{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🌼گیسوی شب🌼

🌼گیسوی شب🌼
# پارت هشتاد...




گیسو:
طلبکاری تغییر کرده بود به یه صدای مهربون آروم گفتم : کی برمی گردین
آریا: چند روز دیگه ...چیزی شده زنگ زدی
- نه...یعنی آره ..اومممم
آریا : بگو
- میشه یکی از کتابهات بردارم
آریا : بردار ...
- میخواستم اجازه بگیرم بدون اجازه ات نرم اتاقت
آروم گفت : مشکلی نیست هر وقت خواستی کتاب بردار
- ممنونم
سکوت کرد دلم میخواست حرف بزنه ولی دریغ
آروم گفتم : پس من دیگه خداحافظی می کنم
آریا : سلام برسون ...
- مراقب خودتون باشید ..خداحافظ
آریا: هستیم خداحافظ...
با قطع شدن تماس بلند شدم وزود خودم آماده کردم ورفتم پایین هر چند سخت بود پایین اومدن از اون همه پله
خوشبختانه کسی نبود وبا خیال راحت رفتم اتاق آریا نفس عمیقی کشیدم
بوی عطر ملایم تو اتاق نشون می داد که چند وقته صاحب اتاق نیست نگاهی به تخت آریا انداختم ورفتم لبه ای تخت نشستم نفس عمیقی کشیدم ودراز کشیدم رو تخت وحالت جنینی خوابیدم آرامشی داشت که تا حالا تجربه نکردم با خودم فکر کردم یعنی همه ای عاشق ها همچین حسی دارن رو پاتختی یه کتاب بود برش داشتم وجلدش رو نگاه کردم

*شهریار تا شهر یار*

لبخندی زدم جالب بود آریا به شعر علاقه داشت بهش نمیومد پسره ای اخموی از خود راضی
خندیدم وبرگشتم به عکس رو پاتختی نگاه کردم آریا عمو وزن عمو زن عمو نشسته بود رو صندلی آریا رو زمین نشسته بود ولبخند می زد عمو بالای سر زن عمو با یه ابهت خاص وایساده بود لبخند زدم چه حس خوبی داشت اتاق آریا چشام رو بستم وخیلی راحت گرفتم خوابیدم
- گیسو...گیسو
چشام باز کردم دیدم گلین بالا سرم وایساده متعجب نگاش کردم لبخندی زدوگفت : تنبل خانم همع جا رو دنبالت گشتیم تو اتاق آریا چیکار می کنی کش قوصی به بدنم دادم وگفتم : خوابم برد ...یعنی اومدم کتاب بردارم
به پتوی که روم پهن شده بود نگاه کردم وگفتم : کار کیه ؟
گلین شونه بالا انداخت وگفت : نمی دونم نهار که نخوردی بیا عصرونه بخوریم
کمکم کرد بلند شدم عصاهام رو به دستم داد بعدم تخت آریا رو مرتب کرد وبا هم رفتیم بیرون مامان با دیدنم اخم کرد وگفت : کجا بودی مامان نزدیک بود از ترس سکته کنم
عمو وزن عمو هم بودن زن عمو با مهربونی گفت : رفتم اتاق آریا پرده ها رو بکشم دیدم گیسو خوابه پتو انداختم روش راحت بخواب اتاق یکم سرد بود بخاری رو زدم
- ممنونم زن عمو
مامان اخم کرد وگفت : اگه باز سرما میخوردی چیکار می کردیم
خانم جون : رفتی اتاق آریا چرا؟
- بهش گفتم خانم جون بدون اجازه نرفتم ...رفتم یه کتاب بردارم
عمو نگاهم می کرد ولی چیزی نمی گفت نشستم کنار بابا وگفتم : نمی دونستم کار بدی کردم
زن عمو با مهربونی گفت : چه کار بدی عزیزم بعدشم تو خودت از قبل به آریا گفتی
دیدگاه ها (۱)

🌼گیسوی شب🌼# پارت هشتادویکگیسو:عمو نگاهم می کرد ولی چیزی نمی ...

🌼گیسوی شب🌼# پارت هشتاد ودو ...آریا:یاشار دیگه داشت کله ام رو...

🌼گیسوی شب🌼# پارت هفتادونهگیسو :- مرسی مامان مهربونم مامان با...

🌼گیسوی شب🌼# پارت هفتادوهشت...گیسو: با ترس دست گلین رو فشردم ...

"نفرتی پیچیده"پارت ۴داشتم آلارم گوشیم رو روی هفت و نیم تنظیم...

آرزوی دیدارت را دارم...پارت 64["ویو آمِلیا"]بزرگترا عجیب بود...

تکپارت از تهیونگ(وقتی باهم قهرید)ویو کایا:سلام من کایا هستم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط