{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سانزو مردمک چشاش گشاد شد و دستش کذاشت روی دهنش و چشماش سی

سانزو مردمک چشاش گشاد شد و دستش کذاشت روی دهنش و چشماش سیاهی رفت اون تازه داشت عاشق نانسی میشد چرا باید این اتفاقا برای اون بیفته اینا چیزایی بود که توی ذهن سانزو می‌گذشت بی خبر از اونکه مرد دهن نانسی رو بسته بود و با دست دیگش دستای نانسی رو بزور دور گردن خودش حلقه کرده بود و چاقوی توی بازوی نانسی رو فشار میداد و نانسی رو تهدید به مرگ سانزو می‌کرد ( سیک بابا انسان نیست کسی بتونه رو سانزو یه خط بندازه مراقب باش خودت نمیری البته نانسی ساده بود و اینو نمی‌دونست)
سانزو به دیوار تکیه داد و کم بود اشک بغل چشمش بریزه که میا اون رو بغل کرد و بعد توی دهنش یه مشروب تحریک کننده دیگه رو خورد و از دهنش به دهن سانزو انتقال داد
سانزو حالا دیگه بی اختیار شده بود و هیچی دست خودش نبود
هنتای 🔞
( مشتی دوست نداشتی نخون تروخدا گزارش نکن )
اون میا رو برد توی اتاق و شروع کرد به بوسیدنش اون با ولع لب های میا رو می‌خورد و زبونش رو داخل دهن میا فرو می‌برد
اون بدون معطلی میارو انداخت روی تخت و شروع کرد به درآوردن لباس هاش بدن سانزو مثل آتیش داغ بود و التماس می‌کرد تا با یکی بخوابه
اون سریه روی گردن میا چند تا مارک گذاشت و انگشتشو فرو کرد تو میا
میا شروع کرد به ناله کردن و بلند بلند ناله کرد
_ اوممممم تو یکم صدات عوض شده " نانسی"
میا این کلمه رو شنید و مردمک چشماش گشاد شد اون ناراحت شد اما چون سه جنده ی کیری بود ( شرمنده دوستان نتونستم خودمو کنترل کنم ) دستاشو دور گردن سانزو حلقه کرد و آروم بغل گوش سانزو گفت : ( آره عزیزم من نانسیم.... خیلی عاشقتم) سانزو با شنیدن این حرف دیوونه شد و بیشتر با دستاش به بدن میا عشق ورزید آره...... میاهم همینو میخواست اون خوب میدونست که سانزو عاشق نانسی شده و کافیه اون رو به جای نانسی تصور کنه تا با شنیدن حرفای عاشقانه میا از زبون نانسی به سانزو اونو دیوونه کنه
مسا بازهم شروع کرد به ناله کردن
سانزو دیکشو کرد تو میا و بغل گوش میا گفت :
_ منم دوست دارم منم دوست دارم خیلی خیلی زیاد اونقدری که نمیتونم بیخیال شم بیخیال تو خوشحالم که تو فقط مال منی هیچوقت از پیشم نرو خواهش میکنم" نانسی کوچولوی سانزو بمون "
میا باز هم حرف هارو شنید اما نتونست از بدن سانزو دست بکشه اون شب گر لذت بود برای سانزو و میا غافل از اینکه چند اتاق اونطرف تر اون مرد...... اون مرد به نانسی تجاوز کرده بود و اون رو تا سر حد مرگ کتک زده بود

فلش بک به زمان دزدی شدن نانسی *
اون مرد نانسی رو تهدید کرد و تو بازوش چاقو فرو کرد به زور با دستش دست نانسی رو دور گردنش حلقه کرد اون گفت سانزو رو میکشه چون خیلی قدرتمنده و نانسیه ساده ام باور کرد
اون موقع نانسی متوجه اومدن سانزو به دم در اتاق شد و خواست کاری کنه که مرد دوباره توی گوشش گفت که با یه تیر میتونه کار سانزو رو خلاص کنه و نانسیم بخاطر سانزو دست و پا نزد
بعد سانزو از جلوی در اتاق رفت اونم درحالی که نانسی منتظر بود بیاد اون مرد رو از نانسی جدا کنه
نانسی احساس پوچی می‌کرد اما خوشحال بود که سانزو در امانه
حالا دیگه اون و مرد تنها بودن
اون مرد موهای سبز کوتاهی داشت و چشمای خاکستری با یه کت و شلوار توسی
اون یکی از زیر دستای میا بود
اون نانسی رو روی میز انداخت
نانسی عقب عقب رفت و خواست داد بزنه که سریع دهنشو گرفت و شروع کرد به درآوردن لباس های نانسی و مشروب ریختن روش
نانسی مدام جیغ کشید اما کسی صداشو نشنید اون نانسی رو پرت و پوست کرد و همه جای نانسی رو زخمی کرد و به اون تجاوز کرد
( به دلیل خشونت بسیار نویسنده به شما رحم کرد و اینجارو ننوشت)
اون خیلی ساده نانسی رو کتک زد و کبودش کرد نانسی راه فراری نداشت تا اینکه اون روی زمین بیهوش افتاد
اون مرد که هنوز کام نشده بود به بدن بیهوش نانسی هم رحم نکرد و دوباره به نانسی دست زد و بهش تجاوز کرد
ران که تازه از اتاق دختری که تونسته بود مخشو بزنه و بکنتش اومده بود بیرون به دو طرفش نگاه کرد و کتش روی شونه هاش جاساز کرد و داشت به پیش ریندو میرفت یدفعه دید که اون مرد بدن زخمی و کبود نانسی روکه بدون حرکت بود رو به داخل ماشین میبره ران خواست کاری کنه اما بنظرش ابن بهتر بود به هر حال عشق برای باندی مث بانتن یه چیز خطری بود و اون با خودش گفت که بهتره سانزو نانسی ی فراموش کنه و دیگه بیخیال بشه
ران باز داشت میرفت که از یه اتاق صدای ناله های سانزو رو شنید پشماش ریخت و چشماش گرد شد چون اون مطمئن بود که همین الان نانسی رو دیده بود که داشتن میبردن برای همین بدون معطلی دور باز کرد و دید که سانزو روی بدن میا درحال کام شدنه

اینم از اینننن
شرمندتونم به مولا🎀
دیدگاه ها (۶۳)

دوستااان فراخوان بریزید تو پیج گذاشتم پارت جدیده سناریو سانز...

اصن عاشق تنم به مولای علیهمتون خیلی مشتی هستیماصن عشق شمایید...

ران : یو چطوری خوک صورتی؟ _ ببند بابا بادمجون ران : هعی یادش...

شروع ✨ که نانسی دستشو گرفت + سا.. سانزو منو دور ننداز خواهش ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط