به گردان چنین گفت رستم که من

به گُردان چنین گفت رستم که من
بَرین کینه دادم دل و جان و تن

که اندر جهان چون سیاوش سوار
نبندد کمر نیز یک نامدار

چنین کار یکسر مَدارید خُرد
چنین کینه را خُرد نتوان شمُرد

ز دلها همه ترس بیرون کنید
زمین را زِ خون، رود جیحون کنید

به یزدان که تا در جهان زنده‌ام
به کین سیاوش دل آگنده‌ام

«فردوسی»  #بخون
دیدگاه ها (۱)

«بربادرفته» این رمانِ عاشقانه بی‌نظیر که شاهکار «مارگارت میچ...

در کوی بتان نیست کسی زار تر از مندر پیش عزیزان جهان خوارتر ا...

در قسمت اوّل کتاب(غروب) نگارنده، پس از آوردن اطّلاعاتی کوتاه...

آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبودچشم خواب آلوده اش را مستی رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط