I lost you
I lost you
Part: 10
جونگین: تو تنها زندگی میکنی؟
چانگبین: نه منم مثل تو با دوستام زندگی می کنم
جونگین: هوم
چانگبین: کسی تاحالا بهت گفته بود شبیه روباه کوچولویی
جونگین سرشو گرفت پایین... این حرف رو کسی بهش نزده بود
وارد یکی از مغازه ها شدن و خرید کردن
رفتن سمت فروشنده تا حساب کنن
چانگبین:این قیمت درست نیست
فروشنده: میدونم... بار اولتونه باهم میاید بیرون
جونگین: چی؟
فروشنده: خیلی بهم میاین
چانگبین: ولی ما...
فروشنده: نمیخواد به چیزی تظاهر کنید
سرشونو گرفتن پایین تشکر کردن و از اون مغازه خارج شدن
چانگبین: هی دیدی چی گفت؟
جونگین: ش...شنیدم
همینطوری که راه میرفتن جونگین دستشو گذاشت توی دست چانگبین
چانگبین هم دست روباه کوچولوی کنارش رو توی دستش فیکس کرد و محکمگرفت
اونشب جوری باهم صمیمی بودن که انگار چند ساله همدیگرو میشناختن
۱۲ شب بود که اونها برگشتن خونه
•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•
چانگبین: عه بیداری
لینو: اره یه کم کار داشتم گفتم بیدار بمونم
چانگبین: هیونگ... خوبی؟
لینو: من خوبم
چانگبین رفت کنار لینو نشست و بغلش کرد
چانگبین: چیزی شده؟ حالت خوب نیست
لینو دیگه نتونست تحمل کنه و بغضش ترکید و توی بغل دوسش گریه کرد
لینو: هق...اون هق هق خیلی خاصه... من باید هق بهش کمک کنم
لینو چند دقیقه توی بغل چانگبین گریه کرد ولی با حرف های چانگبین حالش بهتر شد
چانگبین لباس هاش رو عوض کرد و کار هاش رو کرد تا بخوابه
لینو تا صبح بیدار بود و به جیسونگ فکر میکرد
کاری که میخواست در حق جیسونگ بکنه درست بود؟
اگر جیسونگ نخواد چی؟
اگر جیسونگ اون چیزیکه لینو فکر میکنه نباشه چی؟
اصلا شاید جیسونگ اون فرشته ای که لینو تصور میکنه نباشه
سوال های زیادی توی سر لینو میچرخید و لینو هیچ جوابی برای اونها نداشت
ساعت ۷ صبح بود
همونطوری که موبایلشو توی دستش گرفته بود و به عکس های جیسونگ خیره شده بود و کمکم چشماش بسته شدن و خوابش برد
Part: 10
جونگین: تو تنها زندگی میکنی؟
چانگبین: نه منم مثل تو با دوستام زندگی می کنم
جونگین: هوم
چانگبین: کسی تاحالا بهت گفته بود شبیه روباه کوچولویی
جونگین سرشو گرفت پایین... این حرف رو کسی بهش نزده بود
وارد یکی از مغازه ها شدن و خرید کردن
رفتن سمت فروشنده تا حساب کنن
چانگبین:این قیمت درست نیست
فروشنده: میدونم... بار اولتونه باهم میاید بیرون
جونگین: چی؟
فروشنده: خیلی بهم میاین
چانگبین: ولی ما...
فروشنده: نمیخواد به چیزی تظاهر کنید
سرشونو گرفتن پایین تشکر کردن و از اون مغازه خارج شدن
چانگبین: هی دیدی چی گفت؟
جونگین: ش...شنیدم
همینطوری که راه میرفتن جونگین دستشو گذاشت توی دست چانگبین
چانگبین هم دست روباه کوچولوی کنارش رو توی دستش فیکس کرد و محکمگرفت
اونشب جوری باهم صمیمی بودن که انگار چند ساله همدیگرو میشناختن
۱۲ شب بود که اونها برگشتن خونه
•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•
چانگبین: عه بیداری
لینو: اره یه کم کار داشتم گفتم بیدار بمونم
چانگبین: هیونگ... خوبی؟
لینو: من خوبم
چانگبین رفت کنار لینو نشست و بغلش کرد
چانگبین: چیزی شده؟ حالت خوب نیست
لینو دیگه نتونست تحمل کنه و بغضش ترکید و توی بغل دوسش گریه کرد
لینو: هق...اون هق هق خیلی خاصه... من باید هق بهش کمک کنم
لینو چند دقیقه توی بغل چانگبین گریه کرد ولی با حرف های چانگبین حالش بهتر شد
چانگبین لباس هاش رو عوض کرد و کار هاش رو کرد تا بخوابه
لینو تا صبح بیدار بود و به جیسونگ فکر میکرد
کاری که میخواست در حق جیسونگ بکنه درست بود؟
اگر جیسونگ نخواد چی؟
اگر جیسونگ اون چیزیکه لینو فکر میکنه نباشه چی؟
اصلا شاید جیسونگ اون فرشته ای که لینو تصور میکنه نباشه
سوال های زیادی توی سر لینو میچرخید و لینو هیچ جوابی برای اونها نداشت
ساعت ۷ صبح بود
همونطوری که موبایلشو توی دستش گرفته بود و به عکس های جیسونگ خیره شده بود و کمکم چشماش بسته شدن و خوابش برد
- ۱۲.۸k
- ۰۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط