♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
ᕙ[・part 108・]ᕗ
چشمام رو بستم.اروم
گفتم : بابا من عشق و محبت صادقانه جونگکوک رو به پول و ثروت و قدرت ترجیه میدم
مامان کنارمون نشست و موهام رو تو بغلم بابا نوازش کرد و
گفت : پشیمون نمیشی کریستینا؟؟
با بغض گفتم : نه... مطمینم من روحم با این مرد گره خورده.. مگه میشه از داشتن روح خودم پشیمون بشم..
بابا موهام رو بوسید و نفس عمیق کشید و لبخندی زد و با همون لبخند به من گفت. : من عاشق مادرت شدم و زندگیم رو ساختم و همیشه دوست داشتم بچه هام عشق
واقعی رو بشناسن ولی هیچ وقت فک نمیکردم دختر کوچولوی شیطون من دل ببنده به کسی که خیلی باهاش و باهامون فرق داره....ولی من همیشه خوشبختیت رو خواستم.....
مکثی کرد و گفت : میخوام این جناب دکتر آزمایشش رو پس بده. اونوقت میتونه تو رو صاحب بشه
سریع گفتم : چه آزمایشی؟
بابا استفن : یه چیزیه بین من و اون.. مردونه است
متعجب به بابا نگاه کردم.
لبخندی زد و گفت : تنها شانسشه که خودش رو بهم ثابت کنه تا جواهرم رو بدم بهش. باید بدونم اگه پول نداره مردونگی و قدرت چی؟ داره که ازت محافظت کنه؟ که خوشبختت کنه؟
لبخندی زدم. نمیدونم آزمایش بابا چیه اما مطمئن بودم جونگکوک از پسش بر میومد..اره... برمیومد. در باز شد.
همه نگاه کردیم. دین و جولی بودن
دین به ماها نگاه کرد و گفت : چیزی رو از دست دادم؟
هر سه ما بلند زدیم زیر خنده دستام رو روی صورتم کشیدم و اشکم رو پاک کردم و لبخند زدم
و گفتم : اره تاییدیه داماد خواهر کوچولوتو...... اروم اومد جلو و سمت دیگه تخت نشست و زل زد بهم. بابا زیرچشمی نگام کرد و لبخند زد و گفت : مگه انتخاب شد؟
خندیدم و گفتم : بله که انتخاب شد..مطمئنم از پسش برمیاد..
دین : اخرش کی انتخاب شده؟
مامان : فعلا انتخاب نشده. اگه تو امتحان پدرت قبول بشه انتخاب میشه...
دین : اوه..اوه.حالا خواهر دلش پیش این پسره است نه؟ اووم.. جونگکوک
لبم رو نرم گاز گرفتم و اروم سر تکون دادم.
بر خلاف انتظارم عصبی نشد و سر تکون داد و گفت : ازش خوشم میاد..با جربزه است. مغروره..نترسه.. یه اقتدار خاصی تو اوج فروتنیش داره ولی
عمیق نگام کرد و گفت: ولی یه دکتره.
لبختد ارومی زدم و گفتم : داره دین..یه قلب پاک و
عاشق..دوتا دست مردونه زحمت کش میدونی تو قصر بند نمیشم... میدونی قصر زندان منه. کلبه کوچیک اون دنیای منه.. ارزوى منه..خونه رویایی منه
ᕙ[・part 108・]ᕗ
چشمام رو بستم.اروم
گفتم : بابا من عشق و محبت صادقانه جونگکوک رو به پول و ثروت و قدرت ترجیه میدم
مامان کنارمون نشست و موهام رو تو بغلم بابا نوازش کرد و
گفت : پشیمون نمیشی کریستینا؟؟
با بغض گفتم : نه... مطمینم من روحم با این مرد گره خورده.. مگه میشه از داشتن روح خودم پشیمون بشم..
بابا موهام رو بوسید و نفس عمیق کشید و لبخندی زد و با همون لبخند به من گفت. : من عاشق مادرت شدم و زندگیم رو ساختم و همیشه دوست داشتم بچه هام عشق
واقعی رو بشناسن ولی هیچ وقت فک نمیکردم دختر کوچولوی شیطون من دل ببنده به کسی که خیلی باهاش و باهامون فرق داره....ولی من همیشه خوشبختیت رو خواستم.....
مکثی کرد و گفت : میخوام این جناب دکتر آزمایشش رو پس بده. اونوقت میتونه تو رو صاحب بشه
سریع گفتم : چه آزمایشی؟
بابا استفن : یه چیزیه بین من و اون.. مردونه است
متعجب به بابا نگاه کردم.
لبخندی زد و گفت : تنها شانسشه که خودش رو بهم ثابت کنه تا جواهرم رو بدم بهش. باید بدونم اگه پول نداره مردونگی و قدرت چی؟ داره که ازت محافظت کنه؟ که خوشبختت کنه؟
لبخندی زدم. نمیدونم آزمایش بابا چیه اما مطمئن بودم جونگکوک از پسش بر میومد..اره... برمیومد. در باز شد.
همه نگاه کردیم. دین و جولی بودن
دین به ماها نگاه کرد و گفت : چیزی رو از دست دادم؟
هر سه ما بلند زدیم زیر خنده دستام رو روی صورتم کشیدم و اشکم رو پاک کردم و لبخند زدم
و گفتم : اره تاییدیه داماد خواهر کوچولوتو...... اروم اومد جلو و سمت دیگه تخت نشست و زل زد بهم. بابا زیرچشمی نگام کرد و لبخند زد و گفت : مگه انتخاب شد؟
خندیدم و گفتم : بله که انتخاب شد..مطمئنم از پسش برمیاد..
دین : اخرش کی انتخاب شده؟
مامان : فعلا انتخاب نشده. اگه تو امتحان پدرت قبول بشه انتخاب میشه...
دین : اوه..اوه.حالا خواهر دلش پیش این پسره است نه؟ اووم.. جونگکوک
لبم رو نرم گاز گرفتم و اروم سر تکون دادم.
بر خلاف انتظارم عصبی نشد و سر تکون داد و گفت : ازش خوشم میاد..با جربزه است. مغروره..نترسه.. یه اقتدار خاصی تو اوج فروتنیش داره ولی
عمیق نگام کرد و گفت: ولی یه دکتره.
لبختد ارومی زدم و گفتم : داره دین..یه قلب پاک و
عاشق..دوتا دست مردونه زحمت کش میدونی تو قصر بند نمیشم... میدونی قصر زندان منه. کلبه کوچیک اون دنیای منه.. ارزوى منه..خونه رویایی منه
- ۲۴۳
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط