{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تنهایت می گذارد، تو می مانی و یک رد پا

تنهایت می گذارد، تو می مانی و یک رد پا
گرمای دست هایت می رود، سردت می شود، یخ میزنی و پس از مدتی به تنهایی عادت می کنی...
تا اینکه لعنتی ای با آتشی در دستانش می آید، گرمت می کند و باعث می شود تنهایی را فراموش کنی، ولی او هم نمی ماند.
و دوباره باز همه چیز تکرار می شود،
گرمای دست هایت می رود، سردت می شود، یخ میزنی...
اما این بار لبخندی گوشه لبانت می شکند، دیگر منتظر هیچ لعنتی ای نیستی، به دنبال آتش نمی گردی، با یخ زدن کنار آمده ای،
و تنهایی را هم دوست داری!
دیدگاه ها (۵)

من که کنکور نداشتم ، پز رتبه ویسمو میدم😜 😜 😋 😋 😝 😝

تصویری از خواهرشوهر در عروسی 😅 😜

آنزیم ها همجایگاهِ فعال دارندیعنی با چیزی جز آن اصلِ کاریجفت...

کانال رمان ایرانیhttps://telegram.me/nakhasteh

گاهی آدم آن‌قدر خسته می‌شود که دیگر حتی اشک هم برایش نمی‌مان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط