همخونه اجباری...
همخونه اجباری...
پارت ۱۳۳
«ویو بوراک»
وقت ناهار...
همه توی کافهتریای شرکت بودن.
دوین تنها سر یه میز نشسته بود.
همین موقعیته...
لیوان قهوهمو برداشتم.
رفتم روبهروش نشستم.
+«اجازه هست؟»
دوین شونه بالا انداخت.
+«بشین.»
چند دقیقه سکوت بود.
بعد گفتم:
_«از اون دختر خوشت نمیاد؟»
دوین اخم کرد.
+«کدوم دختر؟»
_«داهی.»
+«به من چه.»
_«پس چرا هر بار اسمش میاد اخم میکنی؟»
+«اخم نمیکنم.»
خندیدم.
_«دوین...»
_«من چند ساله میشناسمت.»
_«دروغ گفتن بلد نیستی.»
برای اولین بار...
سکوت کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
+«فقط...»
+«حس خوبی بهش ندارم.»
لبخند زدم.
_«به خاطر جونگکوکه؟»
همون لحظه...
قاشق از دستش افتاد.
صدای برخورد فلز با میز...
باعث شد چند نفر برگردن نگاهمون کنن.
دوین سریع خم شد قاشق رو برداشت.
اما گونههاش...
کاملاً سرخ شده بودن.
+«چرت نگو.»
_«آره...»
_«همین رنگ صورتت همهچیزو گفت.»
دوین چیزی نگفت.
بلند شد.
+«اشتهام کور شد.»
و رفت...
در حالی که از دور...
یه نفر داشت تمام این صحنه رو میدید.
جونگکوک.
فنجون قهوه توی دستش بود.
اما نگاهش...
فقط روی دوین و بوراک مونده بود.
برای اولین بار...
یه حس سنگین و ناشناخته توی سینهش نشست.
و با خودش فکر کرد:
«چرا از دیدن این دو نفر کنار هم... اینقدر عصبی شدم؟»
پارت ۱۳۳
«ویو بوراک»
وقت ناهار...
همه توی کافهتریای شرکت بودن.
دوین تنها سر یه میز نشسته بود.
همین موقعیته...
لیوان قهوهمو برداشتم.
رفتم روبهروش نشستم.
+«اجازه هست؟»
دوین شونه بالا انداخت.
+«بشین.»
چند دقیقه سکوت بود.
بعد گفتم:
_«از اون دختر خوشت نمیاد؟»
دوین اخم کرد.
+«کدوم دختر؟»
_«داهی.»
+«به من چه.»
_«پس چرا هر بار اسمش میاد اخم میکنی؟»
+«اخم نمیکنم.»
خندیدم.
_«دوین...»
_«من چند ساله میشناسمت.»
_«دروغ گفتن بلد نیستی.»
برای اولین بار...
سکوت کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
+«فقط...»
+«حس خوبی بهش ندارم.»
لبخند زدم.
_«به خاطر جونگکوکه؟»
همون لحظه...
قاشق از دستش افتاد.
صدای برخورد فلز با میز...
باعث شد چند نفر برگردن نگاهمون کنن.
دوین سریع خم شد قاشق رو برداشت.
اما گونههاش...
کاملاً سرخ شده بودن.
+«چرت نگو.»
_«آره...»
_«همین رنگ صورتت همهچیزو گفت.»
دوین چیزی نگفت.
بلند شد.
+«اشتهام کور شد.»
و رفت...
در حالی که از دور...
یه نفر داشت تمام این صحنه رو میدید.
جونگکوک.
فنجون قهوه توی دستش بود.
اما نگاهش...
فقط روی دوین و بوراک مونده بود.
برای اولین بار...
یه حس سنگین و ناشناخته توی سینهش نشست.
و با خودش فکر کرد:
«چرا از دیدن این دو نفر کنار هم... اینقدر عصبی شدم؟»
- ۱.۹k
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط