#just_doktor? P3
#just_doktor? P3
سونگمین زود حاضر شد سویشرت سیاه و شلوارکشو پوشید رفت پایین
دوتا خانم قد بلند،یکیش کت شلوار آبی و اون یکی کت شلوار قرمز پوشیده بود
خانم¹: سلام سونگمین کوچولو☺️
سونگمین که نمیتونست با افراد غریبه صحبت کنه،فقط سرشو تکون داد
خانمی که کت شلوار آلبالویی پوشیده بود با کفشهای پاشنه بلند که معلوم بود گرونن با صدای یواش به گوش مادر سونگمین گفت:
خانم²: تو این سن نمیتونه سلام کنه
مادر سونگمین با نگرانی ساختگی گفت: برای همین میفرستمش..
خانم آبی پوش نزدیک سونگمین شد و با مهربونی گفت:
خانم¹: سونگمین،من خانم لی هستم،قراره به مدت کوتاه پیش ما باشی
سونگمین با ترس اینکه قراره کتک بخوره سرشو تکون داد،و عروسکی که تو بغلش بود (مدیوننید فکر کنید اِشِجیک رو میگم) بیشتر فشرد،خانم لی دستشو دراز کرد سمت سونگمین. اما برخلاف تصور سونگمو فقط سرشو تکون داد،نه حرفی،نه ارتباطی،خانم لی هم سرشو تکون داد
دوتا خانم جوان برای مادر سونگمین دست تکون دادن و رفتن سونگمین هم با ترس پشت سر اونا رفت و سوار ماشین شد
چند دقیقه بعد ماشین جلوی یه ساختمون چند طبقه ایستاد،ساختمانی با نمای مینیمال،پنجره های بزرگ،حیاط شلوغ اما سر سبز
خانم لی: خب سونگمین کوشولو بیا بریم داخل
سونگمین باز سرشو تکون داد و دنبال خانم لی رفت،سوار آسانسور شدن،آسانسور در از آدم بود،آدم های مسن،نو جوان،جوان حتی بچه های ۵ ساله
خانم لی دکمه طبقه ۱۳ رو فشار داد،چند دقیقه بعد آسانسور در طبقه ۱۳ وایساد،خانم لی به طرف راهرو قدم برداشت
اون طبقه پر از آدم های بزرگ بود که چهرشون غم خاصی داشت،معلوم بود هیچکدوم از اونا درک نشدن،خانم لی رفت سمت اتاقی که روش پلاک ۵۵۵ نوشته شده بود،در اتاق رو باز کرد،یه اتاق با دیوار های سفید،یک پنجره،یک تخت خواب،یک میز مطالعه و کمد وجود داشت با یه در دیگه
خانم لی: این در در سرویس بهداشتیه و البته حموم،هر کاری داشتی میتونی به منشی داخل سالن بگی،درضمن فکر فرار نکن چون قراره مدت زیادی مهمون ما باشی،داروهایی که قراره برات بیارن رو بدون مقاومت بخور
بالاخره سونگمین زبون بار کرد
🐶: اسم اینجا چیه؟
خانم لی: به اینجا میگن تیمارستان،قراره یه هفته زیر نظر باشی...
حرفش رو نصفه گذاشت
🐶: و؟
خانم لی آه کشید و ادامه داد: و قراره بفهمن واقعا افسرده هستی یا نه؟
🐶: بابام میدونه من اینجام؟
خانم لی: فک نکنم
🐶: هوم..
خانم لی: هروقت بخوای میتونی از این اتاق بیرون بیای به شرط اینکه از این طبقه نری طبقه دیگه،موقع ناهار صدات میزنن،من رفتم
و بدون حرف اضافه دیگه ای رفت بیرون
ادامه دارد...
شرایط؟ ۱۶ لایک ۱۹ کامنت ۵ بازنشر
....
چان اوپا هم قراره بیادددد،البته پارت بعد
سونگمین زود حاضر شد سویشرت سیاه و شلوارکشو پوشید رفت پایین
دوتا خانم قد بلند،یکیش کت شلوار آبی و اون یکی کت شلوار قرمز پوشیده بود
خانم¹: سلام سونگمین کوچولو☺️
سونگمین که نمیتونست با افراد غریبه صحبت کنه،فقط سرشو تکون داد
خانمی که کت شلوار آلبالویی پوشیده بود با کفشهای پاشنه بلند که معلوم بود گرونن با صدای یواش به گوش مادر سونگمین گفت:
خانم²: تو این سن نمیتونه سلام کنه
مادر سونگمین با نگرانی ساختگی گفت: برای همین میفرستمش..
خانم آبی پوش نزدیک سونگمین شد و با مهربونی گفت:
خانم¹: سونگمین،من خانم لی هستم،قراره به مدت کوتاه پیش ما باشی
سونگمین با ترس اینکه قراره کتک بخوره سرشو تکون داد،و عروسکی که تو بغلش بود (مدیوننید فکر کنید اِشِجیک رو میگم) بیشتر فشرد،خانم لی دستشو دراز کرد سمت سونگمین. اما برخلاف تصور سونگمو فقط سرشو تکون داد،نه حرفی،نه ارتباطی،خانم لی هم سرشو تکون داد
دوتا خانم جوان برای مادر سونگمین دست تکون دادن و رفتن سونگمین هم با ترس پشت سر اونا رفت و سوار ماشین شد
چند دقیقه بعد ماشین جلوی یه ساختمون چند طبقه ایستاد،ساختمانی با نمای مینیمال،پنجره های بزرگ،حیاط شلوغ اما سر سبز
خانم لی: خب سونگمین کوشولو بیا بریم داخل
سونگمین باز سرشو تکون داد و دنبال خانم لی رفت،سوار آسانسور شدن،آسانسور در از آدم بود،آدم های مسن،نو جوان،جوان حتی بچه های ۵ ساله
خانم لی دکمه طبقه ۱۳ رو فشار داد،چند دقیقه بعد آسانسور در طبقه ۱۳ وایساد،خانم لی به طرف راهرو قدم برداشت
اون طبقه پر از آدم های بزرگ بود که چهرشون غم خاصی داشت،معلوم بود هیچکدوم از اونا درک نشدن،خانم لی رفت سمت اتاقی که روش پلاک ۵۵۵ نوشته شده بود،در اتاق رو باز کرد،یه اتاق با دیوار های سفید،یک پنجره،یک تخت خواب،یک میز مطالعه و کمد وجود داشت با یه در دیگه
خانم لی: این در در سرویس بهداشتیه و البته حموم،هر کاری داشتی میتونی به منشی داخل سالن بگی،درضمن فکر فرار نکن چون قراره مدت زیادی مهمون ما باشی،داروهایی که قراره برات بیارن رو بدون مقاومت بخور
بالاخره سونگمین زبون بار کرد
🐶: اسم اینجا چیه؟
خانم لی: به اینجا میگن تیمارستان،قراره یه هفته زیر نظر باشی...
حرفش رو نصفه گذاشت
🐶: و؟
خانم لی آه کشید و ادامه داد: و قراره بفهمن واقعا افسرده هستی یا نه؟
🐶: بابام میدونه من اینجام؟
خانم لی: فک نکنم
🐶: هوم..
خانم لی: هروقت بخوای میتونی از این اتاق بیرون بیای به شرط اینکه از این طبقه نری طبقه دیگه،موقع ناهار صدات میزنن،من رفتم
و بدون حرف اضافه دیگه ای رفت بیرون
ادامه دارد...
شرایط؟ ۱۶ لایک ۱۹ کامنت ۵ بازنشر
....
چان اوپا هم قراره بیادددد،البته پارت بعد
- ۳.۲k
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط