part48
part48
.
.
سوبین در حالی که لباساشو پوشیده بود یه حوله دور گردنش بود نزدیک شد یونجون بلند شد
_من میرم
و قبل اینکه فرصتی برای اعتراض بوم باشه سمت حمومی رفت که یکم پیش سوبین اونجت بود و درو بست
بوم همونجا کنار استخر موند تا وقتی که سوبین در حال خشک کردن موهاش با حوله دور گردنش اومد سمت بوم و جاییکه یونجون نشسته بود نشست و دستاشو دو طرفش تکیه کرد
×در مورد چی حرف میزدید؟
+هیچی در مورد شنا، میدونی که تو شنا ماهر نیستم
×بوم.. اذیتت میکنه؟
سوبین با حالت جدی و اخمی که ابروهای مشکیشو چین انداخته بود به بوم نگاه کرد
+چی؟ نه چرا باید..
×بوم! لطفا راستشو بگو میتونم کمکت کنم
بوم لبخندی به سوبین زد و نگاهشو از سوبین گرفت و به اب جلوش داد
+حتی اگه اذیتمم کنه نمیتونم ولش کنم
×منظورت چیه؟ اگه اذیتت میکنه باید ولش کنی و بری دنبال خوشحالیت، میبینم هربار پست میزنه ولی بازم تو صورتش لبخند میزنی بوم!
+فکر میکنی خودم میخوام؟ فکر میکنی میتونم به این راحتی ولش کنم؟ من... من.. دوسش دارم هیونگ!
×چی؟ اون عوضیو؟ اون داره همون بلایی که سر بومگیو آورد سر توهم میاره
+میدونم.. ولی حس میکنم با تمام وجودم بومگیو رو درک میکنم.. عشق دست و پای آدمو میبنده، کارهایی میکنی که از قلبت دستور میگیره نه از مغزت
×خب که چی بوم؟ میخوای چیکار کنی؟ بشینی تا ذره ذره نابود شی؟
بوم سری تکون داد و نگاهشو به سوبین داد
+هیونگ.. خودمم نمیدونم ولی.. فکر نکنم بتونم ولش کنم
شوبین با چشمایی که حالا تیره تر شده بودن به پسر جلوش خیره شده بود باورش نمیشد ولی تمام اون اتفاقات داره دوباره پیش میاد..
این پسر داره خودشو نابود میکنه اونم برای یه چیز مسخره به اسم عشق!
اره درسته خودشم عاشق بومگیو بود و اون پسر جلو چشماش درباره اون یونجون عوضی میگفت در حالی که بوم تو حسرت بوسیدنش مونده بود، عشق از نظر اون خیلی مضخرف بود چون اینکه تمامتو پای کسی بزاری که دلش باهات نیست خیلی درد داره ولی بوم هم مثل بومگیو فرق داشت اون حاضر بود حتی اگه عشق کل نفسشم ازش بگیره بازم عاشق بمونه حاضر بود خودشو فدای کسی که قلبش انتخاب کرده بود بکنه.. این پایان خوشی نخواهد داشت...!
+هیونگ خوبی؟
×چرا اینقدر شبیه اونی بوم؟ نمیشه اینقدر مثل اون باشی!
بوم خنده ی خسته ای کرد
+توهم که همین حرفو میزنی.. دیگه خسته شدم
سوبین از حرف بوم تعجب کرد و به خاطر حرفش پشیمون شد.. لعنتی نباید به زبون میاوردش
×منظورم اینه که..
+میدونم.. مثل بومگبو ام.. شبیهشم.. با اینکه ندیدمش ولی همتون میگید مثل اونم
سوبین دستشو روی دست بوم گذاشت
×خودمم نمیدونم ولی جالبه نه؟ پس میتونیم دوستای خوبی باشیم.. من و بوم هم صمیمی بودیم
+او البته تازه من از راز های تو خبر دارم
بوم اینو در حالی که سرشو نزدیک گوش سوبین برده بود گفت
×راز های من؟
+اره میدونم چه حسی به کای داری!
بوم چشمکی زد و سوبین در حالی که هول کرده بود گفت
×چی داری میگی برا خودت؟ دیوونه شدی؟ هه!
+اره مثل تو که دیوونع کای شدی
بوم خنده ای کرد و سوبین چشماشو تو حدقه چرخوند
بازم داشت همون دردو حس میکرد... سعی کرد با کوبیدن مشتش به سینش ارومش کنه ولی انگار قصد آروم شدن نداشت سرفه هاش شروع شدن و حس میکرد یه یچزی داره سینشو از داخل فشار میده و نمیزاره نفس بکشه
×خوبی؟
بوم کنترلی رو سرفه هاش نداشت
+میشه... میشه از توی جیب جلوی کیفم اسپریم رو بیاری؟
×اسپری؟ تو مریضی؟
با دیدن سریع تر شدن سرفه های بوم سریع سمت رختکن ها رفت تا اسپری رو بیاره بوم هفته پیش به بیمارستان رفته بود و از قفسه سینش عکس هم گرفته بود
دکتر معالجش بعد بررسی عکس های سه سال پیشش هم بهش گفت انگار بیماریش بازم برگشته ولی دلیلش مشخص نیست و ممکنه رفته رفته بدتر بشه و خطرناک شه پس باید جلوشو بگیره و زود به زود برای چک شدن بره بیمارستان چیزی که عجیب ترش میکرد این بود که بازم موقع سرفه ها داشت بوی گل رز رو حس میکرد..!
سوبین بعد پیدا کردن اسپری ابی رنگ سمت بوم که هنوز سرفه میکرد و صورتش رو به کبودی رفته بود برگشت و اسپری رو بهش داد بوم سریع اسپری رو گرفت و چند پاف ازش رو درون دهنش خالی کرد و عمیق تنفسش کرد تا بالاخره سرفه هاش اروم تر شدن
بعد اینکه یکم بهتر شد برگشت و از سوبین تشکر کرد
×هی بوم.. نمیخوای بگی چت شده؟
+چیزی نیتس.. فقط یه بیماری قدیمیه
×تو بیماری ریوی داشتی؟ واقعا؟
+خب اره ولی بهش عادت دارم
×دکتر رفتی؟
+اره اسپری و چند تا دارو نوشته
×هروقت خواستی بری دکتر بهم بگو باهات بیام خب؟
+باشه هیونگ نگران نباش
ولی چه فایده؟ سوبین نمیتونست جلوی نگرانیش که هر لحظه بیشتر میشد رو بگیره این داستان نباید دوباره تکرار بشه... ولی هیشکی از آینده خبر نداره
.
.
سوبین در حالی که لباساشو پوشیده بود یه حوله دور گردنش بود نزدیک شد یونجون بلند شد
_من میرم
و قبل اینکه فرصتی برای اعتراض بوم باشه سمت حمومی رفت که یکم پیش سوبین اونجت بود و درو بست
بوم همونجا کنار استخر موند تا وقتی که سوبین در حال خشک کردن موهاش با حوله دور گردنش اومد سمت بوم و جاییکه یونجون نشسته بود نشست و دستاشو دو طرفش تکیه کرد
×در مورد چی حرف میزدید؟
+هیچی در مورد شنا، میدونی که تو شنا ماهر نیستم
×بوم.. اذیتت میکنه؟
سوبین با حالت جدی و اخمی که ابروهای مشکیشو چین انداخته بود به بوم نگاه کرد
+چی؟ نه چرا باید..
×بوم! لطفا راستشو بگو میتونم کمکت کنم
بوم لبخندی به سوبین زد و نگاهشو از سوبین گرفت و به اب جلوش داد
+حتی اگه اذیتمم کنه نمیتونم ولش کنم
×منظورت چیه؟ اگه اذیتت میکنه باید ولش کنی و بری دنبال خوشحالیت، میبینم هربار پست میزنه ولی بازم تو صورتش لبخند میزنی بوم!
+فکر میکنی خودم میخوام؟ فکر میکنی میتونم به این راحتی ولش کنم؟ من... من.. دوسش دارم هیونگ!
×چی؟ اون عوضیو؟ اون داره همون بلایی که سر بومگیو آورد سر توهم میاره
+میدونم.. ولی حس میکنم با تمام وجودم بومگیو رو درک میکنم.. عشق دست و پای آدمو میبنده، کارهایی میکنی که از قلبت دستور میگیره نه از مغزت
×خب که چی بوم؟ میخوای چیکار کنی؟ بشینی تا ذره ذره نابود شی؟
بوم سری تکون داد و نگاهشو به سوبین داد
+هیونگ.. خودمم نمیدونم ولی.. فکر نکنم بتونم ولش کنم
شوبین با چشمایی که حالا تیره تر شده بودن به پسر جلوش خیره شده بود باورش نمیشد ولی تمام اون اتفاقات داره دوباره پیش میاد..
این پسر داره خودشو نابود میکنه اونم برای یه چیز مسخره به اسم عشق!
اره درسته خودشم عاشق بومگیو بود و اون پسر جلو چشماش درباره اون یونجون عوضی میگفت در حالی که بوم تو حسرت بوسیدنش مونده بود، عشق از نظر اون خیلی مضخرف بود چون اینکه تمامتو پای کسی بزاری که دلش باهات نیست خیلی درد داره ولی بوم هم مثل بومگیو فرق داشت اون حاضر بود حتی اگه عشق کل نفسشم ازش بگیره بازم عاشق بمونه حاضر بود خودشو فدای کسی که قلبش انتخاب کرده بود بکنه.. این پایان خوشی نخواهد داشت...!
+هیونگ خوبی؟
×چرا اینقدر شبیه اونی بوم؟ نمیشه اینقدر مثل اون باشی!
بوم خنده ی خسته ای کرد
+توهم که همین حرفو میزنی.. دیگه خسته شدم
سوبین از حرف بوم تعجب کرد و به خاطر حرفش پشیمون شد.. لعنتی نباید به زبون میاوردش
×منظورم اینه که..
+میدونم.. مثل بومگبو ام.. شبیهشم.. با اینکه ندیدمش ولی همتون میگید مثل اونم
سوبین دستشو روی دست بوم گذاشت
×خودمم نمیدونم ولی جالبه نه؟ پس میتونیم دوستای خوبی باشیم.. من و بوم هم صمیمی بودیم
+او البته تازه من از راز های تو خبر دارم
بوم اینو در حالی که سرشو نزدیک گوش سوبین برده بود گفت
×راز های من؟
+اره میدونم چه حسی به کای داری!
بوم چشمکی زد و سوبین در حالی که هول کرده بود گفت
×چی داری میگی برا خودت؟ دیوونه شدی؟ هه!
+اره مثل تو که دیوونع کای شدی
بوم خنده ای کرد و سوبین چشماشو تو حدقه چرخوند
بازم داشت همون دردو حس میکرد... سعی کرد با کوبیدن مشتش به سینش ارومش کنه ولی انگار قصد آروم شدن نداشت سرفه هاش شروع شدن و حس میکرد یه یچزی داره سینشو از داخل فشار میده و نمیزاره نفس بکشه
×خوبی؟
بوم کنترلی رو سرفه هاش نداشت
+میشه... میشه از توی جیب جلوی کیفم اسپریم رو بیاری؟
×اسپری؟ تو مریضی؟
با دیدن سریع تر شدن سرفه های بوم سریع سمت رختکن ها رفت تا اسپری رو بیاره بوم هفته پیش به بیمارستان رفته بود و از قفسه سینش عکس هم گرفته بود
دکتر معالجش بعد بررسی عکس های سه سال پیشش هم بهش گفت انگار بیماریش بازم برگشته ولی دلیلش مشخص نیست و ممکنه رفته رفته بدتر بشه و خطرناک شه پس باید جلوشو بگیره و زود به زود برای چک شدن بره بیمارستان چیزی که عجیب ترش میکرد این بود که بازم موقع سرفه ها داشت بوی گل رز رو حس میکرد..!
سوبین بعد پیدا کردن اسپری ابی رنگ سمت بوم که هنوز سرفه میکرد و صورتش رو به کبودی رفته بود برگشت و اسپری رو بهش داد بوم سریع اسپری رو گرفت و چند پاف ازش رو درون دهنش خالی کرد و عمیق تنفسش کرد تا بالاخره سرفه هاش اروم تر شدن
بعد اینکه یکم بهتر شد برگشت و از سوبین تشکر کرد
×هی بوم.. نمیخوای بگی چت شده؟
+چیزی نیتس.. فقط یه بیماری قدیمیه
×تو بیماری ریوی داشتی؟ واقعا؟
+خب اره ولی بهش عادت دارم
×دکتر رفتی؟
+اره اسپری و چند تا دارو نوشته
×هروقت خواستی بری دکتر بهم بگو باهات بیام خب؟
+باشه هیونگ نگران نباش
ولی چه فایده؟ سوبین نمیتونست جلوی نگرانیش که هر لحظه بیشتر میشد رو بگیره این داستان نباید دوباره تکرار بشه... ولی هیشکی از آینده خبر نداره
- ۳۵
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط