آرزوی دیدارت را دارم...
آرزوی دیدارت را دارم...
پارت 64
["ویو آمِلیا"]
بزرگترا عجیب بودن.
خیلی عجیب.
مثلاً همین الان.
مامان روی تخت بیمارستان بود.
بابا کنار تخت نشسته بود.
و هر پنج دقیقه یک بار مامان میگفت:
_"کیم تهیونگ!"
و بابا میخندید.
من مطمئن بودم این یه بازیه.
چون هر وقت بابا اینجوری میخندید، مامان آخرش خودش هم میخندید.
کنار تخت مامان نشسته بودم و با عروسکم بازی میکردم.
بابا هم دوباره دست مامان رو گرفته بود.
خیلی گرفته بود.
انگار میترسید فرار کنه.
برای همین پرسیدم:
_"بابا؟"
_"جان بابا؟"
_"تو چرا همش دست مامانو میگیری؟"
اتاق ساکت شد.
مامان سرفه کرد.
آوا خندهش گرفت.
جونگکوک هم لبش رو گاز گرفت.
اما بابا خیلی جدی گفت:
_"که فرار نکنه."
چشمهام گرد شد.
_"مامان فرار میکنه؟"
_"زیاد."
مامان بالش برداشت.
_"دارم میزنمت."
بابا خندید.
_"دیدی؟ الانم میخواد حمله کنه."
منم خندیدم.
چون بابا بامزه بود.
بعد از چند دقیقه رفتم روی تخت کنار مامان.
سرم رو روی بازوش گذاشتم.
و به بابا نگاه کردم.
بابا هم داشت نگام میکرد.
یه لبخند عجیب روی صورتش بود.
همون موقع آروم پرسیدم:
_"بابا؟"
_"جان دلم؟"
_"تو چرا زودتر بابام نبودی؟"
لبخند بابا آروم محو شد.
مامان هم ساکت شد.
من فقط سؤال پرسیده بودم.
اما انگار سؤال مهمی بود.
بابا چند ثانیه نگام کرد.
بعد آروم اومد کنارمون.
دستم رو گرفت.
و بوسید.
_"چون خیلی دیر پیدات کردم."
سرم رو کج کردم.
_"گم شده بودم؟"
این بار مامان اشکش دراومد.
بابا لبخند کوچیکی زد.
_"آره."
_"بعد پیدام کردی؟"
_"آره."
_"حالا دیگه گمم نمیکنی؟"
برای اولین بار دیدم چشمهای بابا خیس شد.
دستم رو محکمتر گرفت.
_"هیچوقت."
مامان هم دستش رو روی دست بابا گذاشت.
و برای چند ثانیه هر سهتامون به هم نگاه کردیم.
در همون لحظه جونگکوک با اخم ساختگی گفت:
_"منم پنج سال بزرگش کردمها."
من خندیدم.
و دست دیگهام رو سمتش دراز کردم.
_"تو هم بیا."
چشمهای جونگکوک گرد شد.
_"من؟"
_"آره."
آوا از خنده خم شد.
جونگکوک اومد کنار تخت.
و من دستش رو هم گرفتم.
بعد به آوا اشاره کردم.
_"تو هم."
_"منم؟"
_"آره."
چند ثانیه بعد همه دور تخت جمع شده بودیم.
مامان.
بابا.
دایی جونگکوک.
زندایی آوا.
و من.
بهشون نگاه کردم.
بعد لبخند زدم.
_"حالا کاملیم."
و برای چند ثانیه...
هیچکس چیزی نگفت.
چون بعضی وقتها...
خوشبختی دقیقاً همین شکلی بود...
پارت 64
["ویو آمِلیا"]
بزرگترا عجیب بودن.
خیلی عجیب.
مثلاً همین الان.
مامان روی تخت بیمارستان بود.
بابا کنار تخت نشسته بود.
و هر پنج دقیقه یک بار مامان میگفت:
_"کیم تهیونگ!"
و بابا میخندید.
من مطمئن بودم این یه بازیه.
چون هر وقت بابا اینجوری میخندید، مامان آخرش خودش هم میخندید.
کنار تخت مامان نشسته بودم و با عروسکم بازی میکردم.
بابا هم دوباره دست مامان رو گرفته بود.
خیلی گرفته بود.
انگار میترسید فرار کنه.
برای همین پرسیدم:
_"بابا؟"
_"جان بابا؟"
_"تو چرا همش دست مامانو میگیری؟"
اتاق ساکت شد.
مامان سرفه کرد.
آوا خندهش گرفت.
جونگکوک هم لبش رو گاز گرفت.
اما بابا خیلی جدی گفت:
_"که فرار نکنه."
چشمهام گرد شد.
_"مامان فرار میکنه؟"
_"زیاد."
مامان بالش برداشت.
_"دارم میزنمت."
بابا خندید.
_"دیدی؟ الانم میخواد حمله کنه."
منم خندیدم.
چون بابا بامزه بود.
بعد از چند دقیقه رفتم روی تخت کنار مامان.
سرم رو روی بازوش گذاشتم.
و به بابا نگاه کردم.
بابا هم داشت نگام میکرد.
یه لبخند عجیب روی صورتش بود.
همون موقع آروم پرسیدم:
_"بابا؟"
_"جان دلم؟"
_"تو چرا زودتر بابام نبودی؟"
لبخند بابا آروم محو شد.
مامان هم ساکت شد.
من فقط سؤال پرسیده بودم.
اما انگار سؤال مهمی بود.
بابا چند ثانیه نگام کرد.
بعد آروم اومد کنارمون.
دستم رو گرفت.
و بوسید.
_"چون خیلی دیر پیدات کردم."
سرم رو کج کردم.
_"گم شده بودم؟"
این بار مامان اشکش دراومد.
بابا لبخند کوچیکی زد.
_"آره."
_"بعد پیدام کردی؟"
_"آره."
_"حالا دیگه گمم نمیکنی؟"
برای اولین بار دیدم چشمهای بابا خیس شد.
دستم رو محکمتر گرفت.
_"هیچوقت."
مامان هم دستش رو روی دست بابا گذاشت.
و برای چند ثانیه هر سهتامون به هم نگاه کردیم.
در همون لحظه جونگکوک با اخم ساختگی گفت:
_"منم پنج سال بزرگش کردمها."
من خندیدم.
و دست دیگهام رو سمتش دراز کردم.
_"تو هم بیا."
چشمهای جونگکوک گرد شد.
_"من؟"
_"آره."
آوا از خنده خم شد.
جونگکوک اومد کنار تخت.
و من دستش رو هم گرفتم.
بعد به آوا اشاره کردم.
_"تو هم."
_"منم؟"
_"آره."
چند ثانیه بعد همه دور تخت جمع شده بودیم.
مامان.
بابا.
دایی جونگکوک.
زندایی آوا.
و من.
بهشون نگاه کردم.
بعد لبخند زدم.
_"حالا کاملیم."
و برای چند ثانیه...
هیچکس چیزی نگفت.
چون بعضی وقتها...
خوشبختی دقیقاً همین شکلی بود...
- ۳.۷k
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط