{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت²

پارت²

که یهو شروع کرد به بوسیدنش

ات: بریم بیرون ؟

جونگکوک: چرا که نه بیبی

ات و جونگکوک رفتن بیرون و کلی خوش گذروندن که مدیر مدرسه هانا به جونگکوک زنگ زد

مکالموشون__

جونگکوک: بله؟

مدیر: لطفاً بیاید مدرسه

جونگکوک: چرا ؟

مدیر: یه چیزی هست که باید ببینید

و قطع کرد ، جونگکوک یکمی نگران شد

جونگکوک: ات میای بریم مدرسه هانا

ات: چی؟چرا؟

جونگکوک: نمیدونم..مدیر گفت بریم

ات: اوکی بریم

چند مین بعد...

ات و جونگکوک به مدرسه هانا رسیدن و رفتن پیشه مدیر

جونگکوک: آقای مدیر چیشده؟

مدیر: این چند ماه ات نمراتش خیلی اومدن پایین حتا بیشتر سوال هارو جواب نمیده

ات: ولی چطور ممکنه؟

مدیر: راستش خودمم نمیدونم وقتی ازش میپرسیم که چیشدع انقدر عصبانی میشه که چشماش قرمز میشن

جونگکوک تا اینو شنید خون جلوی چشماشو گرفت، اون خیلی دخترشو دوست داشت ولی روی تمامه نمراتش خیلی حساس بود ، از دفتر مدیر اومد بیرون و داشت دنباله هانا میگشت

هانا: سلام با....

نزاشت حرفشو بزنه که یه سیلیه محکم بهش زد، همه جا ساکت شود ، ات خشکش زد و نمیدونست چیکار کنه ، جونگکوک جلوی همه بهش یه سیلیه محکم زده بود انقدر محکم که صورت هانا زخمی و کبود شوده بود ، هانا داشت از درون نابود میشد ولی به روی خودش نیاورد و با ریلکسی برگشت سمته جونگکوک

هانا: چیزی شده بابا؟

جونگکوک: هیچ معلومه داری چه غلطی میکنیییییی؟؟؟؟؟( عربدع)

ات رفت سمته جونگکوک و به زور سوار ماشینش کرد ، دوباره رفت پیشه هانا

ات: وایی ببینم خیلی درد داری عروسکم ؟؟

هانا: نه اصلا درد ندارم مامان برو پیشه بابا انگار خیلی ناراحته

ات: ولی....

هانا: نگران نباش مامان من خوبم

ات: هعی باش

ات رفت پیشه جونگکوک که دید دستشو روی سرش گذاشت

جونگکوک: ات اومدی

ات: چرا این کارو کردی اخهه؟(عصبی)

جونگکوک: عصبانی بودم کنترلمو از دست دادم

ات: چراااا جلوی بقیه زدیش هااا؟؟؟؟؟

جونگکوک: عشقم گفتم که عصبانی بودم.. وقتی اومد خونه از دلش درمیارم

ات: چطور؟؟؟ غرورشو نابود کردی... جلوی اون همه آدم زدیش

جونگکوک: ناراحت نباش بیبی خودم درستش میکنم

ات و جونگکوک رفتن خونه هیوک بلخره از مدرسه برگشت

هیوک: سلامممم بابایی..سلامممم مامانیییییی

ات: سلاممم عزیزم

جونگکوک: سلاممم..مدرسه چطور بود ؟

هیوک: هعی مثله همیشه

جونگکوک: ببینم چرا خواهرت باهات نیومده؟

هیوک:.......


ادامه دارد.....
چطوره ؟؟؟؟؟
دیدگاه ها (۰)

پارت¹ویو اتداشتم صبحونه درست میکردم که دسته یکی دور کمرم حلق...

سلام گوگولیا اومدم یه چیزی بگم!فیکی که قرار بود بزارم یعنی (...

وقتی خیلی عصبانیه و..پارت 1 امشب تولد ات بود و داشت عمارتو ت...

وقتی پسر عموته و.....پارت۳که یهو ات از روی مبل بلند شد ، انق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط