار ریندو عه. نمی‌خواست طرف مقابلش شک کنه. کارتای بعدیم برداشت. خود ریندو هم برداشت. دست یوشیرو کلا دو تا ده بود و سه تا سرباز
درحالی که ریندو جز اس و شاه و ملکه چیز دیگه ای نداشت.
با طعنه گفت :
_ فرصتت تموم شد.
بعد به کامیل خیره شد. به دختری که گیج به کارتای شوهرش نگاه می‌کرد. چشماش میلرزید. همون موقع ریندو فهمید که کامیل این بازی رو بلد نیست.
هعی دختر بیچاره. حتی بازی رو بلد نیست و بازم باخته.
ریندو اما اهمیت نمی‌داد. مواد مخدرها و مشروب هایی که از ظهر خورده بود داشت تو رگاش اثر میذاشت. از همین الان داشت گرما رو تو وجودش حس می‌کرد.
چشمای ریندو پر از شهوت و طمع دختر بود. مثل بره ای لرزون بود و ریندو حالا گرگی بود که می‌خواست طعمش رو درسته قورت بده.
_ رو کنیم؟!
ریندو اینو گقت و یوشیرو با تردید بهش خیره شد.
بویی به بینیش می‌رسید... بوی باخت! بوی شکست و سقوط!
کارتاشو روی میز انداخت طبق انتظار ریندو دست افتضاحش رو شد
ریندو چشماش رو به کامیلی که ترسیده بود خیره شد و کامیلم به اون نگاه کرد. نه! به اون نگاه نمی‌کرد. به کارتاش نگاه می‌کرد.
ریندو کارتاشو رو کرد. کامیل با کنجکاوی از سر ترسش از آینده به کارتاشو نگاه کرد. به چهره هاشون. منتظر بود یکی دهن باز کنه.
_ من بردم!!
نه نه حتما اشتباهی شده بود! این صدای یوشیرو بود نه اون مرد غریبه مگه نه؟! با شوک به یوشیرو خیره شد اما خم چشماش همه چیزو میگفت.
بعد سربرگ دوند و به اون پوزخند پیروزمندانه ی ریندو نگاه کرد. چطور اینطور شد!.... چرا باید بخاطر چیزی که تصمیمش رو خودش نگرفته اینطوری تنبیه می شد؟!
نفس هاش بریده بریده و کند شد. یه قدم عقب رفت اما حتی از تیررس چشمای تیز ریندو هم دور نشد.
_ الوعده وفا! الان دقیقا ساعت هشته!
از پشت میز بلند شد و به سمت کامیل قدم های سنگینش برداشت. به سمت زنی که حالا با هزارتا امید به شوهرش خیره شده بود.
+ نه! یوشیرو یه جیزی بگو!
یوشیرو لال شده بود هیچ حرفی نمیزد. دختر به قدم عقب رفت اما حالا ریندو هم روبروش وایساده بود. هردو به یوشیرو خیره شده بودن.
+ یوشیرو من.... ما..... تو نمیتونی من رو اینطوری بدی برم! من نمیخوام!...
حتی نمیتونست این مو ضگع رو با صدای بلند بگه. همین بود که بدنش میلرزید.

ویو فکر ریندو
چقدر ناز میلرزه! دام میخواد زودتر این لرزشو زیر بدن خودم ببینم.

ویو نویسنده
کامیل خواست ثابت کنه که هنوزم یکم استقلال برای خودش داره.
ریندو اما نگاهش اطراف نگاه می‌کرد. عادت نداشت برای چیزی که نتیجش از قبل مشخصه داد و بیداد کنه. سیگاری روشن کرد و روی لبگذاشت. دود سیگار تو بدن پر از مواد و مشروبش گم میشد. جتی نمی‌دونست داره چی مصرف میکنه.
مردمک چشای بنفشش هعی تنگ و گشاد میشدن درست و حسابی نمی‌دید اما همین قد فهمید که سانزو و ران نیستن.
دیدگاه ها (۴)

سناریو ریندو برف کوچولوی من)) به نرده نزدیک شد. حواسش بود خو...

سلااااام اومدممممممم✨✨ الان کامنتاتون جواب میدم البته زودتر ...

دوستان امشب شرمنده فقط یه پارت سناریو دادمخیلی وقت کم آوردم....

+ ( یوشیرو تو نمیتونی.... ما... ما ازدواج کردیم من زنتم!) و ...

شروع ✨کامیل که هنوز سر پا بود قدم هاشو سریع برداشت و خودشو ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط