{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی قلدر مدرسه بود اذیتت می‌کرد بعد یه مدت رفتارش باهات

وقتی قلدر مدرسه بود اذیتت می‌کرد بعد یه مدت رفتارش باهات خوب شد ولی..

فرمم رو اتو کردم و مظلوم به مامان نگاه کردم ، مامان با عصبانیت بهم خیره شد
_یعنی یه هفته پسره اذیتت میکنه تو تازه به من گفتییی؟!
مظلوم لب زدم
_آره . مدرسه ام رو عوض میکنی؟!
سرشو تکون داد .
_امروز برو . فردا میرم برای ثبت نام .
ذوق زده بغلش کردم؛ بلاخره از اون عوضی دور میشدم!!! با دیدن ساعت جیغی کشیدم و فرمم رو تن کردم موهام رو شونه کردم و باز گذاشتم . یکم تینت زدم و کوله ام رو برداشتم . بعد از خداحافظی با مامان سمت ایستگاه اتوبوس دویدم سوارش شدم و رو صندلی نشستم به بیرون نگاه کردم ذهنم درگیر اون عوضی بود. رفتارش یکم تغییر کرده بود خیره نگاهم می‌کرد. تو این یه هفته کلی اذیتم کرد . و امروز دیگه از این زندون رها میشم . ولی نمیدونستم که به زندون قلبش دچار میشم!! بعد چند مین اتوبوس جلوی مدرسه نگه داشت پیاده شدم و وارد مدرسه شدم مکس سمتم اومد و دستم و گرفت .
_چه خبر؟!
لبخندی زدم و دستش رو فشردم
_خوبم!!!
نگاه خیره ای حس کردم سرم رو برگردوندم. جونگکوک؟! اون عوضی ؟! بی تفاوت نگاهم و ازش گرفتم و دست مکس رو سمت ساختمون مدرسه کشوندم .دستم از پشت کشیده شد با دیدن جونگکوک اخمی کردم .
_ ها؟!
دستی پشت گردنش کشید و لب زد
_م میتونم یکم باهات حرف بزنم؟!
اخمم باز شد ؛ نگاهی به مکس انداختم
_ برم؟!
مکس لبخندی زد و با تمسخر گفت
_برو عزیزم . اگه کتک خوردی بگو یکی دیگه جمعت کنه!!!
یقه ی پیرهن مکس توسط جونگ کوک کشیده شد .
_چه گوهی خوردی؟!!
مشتی رو صورتش پیاده کرد . داد زد
_تو گوه میخوری زر اضافه میزنی .!!
روش نشسته بود و باشدت میزدتش به خودم اومدم بازوی جونگکوک رد گرفتم و جیغ زدم.
_چیکااار میکنیییی؟! ولششش کننن!
عقب رفت زخم عمیقی گوشه لبش ایجاد شده بود . دست مکس رو گرفتم و کنارش نشستم آروم لب زدم
_خوبی؟!
سرش و تکون داد . بلند شدم سمت کلاس بهداشت رفتم پنبه الکلی با موادش آغشته کردم در باز شد جونگکوک تو اومد .
_بشین!!
سمتم برگشت و سوالی نگام کرد . بعدچند مین نشست . سمتش رفتم و زخمش و تمیز کردم . نفس های داغش روی صورتم پیاده میشد . چسب زخم رو روی لبش زدم و عقب کشیدم .
چ چرا این کارو کردی؟!
لبخند تنفری زدم ‌
_آخرین خاطره ای که میخوام از من تو یادت بمونه خوب باشه!! نه کتک!
سرش بالا اومد .
_آخرین.. خاطره؟!
سری تکون دادم و پنبه رو تو سطل آشغال انداختم
_من دارم از این مدرسه میرم به لطف جنابعالی .
چشماش گرد شد و بلند شد.
_چی؟!
سمت در رفتم . درو باز کردم و کوبوندم
سمت کلاس دویدم ، بغضم گرفته بود روی صندلیم نشستم .
.
وسایلم رو جمع کردم و به ترتیب بچه ها رو بغل کردم به جونگکوک رسیدم .
دستش رو گرفتم و لب زدم
_خداحافظ!
از کلاس خارج شدم که صدای دویدن و داد جونگکوک تو راهرو پیچید برگشتم
_وایسااا
نفس نفس میزد چشماش ..اشکی بود؟! نگاهم و دید زد زیر گریه با هق هق گفت
_م متاسفم! ..خیلی متاسفم!
چشمای اشکیم رو بهش دوختم
_مهم نیست
دستشو پشت کمرم گذاشت و داد زد
_عاشقتم! عاشقتممم لعنتیییی
چشمام گرد شد. چی؟!
لبش آروم لبم و به بازی گرفت .
و من عاشق عوضی ترین فرد مدرسه شدم!!
دیدگاه ها (۱۱)

وقتی مادرش ازت بدش میومد و دوست داشت کوک با دخترخاله ازدواج ...

خبببببب چند تا اطلاعات راجب خودم من ترنم هستم ۱۵ سالمه عاشق ...

♡♡

خداااا

چند پارتی از جونگکوک (درخواستی) (تو فقط مال منی) پارت هفتـــ...

وقتی باهم دعوا میگیرین از خونه میری ولی وقتی برمیگردی میبینی...

چند پارتی از جونگکوک (درخواستی) (تو فقط مال منی) پارت اول ــ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط