پارت¹
پارت¹
ویو ات
داشتم صبحونه درست میکردم که دسته یکی دور کمرم حلقه شد درسته اون جونگکوک بود برگشتم سمتش
جونگکوک: صب بخیر عشقم
ات: صبحه توعم بخیر زندگیم
جونگکوک و ات میز صبحونه رو درست کردن و منتظر هیوک( پسرشون) و هانا( دخترشون) بودن
هیوک: سلامممم باباییی...سلاممم مامانییی... سلامممم آجییی
هانا: سلام به همه من دیگه میرم
جونگکوک: کجا هنوز صبحونه نخوردی
هانا یه لبخند مصنوعی زد و نگاهشو داد به جونگکوک
هانا: ممنونم بابا اشتها ندارم
جونگکوک: حداقل وایسا برسونمت
هانا: مرسی بابا خودم میتونم برم
جونگکوک خواست دوباره حرف بزنه که ات مانعش شد
ات: ولش کن کوک بزار یکمی تنها باشه
جونگکوک: ولی آخه...
ات: ولی نداریم کوکی...اون الان کلی امتحان داره عادیه که اینجوری بشه
جونگکوک: هعی صبحونه هم نخورد..میترسم به خودش آسیب بزنه
ات: نترس کوکی ات خیلی قویه.. هرچی نباشه دختر من و توعه
جونگکوک: همش به خاطره اون اتفاقه لعنتیه
فلش بک به چند ماه پیش__
سوجین و یونا( دوستای هانا) باهم خیلی صمیمی بودن انقدر که جونشونم برای همدیگه به خطر مینداختن، هانا نشسته بود روی مبل و داشت با خانوادش میخندید و خوش میگذروند ، فرداش رفت مدرسه که دید همه دارن گریه میکنن و زد زیره خنده
هانا: چرا همتون شبیه روح شدین و گریه میکنین؟
همکلاسیه ات: هانا... راستش سوجین..و..ی..یونا( گریه)
هانا چهرش نگران شد
هانا: چیشدعهههه؟؟؟
همکلاسیه ات: اونا خودکشی کردن و مردن ( گریه)
اون لحظه انگار همچی متوقف شد، بارون به شدت میبارید هانا پاهاش سست شد و افتاد زمین و گریه هاش شدت گرفتن یهو شروع کرد به عربده زدن
هانا: چراااا؟؟؟ چرا اینکارو کردید هااا؟؟؟؟ (عربده)
هانا از اون موقع به بعد عوض شد، کمتر غذا میخورد، کمتر حرف میزد، از اتاقش بیرون نمیومد، ساکت شده بود، گریه نمیکرد، به یه نقطه نامعلوم خیر میشد
پایان فلش بک___
ات: من بار ها و بارها ازش پرسیدم و خودش گفت که مهم نیس
جونگکوک: هوففف باشه..تسلیمم
ات: آفرینن...ببینم هیوک تو چرا نمیری مدرسه ؟
هیوک: واییی نههه دیر کردم... خداحافظ مامان.. خداحافظ بابا
جونگکوک و ات: خداحافظ عزیزم
هیوک که رفت جونگکوک با یه حرکت اتو گذاشت رو پاهاش که یهو....
ادامه دارد....
___________________________________
ببخشید دیر فعالیت میکنم 😘
امیدوارم خوشتون بیاد از چند پارتی 💐
ویو ات
داشتم صبحونه درست میکردم که دسته یکی دور کمرم حلقه شد درسته اون جونگکوک بود برگشتم سمتش
جونگکوک: صب بخیر عشقم
ات: صبحه توعم بخیر زندگیم
جونگکوک و ات میز صبحونه رو درست کردن و منتظر هیوک( پسرشون) و هانا( دخترشون) بودن
هیوک: سلامممم باباییی...سلاممم مامانییی... سلامممم آجییی
هانا: سلام به همه من دیگه میرم
جونگکوک: کجا هنوز صبحونه نخوردی
هانا یه لبخند مصنوعی زد و نگاهشو داد به جونگکوک
هانا: ممنونم بابا اشتها ندارم
جونگکوک: حداقل وایسا برسونمت
هانا: مرسی بابا خودم میتونم برم
جونگکوک خواست دوباره حرف بزنه که ات مانعش شد
ات: ولش کن کوک بزار یکمی تنها باشه
جونگکوک: ولی آخه...
ات: ولی نداریم کوکی...اون الان کلی امتحان داره عادیه که اینجوری بشه
جونگکوک: هعی صبحونه هم نخورد..میترسم به خودش آسیب بزنه
ات: نترس کوکی ات خیلی قویه.. هرچی نباشه دختر من و توعه
جونگکوک: همش به خاطره اون اتفاقه لعنتیه
فلش بک به چند ماه پیش__
سوجین و یونا( دوستای هانا) باهم خیلی صمیمی بودن انقدر که جونشونم برای همدیگه به خطر مینداختن، هانا نشسته بود روی مبل و داشت با خانوادش میخندید و خوش میگذروند ، فرداش رفت مدرسه که دید همه دارن گریه میکنن و زد زیره خنده
هانا: چرا همتون شبیه روح شدین و گریه میکنین؟
همکلاسیه ات: هانا... راستش سوجین..و..ی..یونا( گریه)
هانا چهرش نگران شد
هانا: چیشدعهههه؟؟؟
همکلاسیه ات: اونا خودکشی کردن و مردن ( گریه)
اون لحظه انگار همچی متوقف شد، بارون به شدت میبارید هانا پاهاش سست شد و افتاد زمین و گریه هاش شدت گرفتن یهو شروع کرد به عربده زدن
هانا: چراااا؟؟؟ چرا اینکارو کردید هااا؟؟؟؟ (عربده)
هانا از اون موقع به بعد عوض شد، کمتر غذا میخورد، کمتر حرف میزد، از اتاقش بیرون نمیومد، ساکت شده بود، گریه نمیکرد، به یه نقطه نامعلوم خیر میشد
پایان فلش بک___
ات: من بار ها و بارها ازش پرسیدم و خودش گفت که مهم نیس
جونگکوک: هوففف باشه..تسلیمم
ات: آفرینن...ببینم هیوک تو چرا نمیری مدرسه ؟
هیوک: واییی نههه دیر کردم... خداحافظ مامان.. خداحافظ بابا
جونگکوک و ات: خداحافظ عزیزم
هیوک که رفت جونگکوک با یه حرکت اتو گذاشت رو پاهاش که یهو....
ادامه دارد....
___________________________________
ببخشید دیر فعالیت میکنم 😘
امیدوارم خوشتون بیاد از چند پارتی 💐
- ۲۹۷
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط