part49
part49
.
.
یونجون بعد دوش گرفتن و پوشیدن لباساش با موهای خیس رفت و رو صندلی کنار کریس نشست، کریس داشت با سشوار موهاشو خشک میکرد و به خودش تو آینه نگاه میکرد
~تو نمیخوای موهاتو خشک کن کنی؟
_نه خودشون خشک میشن
~باشه پس.. یه سوال میتونم بپرسم؟
یونجون اصلا وایب خوبی از کریس نمیگرفت با اینکه دلیل موجهی هم نداشت ولی به نظرش کریی غیر قابل اعتماد بود.
_میتونی
~دوسش داری نه؟
_چی؟
بازم همون اخم همیشگی روی صورت یونجون نقش بست
~خودت خوب میدونی منظورم کیه یونجون!
_به تو چه ربطی داره؟
کریس پوزخندی زد
~پس داری!
_میگم به تو چه ربطی داره؟!
~اگه دوسش دری چرا پسش میزنی پس؟
_من کی گفتم دوسش دارم؟
کریس سشوارو خاموش کرد و از تو آینه به یونجون نگاه کرد
~احمقی چیزی هستی یون؟ رفتاراتو نمیبینی؟ تا گفتم دوسش داری اون به ذهنت رسید، به طرز نگاهت بهش دقت کردی؟ وقتی نگاهش میکنی چشمات پر از عشق میشه و هروقت تو خطره نگرانش میشی.. میفهمی؟
کریس با صدای تقریبا بلند گفت و یونجون فقط به حرفاش فکر کرد... خودشم حرفی نداشت... کریس راست میگفت همه حرفاش درست بود اینا حقیقت هایی بودن که یونجون میخواد ازشون فرار کنه
_من.. من فقط نمیخوام از دستش بدم.. وقتی اسیب میبینه جوری نگران میشم انگار خودم آسیب دیدم و هروقت ناراحتیشو میبینم میخوام کاری کنم خوشحال بشه ولی.. من آماده عاشق شدن نیستم.. من نمیتونم جوری که لایقشه بهش عشق بدم تو هیچی نمیدونی.. نمیدونی!!
~همین الانشم عاشقی چوی یونجون، ولی.. درسته! تو نمیتونی حالشو خوب کنی تو همیشه بهش اسیب میزنی هومم ولش کن بزار از این بلاتکلیفی در بیاد
_چ.. چی؟
~به خاطر بومگیو جلوی خودتو میگیری نه؟
_بومگیو؟
نه.. کریس چطوری در مورد بومگیو میدونست؟ یونجون میتونست قسم بخوره حرفی در مرود بومگیو بهش نزده!
~اره بومیگو، مثلا دوست بچگیت البته اگه بشه اشم کاری که باهاش کردیو دوستی گذاشت
_تو چجوری در موردش خبر داری؟
یونجون با دست هایی مشت شده از صندلی پاشد
_جوابمو بده!
کریس پوزخند دیگه ای زد و سرشو نزدیک گوش راست یونجون برد
~یونجون.. بزار یه نصیحتی بهت بکنم خوب بهش فکر کن..
سرشو نزدیک تر برد مثل بچه ای که میخواد حرفی دم چوش مادرش بزنه که کسی نشنوه
~ادمی که دنبالشی و دلت براش تنگ دشه ممکنه نزدیک تر از چیزی که فکر میکنی باشه!
گفت و خم شد و کیفشو از کنار صندلی برداشت و از اونجا خارج شد
یونجون هنوزم تو وشک حرف کریس بود.. چرا باید همچین چیزی بهش بگه؟ اون پسر از همه چیز خبر داره؟ درسته دو ساله میشناستش و قبل اینکه به بوم نزدیک بشه باهاش صمیمی بود ولی یونجون حرفی از بومگیو بهش نزده بود.. این بدجوری رو مخش بود
.
.
یونجون بعد دوش گرفتن و پوشیدن لباساش با موهای خیس رفت و رو صندلی کنار کریس نشست، کریس داشت با سشوار موهاشو خشک میکرد و به خودش تو آینه نگاه میکرد
~تو نمیخوای موهاتو خشک کن کنی؟
_نه خودشون خشک میشن
~باشه پس.. یه سوال میتونم بپرسم؟
یونجون اصلا وایب خوبی از کریس نمیگرفت با اینکه دلیل موجهی هم نداشت ولی به نظرش کریی غیر قابل اعتماد بود.
_میتونی
~دوسش داری نه؟
_چی؟
بازم همون اخم همیشگی روی صورت یونجون نقش بست
~خودت خوب میدونی منظورم کیه یونجون!
_به تو چه ربطی داره؟
کریس پوزخندی زد
~پس داری!
_میگم به تو چه ربطی داره؟!
~اگه دوسش دری چرا پسش میزنی پس؟
_من کی گفتم دوسش دارم؟
کریس سشوارو خاموش کرد و از تو آینه به یونجون نگاه کرد
~احمقی چیزی هستی یون؟ رفتاراتو نمیبینی؟ تا گفتم دوسش داری اون به ذهنت رسید، به طرز نگاهت بهش دقت کردی؟ وقتی نگاهش میکنی چشمات پر از عشق میشه و هروقت تو خطره نگرانش میشی.. میفهمی؟
کریس با صدای تقریبا بلند گفت و یونجون فقط به حرفاش فکر کرد... خودشم حرفی نداشت... کریس راست میگفت همه حرفاش درست بود اینا حقیقت هایی بودن که یونجون میخواد ازشون فرار کنه
_من.. من فقط نمیخوام از دستش بدم.. وقتی اسیب میبینه جوری نگران میشم انگار خودم آسیب دیدم و هروقت ناراحتیشو میبینم میخوام کاری کنم خوشحال بشه ولی.. من آماده عاشق شدن نیستم.. من نمیتونم جوری که لایقشه بهش عشق بدم تو هیچی نمیدونی.. نمیدونی!!
~همین الانشم عاشقی چوی یونجون، ولی.. درسته! تو نمیتونی حالشو خوب کنی تو همیشه بهش اسیب میزنی هومم ولش کن بزار از این بلاتکلیفی در بیاد
_چ.. چی؟
~به خاطر بومگیو جلوی خودتو میگیری نه؟
_بومگیو؟
نه.. کریس چطوری در مورد بومگیو میدونست؟ یونجون میتونست قسم بخوره حرفی در مرود بومگیو بهش نزده!
~اره بومیگو، مثلا دوست بچگیت البته اگه بشه اشم کاری که باهاش کردیو دوستی گذاشت
_تو چجوری در موردش خبر داری؟
یونجون با دست هایی مشت شده از صندلی پاشد
_جوابمو بده!
کریس پوزخند دیگه ای زد و سرشو نزدیک گوش راست یونجون برد
~یونجون.. بزار یه نصیحتی بهت بکنم خوب بهش فکر کن..
سرشو نزدیک تر برد مثل بچه ای که میخواد حرفی دم چوش مادرش بزنه که کسی نشنوه
~ادمی که دنبالشی و دلت براش تنگ دشه ممکنه نزدیک تر از چیزی که فکر میکنی باشه!
گفت و خم شد و کیفشو از کنار صندلی برداشت و از اونجا خارج شد
یونجون هنوزم تو وشک حرف کریس بود.. چرا باید همچین چیزی بهش بگه؟ اون پسر از همه چیز خبر داره؟ درسته دو ساله میشناستش و قبل اینکه به بوم نزدیک بشه باهاش صمیمی بود ولی یونجون حرفی از بومگیو بهش نزده بود.. این بدجوری رو مخش بود
- ۷۳
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط