𓆩𐙚..چندپارتی درخواستی..𐙚𓆪
𓆩𐙚..چندپارتی درخواستی..𐙚𓆪
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مافیای من
پارت ۲ | پیشنهادی که نمیشد ساده از کنارش گذشت
صبح روز بعد، خانهی خانوادهی رُزالین برخلاف همیشه کمی شلوغتر بود.
پدر رُزالین از همان صبح میدانست مهمانهای مهمی قرار است بیایند، اما رُز هنوز دقیقاً نمیدانست دلیل این دیدار چیست.
وقتی صدای ماشین جلوی خانه پیچید، رُزالین از پلهها پایین آمد.
در باز شد.
خانوادهی جئون وارد شدند.
پدر جونگکوک جلوتر بود، مادرش کنار او و جونگکوک کمی عقبتر، با همان ظاهر رسمی و آرام شب گذشته.
مادر جونگکوک لبخند گرمی زد.
مادر جونگکوک: رُزالین جان؟
رُز کمی دستپاچه لبخند زد.
رُزالین: بله.
مادر جونگکوک: چه دختر زیبایی.
رُز با خجالت سرش را پایین انداخت.
رُزالین: ممنونم.
جونگکوک فقط نگاه کوتاهی به او انداخت.
جونگکوک: صبح بخیر.
رُزالین: صبح بخیر.
همه در سالن نشستند.
چند دقیقهی اول، صحبتها کاملاً معمولی بود؛ دربارهی کار، خانوادهها، تجارت و اتفاقات مهم این روزها.
رُز هم کنار مادرش نشسته بود و بیشتر شنونده بود.
تا اینکه پدر جونگکوک بعد از مدتی فنجانش را روی میز گذاشت و رو به پدر رُزالین کرد.
پدر جونگکوک: اگر اجازه بدی، چند دقیقه خصوصی صحبت کنیم.
پدر رُزالین کمی متعجب شد، اما بلند شد.
پدر رُزالین: حتماً.
هر دو مرد از سالن خارج شدند و به حیاط پشتی رفتند.
رُزالین با تعجب نگاهشان کرد.
رُزالین: چی شده؟
مادرش لبخند کوچکی زد.
مادر رُزالین: چیزی نیست عزیزم. صبر کن.
رُز شانه بالا انداخت و دوباره نشست.
---
حیاط پشتی آرام بود.
دو مرد مقابل یکدیگر ایستادند.
پدر جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.
پدر جونگکوک: من مستقیم میرم سر اصل مطلب.
پدر رُزالین سر تکان داد.
پدر جونگکوک: من و همسرم دیشب دخترت رو دیدیم.
مکث کرد.
پدر جونگکوک: از شخصیتش خوشمون اومد.
پدر رُزالین با دقت گوش میداد.
پدر جونگکوک: و پسر من هم...
لبخند خیلی محوی زد.
پدر جونگکوک: فکر کنم خودش بهتر از من میدونه چه حسی پیدا کرده.
پدر رُزالین کمی ابرو بالا انداخت.
پدر رُزالین: جونگکوک دربارهی دختر من چیزی گفته؟
پدر جونگکوک: بله.
چند لحظه سکوت.
پدر جونگکوک: ما میخوایم اگر شما هم موافق باشید، رُزالین و جونگکوک با هم ازدواج کنن.
پدر رُزالین ساکت شد.
نگاهش را به حیاط دوخت و چند لحظه فکر کرد.
پدر رُزالین: این تصمیم کوچیکی نیست.
پدر جونگکوک: میدونم.
پدر رُزالین: من باید مطمئن باشم دخترم قراره کنار کسی باشه که واقعاً مراقبشه.
پدر جونگکوک بدون مکث گفت:
پدر جونگکوک: جونگکوک شاید سرد باشه، اما وقتی کسی رو وارد زندگی خودش کنه، ازش محافظت میکنه.
مرد مقابلش چند لحظه سکوت کرد.
بعد آهسته سر تکان داد.
پدر رُزالین: قبوله.
پدر جونگکوک لبخند زد و دستش را جلو آورد.
پدر جونگکوک: پس توافق کردیم.
دست دادند.
و همانجا تصمیمی گرفته شد که هنوز دخترشان از آن خبر نداشت.
---
چند دقیقه بعد، هر دو مرد به سالن برگشتند.
رُز متوجه حالت صورتشان شد.
رُزالین: خب؟
پدرش روبهرویش نشست.
پدر رُزالین: رُز جان...
لحنش جدی بود.
رُز صاف نشست.
رُزالین: بله؟
پدر رُزالین: من و پدر جونگکوک دربارهی یه موضوع مهم صحبت کردیم.
رُز نگاهی به جونگکوک انداخت.
او آرام نشسته بود و هیچ چیزی از حالت صورتش نمیشد فهمید.
پدر رُزالین: اونا پیشنهاد ازدواج تو و جونگکوک رو دادن.
رُز چند ثانیه کاملاً بیحرکت ماند.
رُزالین: چی...؟
مادر جونگکوک با لبخند جلو آمد.
مادر جونگکوک: عزیزم، لازم نیست الان جواب قطعی بدی. فقط میخوایم چند دقیقه با جونگکوک صحبت کنی.
رُز هنوز شوکه بود.
رُزالین: ولی من... من فقط دیشب دیدمش.
مادرش دستش را گرفت.
مادر رُزالین: میدونم عزیزم.
پدرش هم آرام گفت:
پدر رُزالین: من هیچوقت مجبورت نمیکنم، رُز. ولی قبل از اینکه تصمیم بگیری، حداقل باهاش حرف بزن.
رُز نگاهش را به جونگکوک دوخت.
جونگکوک تا آن لحظه سکوت کرده بود.
بالاخره گفت:
جونگکوک: اگر راحت نیستید، میتونیم همینجا تمامش کنیم.
رُز از شنیدن این جمله کمی متعجب شد.
مادر جونگکوک سریع گفت:
مادر جونگکوک: جونگکوک...
او آرام نگاهش کرد.
جونگکوک: تصمیم باید با خودش باشه.
رُز چند لحظه به او خیره ماند.
بعد آهسته گفت:
رُزالین: باشه...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامش کامنت
دقت کنید پارتا زیاد نیستن چون چند پارتینننن
و اینکه انقدر زیاد مینویسم که تو پست جا نمیشه😭😂
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مافیای من
پارت ۲ | پیشنهادی که نمیشد ساده از کنارش گذشت
صبح روز بعد، خانهی خانوادهی رُزالین برخلاف همیشه کمی شلوغتر بود.
پدر رُزالین از همان صبح میدانست مهمانهای مهمی قرار است بیایند، اما رُز هنوز دقیقاً نمیدانست دلیل این دیدار چیست.
وقتی صدای ماشین جلوی خانه پیچید، رُزالین از پلهها پایین آمد.
در باز شد.
خانوادهی جئون وارد شدند.
پدر جونگکوک جلوتر بود، مادرش کنار او و جونگکوک کمی عقبتر، با همان ظاهر رسمی و آرام شب گذشته.
مادر جونگکوک لبخند گرمی زد.
مادر جونگکوک: رُزالین جان؟
رُز کمی دستپاچه لبخند زد.
رُزالین: بله.
مادر جونگکوک: چه دختر زیبایی.
رُز با خجالت سرش را پایین انداخت.
رُزالین: ممنونم.
جونگکوک فقط نگاه کوتاهی به او انداخت.
جونگکوک: صبح بخیر.
رُزالین: صبح بخیر.
همه در سالن نشستند.
چند دقیقهی اول، صحبتها کاملاً معمولی بود؛ دربارهی کار، خانوادهها، تجارت و اتفاقات مهم این روزها.
رُز هم کنار مادرش نشسته بود و بیشتر شنونده بود.
تا اینکه پدر جونگکوک بعد از مدتی فنجانش را روی میز گذاشت و رو به پدر رُزالین کرد.
پدر جونگکوک: اگر اجازه بدی، چند دقیقه خصوصی صحبت کنیم.
پدر رُزالین کمی متعجب شد، اما بلند شد.
پدر رُزالین: حتماً.
هر دو مرد از سالن خارج شدند و به حیاط پشتی رفتند.
رُزالین با تعجب نگاهشان کرد.
رُزالین: چی شده؟
مادرش لبخند کوچکی زد.
مادر رُزالین: چیزی نیست عزیزم. صبر کن.
رُز شانه بالا انداخت و دوباره نشست.
---
حیاط پشتی آرام بود.
دو مرد مقابل یکدیگر ایستادند.
پدر جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.
پدر جونگکوک: من مستقیم میرم سر اصل مطلب.
پدر رُزالین سر تکان داد.
پدر جونگکوک: من و همسرم دیشب دخترت رو دیدیم.
مکث کرد.
پدر جونگکوک: از شخصیتش خوشمون اومد.
پدر رُزالین با دقت گوش میداد.
پدر جونگکوک: و پسر من هم...
لبخند خیلی محوی زد.
پدر جونگکوک: فکر کنم خودش بهتر از من میدونه چه حسی پیدا کرده.
پدر رُزالین کمی ابرو بالا انداخت.
پدر رُزالین: جونگکوک دربارهی دختر من چیزی گفته؟
پدر جونگکوک: بله.
چند لحظه سکوت.
پدر جونگکوک: ما میخوایم اگر شما هم موافق باشید، رُزالین و جونگکوک با هم ازدواج کنن.
پدر رُزالین ساکت شد.
نگاهش را به حیاط دوخت و چند لحظه فکر کرد.
پدر رُزالین: این تصمیم کوچیکی نیست.
پدر جونگکوک: میدونم.
پدر رُزالین: من باید مطمئن باشم دخترم قراره کنار کسی باشه که واقعاً مراقبشه.
پدر جونگکوک بدون مکث گفت:
پدر جونگکوک: جونگکوک شاید سرد باشه، اما وقتی کسی رو وارد زندگی خودش کنه، ازش محافظت میکنه.
مرد مقابلش چند لحظه سکوت کرد.
بعد آهسته سر تکان داد.
پدر رُزالین: قبوله.
پدر جونگکوک لبخند زد و دستش را جلو آورد.
پدر جونگکوک: پس توافق کردیم.
دست دادند.
و همانجا تصمیمی گرفته شد که هنوز دخترشان از آن خبر نداشت.
---
چند دقیقه بعد، هر دو مرد به سالن برگشتند.
رُز متوجه حالت صورتشان شد.
رُزالین: خب؟
پدرش روبهرویش نشست.
پدر رُزالین: رُز جان...
لحنش جدی بود.
رُز صاف نشست.
رُزالین: بله؟
پدر رُزالین: من و پدر جونگکوک دربارهی یه موضوع مهم صحبت کردیم.
رُز نگاهی به جونگکوک انداخت.
او آرام نشسته بود و هیچ چیزی از حالت صورتش نمیشد فهمید.
پدر رُزالین: اونا پیشنهاد ازدواج تو و جونگکوک رو دادن.
رُز چند ثانیه کاملاً بیحرکت ماند.
رُزالین: چی...؟
مادر جونگکوک با لبخند جلو آمد.
مادر جونگکوک: عزیزم، لازم نیست الان جواب قطعی بدی. فقط میخوایم چند دقیقه با جونگکوک صحبت کنی.
رُز هنوز شوکه بود.
رُزالین: ولی من... من فقط دیشب دیدمش.
مادرش دستش را گرفت.
مادر رُزالین: میدونم عزیزم.
پدرش هم آرام گفت:
پدر رُزالین: من هیچوقت مجبورت نمیکنم، رُز. ولی قبل از اینکه تصمیم بگیری، حداقل باهاش حرف بزن.
رُز نگاهش را به جونگکوک دوخت.
جونگکوک تا آن لحظه سکوت کرده بود.
بالاخره گفت:
جونگکوک: اگر راحت نیستید، میتونیم همینجا تمامش کنیم.
رُز از شنیدن این جمله کمی متعجب شد.
مادر جونگکوک سریع گفت:
مادر جونگکوک: جونگکوک...
او آرام نگاهش کرد.
جونگکوک: تصمیم باید با خودش باشه.
رُز چند لحظه به او خیره ماند.
بعد آهسته گفت:
رُزالین: باشه...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامش کامنت
دقت کنید پارتا زیاد نیستن چون چند پارتینننن
و اینکه انقدر زیاد مینویسم که تو پست جا نمیشه😭😂
- ۱۴.۰k
- ۰۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط