#پارت_دو
#پارت_دو
در حالی که سعی میکردم ماشینو از تو کوچه شون در بیارم رو بهش گفتم:
_خاله ترنم چطوره؟!
_خوووووووب..!
_آروشاهم خوبه؟؟
_آره همه خوبن..! آرتان و ترانه خوبن...؟
_بابا بیخی احوال پرسی...
دم خونه ساناز اینا ترمز زدم...
و بوق طولانی زدم...که در ویلای خوشگلشون باز شد و ساناز با ناز همیشه گیش اومد بیرون...
منو ساناز و یکتا از 11سالگی باهم بودیم...
دقیقا از 18 سالگی شبای دوشنبه با آرش(پسر خالم) و شایان (پسر عموی ساناز )میرفتیم دربند..!
منو آرش مات تیپ ناز ساناز موندیم...با اون همه آرایش چشای مشکیش بد دل آدمو آب میکرد یه تیپ سر تا پا مشکی فوق جلف زده بود...
یه برق لبم کشیده بود...در عقبو باز کردو نشست...
از پشت محکم زد پس گردنم:
_دیرررر کررردی ببیشعوررررررر...
_ننته..
_خب اونم هس...!
_ببند فکتو...
_تـــــپـــش!
_هـــــــــــــــان؟
_چرا دیر اومدی؟میدونی چقد دیر کردی؟میدونی اعصابمو داغون کردی...!میدونی...
میخواست ادامه بده که آرش دهنشو گرفت...
ساناز هم بال بال میزد که حرف بزنه...
رو به آرش گفتم:
_مرسی...محکم درشو بچسب که داره گ.ه میخوره...
به دنبالش باهم زدیم زیر خنده...بزور دست آرشو از رو دهنش ورداشتو رو بهش گفت:
_لامصب خفه شدم...!
بعد با خودش زممه کرد:
_من از دست شما دوتا دق نکنم خیلیه...
باز زدیم زیر خنده...
و گازشو گرفتم چون میدونستم یکتا پدرمو به خاطر تاخیرم در میاره...آرش صدای ضبتو کم کرد و رو به ساناز گفت:
_ببینم به شایان گفتی بیاد؟!
_اهوم گفتم... گفت میام...
ساناز خیلی شایانو دوست داشت اما خب علاقش یه طرفه بود...
اینبار دم خونه ی یکتا اینا ایستادم اما نیازی به بوق نبود چون دم در ایستاده بود و با کلافگی پاشو روی زمین میزد..
رنگشم سرخ بود یه تیپ سرمه ای سفیدم زده بود...
تا ماشینو دید سریع به سمتمون اومد و من این کلمه از دهنم خارج شد:یا ابوالفضل
که باعث شد ساناز و آرش بزنن زیر خنده..و من چیزی شبیه کوفت زیر لب زمزمه کردم...
یکتا سوار شد و در ماشینو محکم به هم کوفت...
آرش گوشه صندلی کز کرد و گفت:
_.وقتی یکتا سگ می شود...
یکتا نگاه با خشمشو بهم دوخت... با لبخند مظلومی گفتم:
_دوست من چرا خشونت؟!
با خشم گفت:
_من دوستت نیستم عزرائیلتم...
چهرمو بامزه کردمو گفتم:
_وااااااااای اینجوری نگو میترسم...
با دلخوری نگام کرد:
_تپش خیلی گودزیلایی...بیشرف آخه نیم ساعته منتظرتم با این کفشای پاشنه دارم پاهام نابود شد...
لحنم بدجنس شد:
_فدای یه تار موی من...
جیغ زد:
_تـــــــــپـــــــــش خیلی خـــــــــری..
_باباته
_بمیر...
روبه آرش گفت:
_ماشین خودت کووووو؟؟
_تصادف کردم تعمیر گاست...
_هییییییییی خودت سالمی؟؟!
از اوسکول بودنش زدیم زیر خنده و من گفتم:
_نه مرده اینم روحشه اینجا...
بعدم صدای ضبتو زیاد کردم و راه فتادم..
در حالی که سعی میکردم ماشینو از تو کوچه شون در بیارم رو بهش گفتم:
_خاله ترنم چطوره؟!
_خوووووووب..!
_آروشاهم خوبه؟؟
_آره همه خوبن..! آرتان و ترانه خوبن...؟
_بابا بیخی احوال پرسی...
دم خونه ساناز اینا ترمز زدم...
و بوق طولانی زدم...که در ویلای خوشگلشون باز شد و ساناز با ناز همیشه گیش اومد بیرون...
منو ساناز و یکتا از 11سالگی باهم بودیم...
دقیقا از 18 سالگی شبای دوشنبه با آرش(پسر خالم) و شایان (پسر عموی ساناز )میرفتیم دربند..!
منو آرش مات تیپ ناز ساناز موندیم...با اون همه آرایش چشای مشکیش بد دل آدمو آب میکرد یه تیپ سر تا پا مشکی فوق جلف زده بود...
یه برق لبم کشیده بود...در عقبو باز کردو نشست...
از پشت محکم زد پس گردنم:
_دیرررر کررردی ببیشعوررررررر...
_ننته..
_خب اونم هس...!
_ببند فکتو...
_تـــــپـــش!
_هـــــــــــــــان؟
_چرا دیر اومدی؟میدونی چقد دیر کردی؟میدونی اعصابمو داغون کردی...!میدونی...
میخواست ادامه بده که آرش دهنشو گرفت...
ساناز هم بال بال میزد که حرف بزنه...
رو به آرش گفتم:
_مرسی...محکم درشو بچسب که داره گ.ه میخوره...
به دنبالش باهم زدیم زیر خنده...بزور دست آرشو از رو دهنش ورداشتو رو بهش گفت:
_لامصب خفه شدم...!
بعد با خودش زممه کرد:
_من از دست شما دوتا دق نکنم خیلیه...
باز زدیم زیر خنده...
و گازشو گرفتم چون میدونستم یکتا پدرمو به خاطر تاخیرم در میاره...آرش صدای ضبتو کم کرد و رو به ساناز گفت:
_ببینم به شایان گفتی بیاد؟!
_اهوم گفتم... گفت میام...
ساناز خیلی شایانو دوست داشت اما خب علاقش یه طرفه بود...
اینبار دم خونه ی یکتا اینا ایستادم اما نیازی به بوق نبود چون دم در ایستاده بود و با کلافگی پاشو روی زمین میزد..
رنگشم سرخ بود یه تیپ سرمه ای سفیدم زده بود...
تا ماشینو دید سریع به سمتمون اومد و من این کلمه از دهنم خارج شد:یا ابوالفضل
که باعث شد ساناز و آرش بزنن زیر خنده..و من چیزی شبیه کوفت زیر لب زمزمه کردم...
یکتا سوار شد و در ماشینو محکم به هم کوفت...
آرش گوشه صندلی کز کرد و گفت:
_.وقتی یکتا سگ می شود...
یکتا نگاه با خشمشو بهم دوخت... با لبخند مظلومی گفتم:
_دوست من چرا خشونت؟!
با خشم گفت:
_من دوستت نیستم عزرائیلتم...
چهرمو بامزه کردمو گفتم:
_وااااااااای اینجوری نگو میترسم...
با دلخوری نگام کرد:
_تپش خیلی گودزیلایی...بیشرف آخه نیم ساعته منتظرتم با این کفشای پاشنه دارم پاهام نابود شد...
لحنم بدجنس شد:
_فدای یه تار موی من...
جیغ زد:
_تـــــــــپـــــــــش خیلی خـــــــــری..
_باباته
_بمیر...
روبه آرش گفت:
_ماشین خودت کووووو؟؟
_تصادف کردم تعمیر گاست...
_هییییییییی خودت سالمی؟؟!
از اوسکول بودنش زدیم زیر خنده و من گفتم:
_نه مرده اینم روحشه اینجا...
بعدم صدای ضبتو زیاد کردم و راه فتادم..
- ۲.۶k
- ۲۲ تیر ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط