{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همخونه اجباری...

همخونه اجباری...
پارت ۱۳۱

«ویو پارک دوین»

از وقتی داهی وارد شرکت شده بود...

دیگه شرکت، اون شرکت همیشگی نبود.

یا شاید...

من، منِ همیشگی نبودم.

صبح زودتر از همه رسیده بودم.

هدفون توی گوشم بود و خودم رو با طراحی مشغول کرده بودم تا کمتر به اطراف توجه کنم.

اما نشد...

درِ شرکت باز شد.

صدای کفش‌های پاشنه‌بلند روی سرامیک پیچید.

بدون اینکه سرم رو بلند کنم فهمیدم...

داهیه.

چند ثانیه بعد صدای گرم جونگ‌کوک از انتهای سالن اومد.

_«صبح بخیر.»

داهی خندید.

_«صبح بخیر، کوکی.»

انگار یکی مداد نوری رو از دستم کشید.

چشم‌هام رو بستم.

«کوکی...»

همون اسمی که فقط من...

نه...

فکر می‌کردم فقط من صداش می‌کنم.

ملیس که کنارم نشسته بود آروم گفت:

_«دوین...»

+«هوم؟»

_«مدادو داری از شدت فشار می‌شکنی.»

به دستم نگاه کردم.

واقعاً انگشتام سفید شده بودن.

آروم رهاش کردم.

+«من خوبم.»

ملیس لبخند تلخی زد.

_«نه...»

_«تو عاشقی.»

نیم ساعت بعد...

جونگ‌کوک وارد بخش طراحی شد.

همه ایستادن.

_«صبح بخیر آقای رئیس.»

_«صبح بخیر.»

مثل همیشه از کنار میزها رد شد.

وقتی به میز من رسید...

برای چند ثانیه مکث کرد.

_«خانم پارک.»

+«بله؟»

_«بعد از جلسه بیاین اتاقم.»

+«چشم.»

قبل از اینکه بره...

داهی از پشت سرش رسید.

_«کوکی...»

یه پوشه دستش بود.

_«می‌تونی بعد از جلسه پنج دقیقه وقت بدی؟»

جونگ‌کوک مؤدبانه گفت:

_«بعد از جلسه با خانم پارک، حتماً.»

برای اولین بار...

یه حس عجیب گرفتم.

اول من... بعد اون...

ولی با خودم گفتم:

«مگه برات مهمه؟»

و جواب قلبم...

بدجوری آزاردهنده بود.

«آره...»
دیدگاه ها (۴)

همخونه اجباری... پارت ۱۳۲«ویو جئون جونگ‌کوک»جلسه تموم شده بو...

همخونه اجباری... پارت ۱۳۳«ویو بوراک»وقت ناهار...همه توی کافه...

همخونه اجباری... پارت 130"ویو داهی"عصر...من و بوراک داخل کاف...

همخونه اجباری... پارت 129"ویو پارک دوین"داشتم پرونده‌ها رو م...

همخونه اجباری... پارت 126"ویو پارک دوین"از صبح...هر جا می‌رف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط