"خانهء دوست کجاست؟" در فلق بود که پرسید سوار.
"خانهء دوست کجاست؟" در فلق بود که پرسید سوار.
آسمان مکثی کرد.
رهگذر شاخهء نوری که به لب داشت به تاریکیه شن ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
نرسیده به درخت,
کوچه باغی است که از خواب سبزتر است
و در آن عشق به اندازهء پرهای صداقت آبی است.
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می آرد,
پس به سمت گل تنهایی می پیچی,
دو قدم مانده به گل,
پای فوارهء جاوید اساطیر زمین می مانی
و تورا ترسی شفاف فرا میگیرد.
در صمیمیت سیال فضا, خشخشی میشنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا, جوجه بردارد از لانهء نور
و از او می پرسی
خانهء دوست کجاست...
سهراب سپهری - نشانی
آسمان مکثی کرد.
رهگذر شاخهء نوری که به لب داشت به تاریکیه شن ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
نرسیده به درخت,
کوچه باغی است که از خواب سبزتر است
و در آن عشق به اندازهء پرهای صداقت آبی است.
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می آرد,
پس به سمت گل تنهایی می پیچی,
دو قدم مانده به گل,
پای فوارهء جاوید اساطیر زمین می مانی
و تورا ترسی شفاف فرا میگیرد.
در صمیمیت سیال فضا, خشخشی میشنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا, جوجه بردارد از لانهء نور
و از او می پرسی
خانهء دوست کجاست...
سهراب سپهری - نشانی
- ۳۰۳
- ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط