جوانی نزد پدرش رفت و گفت میخواهم ازدواج کنم.
جوانی نزد پدرش رفت و گفت میخواهم ازدواج کنم.
پدر خوشحال شد و نام آن دختر خوشبخت را پرسید.
پسر گفت نامش سامانتا است و در روستای خودمان زندگی میکند.
پدر غمگین شد و گفت متاسفانه نمیتوانی با این دختر ازدواج کنی چون او خواهر توست ولی قول بده که به مادرت نگویی.
مدتی گذشت...
پسر دوباره نزد پدر رفت و نام دختر دیگری که پسندیده بود را گفت ولی پدر پاسخ قبلی راداد و از پسر خواست که موضوع را از مادرش مخفی کند.
به همین منوال مدتی گذشت و پسر درمورد سه انتخاب بعدیش هم پاسخ قبلی را از پدرش شنید تا اینکه پس از دفعه آخر با ناراحتی نزد مادرش رفت و گفت تاحالا پنج دختر در روستا انتخاب کرده ام که پدر میگوید خواهرم هستند و نباید به تو بگویم.
مادر لبخندی زد و گفت نگران نباش عزیزم؛ تو با هرکدامشان که خواستی میتوانی ازدواج کنی چون تو پسر او نیستی!
"برگرفته از سریالهایGEM TV"
پدر خوشحال شد و نام آن دختر خوشبخت را پرسید.
پسر گفت نامش سامانتا است و در روستای خودمان زندگی میکند.
پدر غمگین شد و گفت متاسفانه نمیتوانی با این دختر ازدواج کنی چون او خواهر توست ولی قول بده که به مادرت نگویی.
مدتی گذشت...
پسر دوباره نزد پدر رفت و نام دختر دیگری که پسندیده بود را گفت ولی پدر پاسخ قبلی راداد و از پسر خواست که موضوع را از مادرش مخفی کند.
به همین منوال مدتی گذشت و پسر درمورد سه انتخاب بعدیش هم پاسخ قبلی را از پدرش شنید تا اینکه پس از دفعه آخر با ناراحتی نزد مادرش رفت و گفت تاحالا پنج دختر در روستا انتخاب کرده ام که پدر میگوید خواهرم هستند و نباید به تو بگویم.
مادر لبخندی زد و گفت نگران نباش عزیزم؛ تو با هرکدامشان که خواستی میتوانی ازدواج کنی چون تو پسر او نیستی!
"برگرفته از سریالهایGEM TV"
- ۱.۸k
- ۲۰ تیر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط