{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Ilostyou

I_lost_you
Part: 8
چان: یه چیزی میخوام میدونم که توی این موقعیت و اینجوری گفتنش شاید مسخره باشه اما نمیتونم نگم
سونگمین: اوهوم میشنوم
چان: خب منو زیاد توی این بار میبینی درسته؟
سونگمین: اره چند ماهی میشه که خیلی زیاد میای اینجا
چان: خب میدونی بخاطر چی میام؟
سونگمین: چی؟ *پسرم نخ نمیگیره:)*
چان: خب بخاطر تو میام
سونگمین میخواست حرف بزنه اما چان جلوشو گرفت
چان: من حدود ۴ ماهه که هروقت کاری نداشته باشم میام اینجا برای اینکه بتونم تورو ببینم اما هیچ وقت جرات اینو نداشتم که بهت بگم
سونگمین: توی گفتی بزار منم بگم باشه؟ هر روز‌ کلی ادم میاد اینجا و وقتی میفهمن من فاحشه نیستم بهم همچین حرفایی میزنن بعد هم که بهشون میگم نه میرن و دیگه پیداشون نمیشه
چان: ولی من مدت زیادیه که میخواستم اینو بهت بگم
سونگمین چان رو از خودش فاصله داد
سونگمین: کار دارم وقتمو نگیر
چان از در رفت بیرون چند دقیقه بعد لینو هم رفت پیش چان
لینو: چیشد؟
چان: قبول نکرد
لینو: اشکال نداره انقدر ادامه میدیم تا قبول کنه
چان: چطوری
لینو: هیچی هر چند وقت یه بار یه چیزی براش بفرست حتی اگر یه چیز ساده هم باشه تاثیر میزاره
چان: جدی
لینو: اوهوم
لینو و چان برگشتن خونه

•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•
چانگبین ساعت ۹ رفت به ادرسی که جونگین براش فرستاده بود
بهش زنگ زد
چانگبین: من پایینم
جونگین: الان میام
جونگین به دوستش گفت که داره با کسی که اونشب توی فرودگاه اشنا شدن میره بیرون و سریع کفش هاش رو پوشید
یادش رفت بند یکی از اونها رو ببنده و سریع رفت سمت ماشینو با ذوق سوار شد
چانگبین: خوبی
جونگین: اره خیلی
چانگبین: خوبه
جونگین: خب کجا بریم
چانگبین: میتونیم بریم پاساژ
جونگین: اوهوم
چانگبین: فقط یه کمی دوره مشکلی نیست؟
جونگین: نه بریم
چانگبین با حضور جونگین ضربان قلبش بالا رفته بود اما توجهی نکرد
چانگبین: تو واقعا ۱۶ سالته؟
جونگین: اره تو چند سالته؟
چانگبین: ۳۰
جونگین: جدی؟ اصلا فکر‌شو نمیکردم
چانگبین: هوم... خواهر یا برادر داری؟
جونگین: نه من تک فرزندم
چانگبین: منم اما کسیو دارم که از هر برادری بهم نزدیک تره... تو اونو نمیشناسی اسمش لینوعه... شاید برای اولین بار که اونو ببینی درونگرا و سرد به نظر بیاد ولی خیلی مهربونه و خودش رو برای نجات هرکسی توی دردسر میندازه
جونگین: دوست دارم باهاش اشنا شم!
چانگبین: به زودی با همشون اشنا میشی روباه کوچولو *اروم گفت*
جونگین: چیزی گفتی؟
چانگبین: نه نه

ادامه...
دیدگاه ها (۹)

I_lost_youPart: 9لینو و چان وارد خونه شدنلینو ناخوداگاه یاد ...

ناشناسم:https://harfenashenas.ir//message.php?name=Kimyasiii

I_lost_youPart: 7*یک هفته بعد*هیونجین: پس گفتی کار با اسلحه ...

هیسونگ کوچولوی من برمیگرده مگه نه۷-۱=۰

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط